در یاد چشم من

آبروریزی

سلام ( یادم اومده تا حالا سلام نمیکردم .ازین به بعد سلام میکنم .خجالت)

دیروز صبح که با اجازه تون عروسی پرنس وی *لیام دعوت بودیم و چون نتونسته بودم برم خیلی دلخور شده بودن و تاکید کرده بودن که حتما از تی وی جشنشون رو نگاه کنم .منم که بیکااار نه درسی نه کاری خلاصه نشستیم به عروسی دیدن و کِل کشیدن زباندیشب مهمونی دعوت بودیم  طبق معمول آیرین رو تا 8 شب خوابوندم که اونجا خوش اخلاق باشه خوش اخلاق که بود منتها .....ابرو

سر میز شام یخهای لیوانش رو ریخت توی بشقابش و شروع کرد با دست اونارو ورز دادن و به حلق مبارک فرو بردن هی گفتم آیرین خفه میشی نکن میپره به حلقت ... گوشش به این حرفا نبود به من گفت حرف نزن مامانی از خونه بیرونت میکنم هاکلا بیخیالش شدم و فرهاد شروع کرد باهاش سر و کله زدن. نمیدونم فرهاد بهش چی گفت که به من گفت ای بابا مامانی این بابایی رو ببین داره آبرمون رو جلوی مردم میبره بهش بگو میبرمش تو اتاق ها....تعجب( بچه پررو )

تو خونه حاضرش کرده بودم عینه بزغاله ها دنبال من راه میرفت با اون پیرهن چین چینیش قربونش برم. بعد به من میگه مامانی من پرنسسم؟ منم با جیغ و ویغ شروع کردم به احساسه ابرازات گفتم اره فدات بشم .. عشق منی عسل منی اونم یه دفعه خجالت کشید گفت هیس هیس حرف نزن ساکت باش

به من میگه : میدونی آدما با فسینه میرن کُیه یه (کُره یه) مریخبغل

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:۳٧ ‎ب.ظ - شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

مهمانی

دیروز جمعه من وآیرین و مامانم مهمونی تولد دعوت بودیم .گذاشتم خوب استراحت کنه تا اونجا حسابی سرحال باشه .با شوخی و باخنده لباس تنش کردم و موهای بلندش رو درست کردم و بهش تاج زدم.خودم هم خیلی خوشحال بودم چون بعد از یک فوت توی فامیل این اول مهمونی بزن و برقص بود .بماند که سر اینکه چه کفشی بپوشه (می خواست پاشنه بلند بپوشه سوال آخه نه خیلی بچه آرومی هم هست ؟؟؟؟؟؟  فکر کنین با کفش پاشنه بلند رو سنگای کف خونه) جوراب چی بپوشه کلی بحث کرد هیچی نگفتم تا اینکه شروع کرد منوبه زدن من هم فقط برای اینکه بفهمه کارش درد داره و همه می تونن اینکارو بکنن یکی زدم پشت دستش تا مامانم اومد خبرکشیه منو بهش کرد و با انگشت به سمت من که پشت سرش نشسته بودم اشاره کرد و با بغض گفت ممشی ،این منو زد.محکم زد پشت دستم ابرو دوباره براش توضیح دادم که چرا اینکاروکردم.دوست ندارم اینکارو با بقیه بکنه و بعد بقیه باهاش برخورد بد بکنن فکر میکنم باید بدونه که هرکسی میتونه بزنه و کسایی هم هستن که ازون قویتر باشن .خلاصه راه افتادیم .اونجا هنوز ننشسته گفت کفشامو دربیاردر ظاهر من : لبخنددر باطن: قهردرآوردم .رفت سمت شکلاتها گفت بخورم گفتم بخور(درظاهر:لبخند )(در باطن حالا تو خونه همش در حاله خوردنه هامنتظر.) بعد بستنی آوردن .بستنی رو چپه کرد رو لباسش و بدتر از همه اینکه با دست میکشید رو لباسش و بستنی هارو میخورد(در باطن کلافهگریه) در ظاهرخجالت ای وای مامان جون بذار تمیزت کنم ...بعدش گفت بیا بریم برقصیم ( هنوز اول مهمونی بود و هیچکیییییی حتی بچه ها هم نمیرقصیدن در باطن:آخ) در ظاهر: بریم مامان جون نیشخند . در ضمن متوجه قیافه مامانم هم باشین که روبروی من نشسته بود و به من با ایما و اشاره می فهموند که بچه رو اذیت نکنم خنثیخلاصه بعدش یه دفعه چشم خانوم به پله ها افتاد و می خوام بیم  بالا توهم بیا.....فقط فکرکنین منه بد بخت با اضافه وزن با اون کفشای پاشنه بلنددددددد .یه دور رفتمو اومدم قرار شد خودش بره و بیاد منم از اون پایین براش دست تکون بدم (انگار سیندرلاست خانوم) هر کاریش می کردم که بیاد جورابش رو در بیارم که سر نخوره فایده نداشت آخرش  مامان راضیش کرد که جوراباش رو درآورد بعدش اومد پایین گفت بادکنک می خوام یه دونه کندن بهش دادن گفت نه زردشو می خواممنتظریادتونه اون موقعها مامانایواشکی از بچه ها نیشگون میگرفتن که یعنی آآآآآآدم باش وگرنه تو خونه حسابت با کرام الکاتبینه .....بگذریم....

بعدش گفت می خوام برم رو صندلیهای پایه بلند جرخشی پشت اُپن بشینم.بیچاره مهمونی که نشسته بود (خیلی هم خانوم لاغر و خوشتیپی بود و بهش می اومد که روی اون صندلیا بشینه)  بلند شد تا من آیرین جووووون رو گذاشتمش اون بالا خودم هم مراقبش بودم طوریش نشه نیفته یه موقعی  که خانومی خوشش نمی اومد من مواظبش باشم و منو میزد و میگفت تو برو کناااار...بعد از اینکه یه خورده چرخید و تفریح کرد اومد پایین و سرتاسر خونه مردم رو گششششششت و همه چیز رو چک کرد حتی پایه های صندلیهای آشپزخونه (دستشویی توالت که دیگه جای خود دارد) من هم در تمام مدت نکات روانشناسی رشد وتربیت رو رعایت می کردم و با لبخند نظاره گر ایییین کودک کنجکاو و بازیگوش بودمکلافهبعدش خانوم دستور دادن بیا بشینیم .رفتیم نشستیم . هرکس هم که می اومد طرفش و یه قربون صدقه بهش می گفت فورا عصبانی می شد و می گفت کوفت بروووووو و من هم که همش در حال عذر خواهی بودم موقع باز کردن کادوها هم خانوم با بغض گفت من هم کادو می خوام .خیلی جدی بهش گفتم تولد شما نیست .(خوبه تازه تولد یه دختر اول راهنمایی بود هفته بعد که تولد یه دختر همسن خودشه چیکار باید بکنم؟؟؟؟) سر شام هم هیچیییی نخورد جز نوشابه و تا یه لحظه ازش غافل شدم ورفته بودم wcغیبش زد و من تو خونه به اون بزرگی با اون لباس و آرایش و دک وپز و میون صدای بلند موسیقی و دست و رقص دااااااااااد میزدم آیرییییییین ....و در یکی از اتاقهای طبقه بالا پیدا شد که در حال راز و نیاز با یه نی نی کوچولوی سه ماهه بووود .به مامان بچهه گفتم ای وااای یعنی شما صدای قااارهای منو نشنیدیییین؟؟؟؟؟؟ ودیگه با کوله باری از تفریح و بگو و بخند برگشتیم خووووونه و اینقدررر بهمون خوش گذشت که برای تمام هفتمون انرژی مثبت جمع کردیم.
 الان هم که دارم این پست رو براتون می نویسم دختر و بابایی با هم رفتن پارک.

نکته1: کسی تا حالا شیر پخته؟ شیر مایه .شیر خوردنی . بله من پختم .در حین نوشتن این پست شیرها به غیر ازاینکه جوشیدند پختند جوری که یه هو احساس کردم بوی کیک پخته میادابرو

نکته2:فیلم دراکولای برام استوکر رو دیدین؟؟؟؟ خود دراکولا میگه ومیخنده و مهربونه ولی سایه اش که رو دیواره داره با دستاش گردن یارو رو فشار میده ،دقیقا جریان من بود تو مهمونی دیشبشیطان

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ - شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ - یکی مثل شما