در یاد چشم من

بوق بزرگ

اوایل امسال آیرین داشت یه کارتن درباره روز شکرگزاری می دید،  عده ای از حیوانات به دنبال بوقلمون بودند و تا آخر داستان بوقلمون رؤیت نشد که دخترک من بوقلمون را ببیند......غروب آمد پیش  من و با نگاهی تعجب زده گفت : مامانی بوقلمون خیلی خطرناکههههه ! بوقلمون یه بوق خیلی بزرگهههههههخنده

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ - شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

خاطرات

در هواپیما

آیرین که ١.۵ ساله بود من مجبور بودم به خاطر درسم هی برم تهران و بیام .این بچه رو هم با خودم میکشوندم اینور و اونور .چابهار، تهران و زاهدان. توی هواپیما واقعا بچه گلی بود .خیلی عاقل و فهمیده . تو پرواز به علت تغییر فشار هوا گوشاش میگرفت و چون عادت داشت به زیاد حرف زدن و آغاز (آواز) خوندن فوری متوجه میشد و به من میگفت مامانی صدام ضعیف شدهسوال من اول نفهمیدم چی میگه اما وقتی دیدم دستاشو میذاره روی گوشاش تازه متوجه شدم و کلی میخندیدم.

النگو(مرداد٨٩)

تابستون برده بودمش که النگوشو عوض کنم و براش بزرگترش رو بخرم.  منو صدا زد ، برگشتم  دیدم از پله لبه ویترین مغازه رفته بالا و رو نوک پاهاش ایستاده و میگفت مامانی نیگا پاش بلندی کردم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٤٤ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ - یکی مثل شما