........
و این منم
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت (و چه زود گذشت...)
زمان گذشت و سی و پنج سال گذ شت
...من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت
در کوچه باد میآمد
در کوچه باد میآمد
و من به جفت گیری گلها میاندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
-سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها میاندیشم
....
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
....
در کوچه باد میاید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد.
آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد رخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پالگد خواهد کرد؟
ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .
در کوچه ها باد میامد
این ابتدای ویرانیست ...
.... من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند .
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق .
...
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
....
آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
...
آیا تو
هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشد
...
من از کجا میآیم ؟
من از کجا میآیم ؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
....
چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی
و چلچراغها را
از ساق های سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم
...
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی .
...
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....
پینوشت:کمی از شعر فروغ را با توجه به احوالات این روزهایم حذف کرده ام.
سلام
یکی از افعالی که مثل نفس کشیدن بی اراده انجام میدهیم قضاوت کردن است ...همه می گویند ( من هم می گفتم) قضاوت نکنیم بهتر است یا قضاوت کردن کار ما نیست اما....این امری است بدون اختیار .....هر انسانی و یا گاهی، هر جنبنده ای که میبینیم ناخودآگاه به کالبد شکافی و تحلیل ظاهر و اعمال ظاهریش می پردازیم... اگر بشناسیمس که بیشتر و غلیظتر...فقط در یک حالت قضاوت نمی کنیم آن هم وقتی که در حال قضاوت خودمان هستیم و این....چقدر کم پیش می آید.بحث بر سر درست وغلط بودن آن نیست ....حرفم این است که این امر را پذیرا باشیم چه در خودمان و چه در دیگران....نترسیم و نگران نباشیم ، بگذاریم عقل قضاوت کنم اما .... رأی آخر را قلبمان صادر کند.
عادل باشیم و مهربان.
در پناه حق.
... پيام هاي ديگران() link ۸:٢٦ ق.ظ - چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
سلام
تک و توک آدمهایی هستن که تو زندگی برات مثل کوه می مونن ....نه فقط برای تکیه کردن،برای الگو بودن ،برای نگاه کردن بهشون، برای درس گرفتن ازشون، برخوردهاشون ،رفتارشون، اعمالشون، مبارزاتشون..... یه زمانی از پایین نگاهشون میکردی ...کم کم رسیدی بهشون و.... روبرو...شونه به شونه...وای به روزی که این آدما رشد نکن و بزرگتر نشن و تو از بالا نگاهشون کنی و ببینی که چقدر نسبت به تو کوچیکن یا اینکه کوچیک موندن، گاهاَ ممکنه اینقد به این آدما نزدیک باشی که فکر کنی شاید باز هم اونا درست و منطقی هستن و تو اشتباه میکنی اما بهتره به خودت بیای .....اول ممکنه ازشون متنفر بشی اما کم کم که آروم میشی دلت براشون میسوزه و بعد...دوباره دوستشون داری ...مثل قبل و دوست داری دوباره اوج بگیرن و دوباره تک خال آسمونت بشن پس باید بهشون کمک کرد....و یادم باشه که من هم ممکنه یه روزی رو به زوال برم و نیاز به کمک داشته باشم پس باید کمکم کنن... نباید ازم متنفر بشن و فراموشم کنن...
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:۳٢ ق.ظ - یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
یادم می آید خواهرم یک ماهی کوچک داشت ...پس از مدتی دیدیم تیغهایی به بدنش فرو رفته است ، روزها میگذشت و با همان تیغها به زندگیش ادامه می داد یک روز به خواهرم گفتم بیا با یک موچین تیغها را از تنش درآوریم ماهی را به داخل کاسه کوچکی انداختیم و با مکافات تیغها را از بدنش بیرون کشیدیم ...فردایش جسد ماهی به روی آب آمد....
در زندگی بهتر است با نیشهایی که به روحمان وارد آمده ادامه دهیم ، زیر و رو کردن زخمها از پا می اندازدمان ،درمان چاره هر درد نیست گاهی سازش لازم است.... و این سازش لزوماً به معنای پذیرفتن و قبول شکست نیست.
صبور باشید
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:۱٦ ق.ظ - شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
سلام
اینجانب معتقد هستم که برخی از آدمها ، متأسفانه از نظر بنده تعداد زیادی ، تاریخ مصرف دارند.....از یک جایی در زندگیمان هستند و جایی جلوترها باید ازشان جدا شویم و بگذریم، منظورم مرگ نیست دقیقاً منظورم استفاده و مصرف آنها به عنوان همراه دوست همکارو ....است
کاش اینگونه باشم که هرگز مرا جا نگذارند.
مهربان باشید.
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٠٥ ب.ظ - چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
ما به دنیا میاییم بزرگ میشیم مدرسه میریم گریه میکنیم می خندیم شکست می خوریم موفق میشیم عاشق میشیم متنفر میشیم مریض میشیم ذلیل میشیم دریده میشیم عصبانی میشیم پاک میشیم کثیف میشیم عوضی میشیم نیکو میشیم مهربون میشیم بدجنس میشیم رذل میشیم آشغال میشیم کمک میکنیم کمک میگیریم پشت پا میزنن بهمون پشت پا میخوریم و در این فرایند گاهی سبک میشویم گاهی سنگین و سنگینتر.......شکل میگیریم در خودمان .....و شکل میگیریم در ذهن دیگران....با هر عمل با هر نگاه تعریف میشویم و تفسیر میشویم...گاهی دوست داریم خودمان باشیم گاهی بهتر دیده شویم یا....یک چیز همیشه پایدار و ثابت است و آن تغییر است ما عوض میشویم خواسته یا ناخواسته ما همان آدمها باقی نمیمانیم. گرچه بعضاً دوست داریم و دوست دارند همان باشیم که بودیم لکن ازین درگاه گریزی نیست.
پینوشت 1: نمیدونم چرا اینارو نوشتم
پینوشت2: دوستان عزیز اگه شما قبلا این مطلب رو میدونستین که ما عوض میشیم و به نظرتون من خیلی دیر فهمیدم لطفا بهم یاداوری نکنید. ممنون از تحمل من و نوشته هایم.
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:٠٧ ق.ظ - پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
سلام خدمت همه عزیزان.
والا دیشب بالاخره پس از راهنمایی نورث جون گلم تونستم با نرم افزار paint حجم عکسها رو کم کنم وبدون استفاده به نرم افزار دیگه ای عکسهارو بذارم.دست گلت درد نکنه نورث عزیزم
.اما میدونم که بازم حجمش بالا بود و کلی اشکال داشت...شما به بزرگیه خودتون ببخشید از دفعه دیگه بیشتر سعی و تلاش میکنم.
و اما توضیحات عکسها ..... عکسها مربوط به یک پیک نیک هست که ما در فصل بهار رفته بودیم و قبلاً ودرباره اش نوشته ام ، همچنین چند تا عکس از تولد آیرین و چند تا هم مربوط به سفر اخیرمون به هند هست بقیه هم تو خونه و همینجوری گرفته شده....
وحالا در مورد سفر.... همون روز که پاسپورتهامون آماده شد برای ویزای هند اقدام کردیم و چون جایی در فرمها نوشته بودیم که من کارمند هستم کلی برامون دردسر شد و گفتن که باید از اداره نامه بیاریم...من قبلا هم به سفرهای خارجی رفته بودم و هیچ وقت نگفته بودم که کارمند هستم به خاطر همین درد سرهاش ....رفته اداره و خدمت حر&ا[[[س*888ت محترم و اونجا فرم پر کردم که بدین شرح ..... کجا می خوام برم چرا می خوام برم ؟ مگه اونا که اونجا هستن نمیتونن بیان؟ چرا نمی تونن بیان ؟ اونا که اونجا هستن چند ساله اونجا هستن؟ چرا اونجا هستن؟ زنش چرا اونجاست؟ چی می خونه؟ چرا اینقدر طول کشیده ؟ بعد از درس برمیگردن یا نه؟ ادرس؟ شماره تلفن هر دوتا؟ مدت اقامتشون؟ نوع ویزاشون؟ شماره های موبایلشون؟ اسم دانشگاهشون...این از این قسمت بعد از تکمیل این مسائل که نصفشون رو هم خودم نمی دونستم و هی زنگ میزدم از داداشم میپرسیدم ( وعصبانی از دست مامان که چرا تو فرمها نوشته من کارمند هستم) رفتیم قسمت س***یاس***ی اداره..... آقایون و خانومها پوستم کنده شد 50 بار یه برگه a4 نوشتم و پاکنویس کردم تا راضی شدن که بالاخره اجازه بدن تازه بعدشم میگن در حد اداره ما نیست که یک کنسولگری مکاتبه کنیم ما باید با وزارت امور خارجهههههههههههه مکاتبه کنیم بعد اونا با اینا ...یعنی دیگه اشکم درومده بود و همگیمون منصرف شده بودیم ازین سفر تا نمیدونم چی شد که با یک تماس از طرف اداره با خود کنسول مشکل رفع شد یعنی من بعد این ماجراها فهمیدم که نهههههههههه من آدم مهمی هستم و خودم خبر ندارم هی به مامانم میگفتم مامان اینا منو اذیت میکنن چرا اینکارو کردی مامانم هم میگفتن برو بچه ... این کارا مال یه آدم مهمه که یه پستی چیزی داشته باشه نه برای یه آدمی مثل آقای کاف(آقای کاف فراش مدرسه مامانم هستن)
یعنی فقط داشته باشین که مامانم منو در حد آقای کاف پایین آورد هااا همین ممشی خانوم .هی مادر چی بگم که هر چی میکشم از همین سلطان غمه...
بگذریم...خلاصه ویزاهارو دادن و ما پس فرداش سوار هواپیما شدیم تهران و از اونجا به اون یکی فرودگاه و از اونجا هم به بمبیی و از اونجا هم با ماشین به پونا... خسته و هلاک بودیم وقتی رسیدیم ها و فقط عشق دیدن داداشم و خانومش بود که خستگیمون رو برطرف کرد.....خیلی خیلی خوش گذشت .فقط همون پونا بودیم و به خاطر فصل بارندگی جاهای دیگه نتونستیم بریم تازه اگه بارندگی هم بود نمیشد چون آیرین نق نق زیاد میکرد و خیلی زود خسته میشد و همیشه بابایی و دایی جون میبردنش تفریح و ما هم دنبال کارهای خودمون بودیم
و اصلا نمیشد که بتونیم با هم بریم جاهای تاریخی و دیدنی .اما چون هدف ما دیدن برادرم و خانومش بود خیلی بهمون خوش گذشت و از همه عذر می خوام که قبلش نتونستم بهتون بگم تا اگه کاری اونورا داشتین براتون انجام بدم. شرمنده.
یه زن مسلمان بود که میومد خونه برادرم رو نظافت میکرد و خانوم داداشم میگفت هر صبح که میاد از من میپرسه دیروز چند دور قرآن رو خوندی؟؟؟؟؟
آیرین هم خیلی از دیدن داییش ذوق زده بود و حسابی خدمت دایی جانش رسید و لی عاشق خانوم دادشم شده بود و همش با هم در حال بازی کردن و... بودن.... وقتی هم برگشتیم ایران با دیدن پرچم کشورمون کلی شاد و خوشحال شده بود و داد میزد پرچم ایران ما زیباترین پرچمهاست
(کلاً بچم خیلی جوگیره خودم اینو خوب میدونم
)
تغییرات آیرین اینقدر این روزها زیاد شده که فکر میکنم ازین به بعد باید تند تند آپ کنم.یه نقاش کشیده که چند تا دایره تو هم هستن ازش پرسیدم مامان جون چی کشیدی میگه چشم پشه
گاهی وقتا که من توی فکر فرو میرم به من میگه مامانی به هوای خودت نیستی منظورش اینه که حواست سرجاش نیست
یکی از بازیهایی که جدیداً باهاش میکنم ، بازی با انگشتهای دستمه ....اونقدر می خنده که خودم هم کلی بهم خوش میگذره 
می خوام یه کاره تازه انجام بدم ، به شما هم میگم اگه دوست داشتین انجام بدین .تصمیم دارم چند تا کارت پستال بخرم و شبها واسه آیرین بنویسم و صبحها که من خونه نیستم مثلاً آقای پستچی بیاره واسه آیرین ...چون این بازی رو خیلی دوست داره و ما اغلب با هم این بازی رو انجام میدیم .گفتم شاید اگه یه خورده واقعی تر باشه بیشتر خوشش بیاد و هم اینکه اینجور کارهای عاشقانه اثری جاودانه براش میذاره اثری که بعدها در روزای سخت زندگی واسه تحمل مشکلات به کمکش میاد ، اثری که میتونه یه آدم رو پر از احساس خوب دوست داشته شدن و عزیز بودن بکنه .اگه وقت داشتم کارت پستالها رو خودم درست میکردم یا نقاشی میکردم شما اگه وقت دارین خودتون درست کنید مطمئناً اثرش دو چندان خواهد شد.
سالم و شاد و موفق باشید. شب خوش.
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:۱٦ ق.ظ - چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
این روزها خیلی سخت می گذره .....اما می گذره .سختترش هم بوده .از خودم در تعجبم ..میگم نکنه صدف تو سیب زمینی هستی نه اون دختر نازپرورده خودخواه و از خود راضی میگم که نه .من نه سیب زمینیم و نه اون دختر ناز...... .من آدمم .نباید جا بزنم زندگیی که سختی نداشته باشه که زندگی نیست نه؟بهتره به داشته هام فکر کنم تا نداشته ها به سلامتی به خونواده به شغلم به سقف بالای سرم و به خدا ی مهربونم. همون خدایی که وقتی بچه بودم و از همه دلگیر، با چشمای گریون میرفتم تو تختم ، کنار خودم یه جا واسش خالی میکردم ،دستمو میذاشتم رو جای خالی تو خیالم خدارو بغل میکردم و با دلی آسوده به خواب میرفتم.
بازم یادم رفت سلام کنم. سلام.
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:٥٤ ب.ظ - دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
سلام خدمت همه دوستای خوبم.گرچه خیلی دیره اما سال نورو به همه شما عزیزان تبریک میگم.امیدوارم امسال سال خوبی برای همه ایرانیان باشه به خصوص ایرانیان مقیم ایران.
اما تعطیلات. من تا روز آخر هم سر کار بودم و مشغول کارهای پایان سال و بسیار حاشیه ای . رئیسا با دیدن مرخصی های زیاد کارمنداشون جو گیر میشن و با خودشون میگن نکنه اینا برن دیگه برنگردن و یه هو هرچی کار چرت و پرت و آمار درپیت هست از کارشناساشون می خوان ... خلاصه ما راه افتادیم و با ماشین اومدیم سمت تهران .فکر کنین ١٨٠٠ کیلومتر راه رو بدون توقف .بچم آیرین خیلی اذیت شد. واسه همین فقط تهران بودیم و دیگه هیچ جایی نرفتیم.تهران هم بسیار خلوت بود و هوا بسیار عالییییی .حسابی به همه کارها و تفریحاتمون و عید دیدنیهامون منزل اقوام عزیز رسیدیم. آیرین هم عیدی گرفت هم نقدی و هم جنسی و حسابی کیف کرد.خیلی هم لوس شده بود و روزای آخر مجبور بودم کمی شدت عمل به خرج بدم که با واکنش اطرافیان مواجه میشدم و نمیذاشتن.برگشتن من و آیرین با هواپیما اومدیم و فرهاد و مامانم با ماشین.نمیذارم فرهاد تنها بیاد چون یه بار تنهایی میومد زاهدان به خاطر سرعت بالا لاستیک ترکوند . من ٨ عید زاهدان بودم و با یه خونه پر از جنازه پشه مواجه شدم .فکر کنین خونه دسته گلتون رو بذارین و برین مسافرت ووقتی برگردین با یه زمین سیاه از لاشه پشه مواجه بشین خلاصه تا ١٢ رو عین کلفتا دوباره شستم و سابیدم .از ١٢ به بعد هم دید و بازدیدهای عید و بعدش هم که سیزده به در .اینجا که هوا خیلی خوب و عالی بود .جمعه هفته پیش هم با یکی از دوستامون که ٢ تا پسر عسل دارن رفتیم بیرون که حسابی بهمون خوش گذشت به خصوص به بچه ها که گل بازی کردن و جوجه کباب خوردن و تو شن و ماسه دراز کشیدن و خلاصه بیتربیتی نموند که نکنن. این هفته هم ٢ روز اخر هفته رو به خاطر اومدن رئیس جمهور به استان تعطیل هستیم و در خدمت خانه و خانواده. می خوام ایرین رو جمعه ببرم بادبادک هوا کنه و از هوای بهار حسابی استفاده کنیم چون بعد اینجا خیلی گرم میشه و نمیشه اصلا بیرون رفت. امسال برای آیرین برنامه های زیادی در نظر دارم که امیدوارم خودش و فرهاد با من همکاری بکنن وگر نه فشار زیادی به من میاد و دیگه اینکه خودم هم باید تا اول تیر پایان نامه ام رو تحویل بدم. قول میدم که زود زود بیام و بنویسم .فعلا .خدافظ
... پيام هاي ديگران() link ٥:٢٤ ب.ظ - چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
تا حالا شیر با طعم همه چی شنیده بودین و خورده بودین الا شیر با طعم افغانی نه؟؟؟
حتماً این موضوع رو شنیدین که افغانیهای محترم رو جمع می کنن و بر میگردوننشون به افغانستان. منتها خودشون دوست دارن تو مملکت ما بمونن و واسه همین پول میدن و یواشکی برمیگردن. چند روز پیش شنیدم که توی یکی از تانکرهایی که شیر می آورده از زابل به زاهدان افغانی می آوردن .یعنی پر از شیرش می کرده و بعد هم چند تا افغان رو توش می چپونده.هر وقت هم به بازرسی های وسط راه میرسیده (که تعدادشون 3 یا 4 تاهست) میرفتن تو شیرا قایم میشدن. از هر نفر هم یک میلیون تومن میگرفته . اونها را پیاده میکرده و بعد شیرها رو میبرده کارخونه که پاکت کنن که مخصوص زاهدان هست و اسمش رو اینجا نمیگم. یکی از همکارام وقتی بهش گفتن حالش بد شد چون ازون شیر می خریده. تصور کنین افغانیها اون تو چکارهاااااااا که میکردن و نمیکردن.
اینا رو تعریف کردم که اگه یه موقع یه شیری خوردین که یه مزه عجیب غریبی می داد بدونین که اسم این مزه جدید افغانی هست .اگه دیدن استقبال زیاده ممکنه چند وقت دیکه نی های طعم دارش رو هم بسازن .
اینروزها عین اسب در حال بررسی ٣۶ تعرفه شهرداری هستم .نکته به نکته .مو به مو .که مبادا خدای نکرده با قانون حذف نه ببخشید هدفمند کردن یارانه ها مغایرتی داشته باشه و به مردم عزیز استانم فشار بیاد
خدا منو از شما نگیره ها.دیگه اینکه به خدا خیلی دوست دارم عکس بذارم ولی هم بلد نیستم هم فکر میکنم کار سختیه هم اینکه فرصتشو فعلا ندارم اما قول میدم در اسرع وقت عکس بذارم قول شرف ها نه قول مردونه که هیچ اعتباری بهش نیست
روزا ساعت 1 بعد از ظهرکه میشه و حسابی سر کار خسته هستم فقط در آرزوی لحظه ای هستم که بیام خونه آیرین تو بغلم باشه باهم ناهار بخوریم .کنار هم دراز بکشیم زیر لحاف گرم من نازت کنم بوت کنم بوست کنم بخارونمت واست کتاب بخونم و آخر هم تو بغل هم بخوابیم و خرخر کنیم 
هفته ای که گذشت خیلی هفته شلوغ و پرکاری بود .کلا نیمه دوم سال از نظر کاری خیلی سنگینه.چهارشنبه صبح زود تو تاریکی با پژو به سمت بلوچستان راه افتادیم
خدا رو شکر به سلامتی به خاش رسیدیم و به همراه ٢ نفر دیگه از همکارام تمااااااام شهرداری خاش رو مورد رسیدگی قرار دادیم ولی نتونستیم شهر دیگه ای بریم و چون شب شده بود به لحاظ امنیتی مجبور بودیم بمونیم.فکر کنید تو مهمانسرای شهرداری که اتاقهاش هیچ قفل درست و حسابی نداره سر کردیم و تا صبح از سرما لرزیدیییییییییییم. فردا صبحش هم به سمت نوک آباد حرکت کردیم و کار اونجا رو هم تا ظهر تموم کردیم خداییش سمبل نکردیم ها
بعد از ظهر هم به سمت زاهدان راه افتادیم و ۴ خونه بودم خدارو هزار بار شکر که اتفاق بدی نیافتاد و تقریبا منطقه امن بود.من آدم خیلی جون دوستی نیستم هااااا
فقط به خاطر این میگم که یه موقع آیرینم بی مادر نشه زبونم لال
یه چیز خنده دار بگم من دارم خونه تکونی میکنم .یعنی خیلی آروووم و یواش یواش .هر جمعه یه خورده از کارهارو انجام میدم . آخه یه دفعه که نمیشه این همه کارو انجام داد.اینترنتم هم تو اداره وصل شد و آخر نفهمیدیم که مشکل از کجا بوده
ولی خیلی از آشنایان دور و نزدیک ترسیدن و برای چت با من تشریف نمیارن .کشته منو امنیت.کشته منو حفاظت. کشته منو آدمای ترسو و بزدل.
مامانم از دستم عصبانیه .خیلی سخته .نمیدونم کسی هسن که وضعیتش مثل من باشه . در حال حاضر من تنها فرزندی هستم که پیش مامانم هستم و غرهایی که باید به اون دوتای دیگه زده بشه هم به من زده میشه و من در نهایت خانومی تحمل میکنم
.گاهی اوقات هم از کوره در میرم و زمین و زمان رو بهم میریزم
ولی بعد باز کلی باید برم ناز مامانم رو بکشم تا با من آشتی بکنه
از سایت کتابک باز هم برای آیرین کتاب انتخاب کردم و از آدینه بوک خرید کردم.پیشنهاد میکنم اگر خواستید واسه بچه ها کتاب بخرید از کتابهای پیشنهادی سایت کتابک استفاده کنید.
دارم کتاب آن طرف خیابان جعفرمدرس صادقی رو می خونم .چرا من اینقدر نوشته های این نویسنده رو دوست دارم؟ با اینکه اینقدر ساده و روانه و از موضوعات بسیار معمولی استفاده میکنه مدتها توی ذهنم میمونه و بهش فکر میکنم مثل داستان کله اسب
نویسنده های دیگه ای که خیلی دوستشون دارم شهریار مدنی پور و خسرو حمزوی هستن .خیلی از خوندن کتابهاشون لذت میبرم.
مامانم مدرسه غیرانتفاعی داره و نزدیک به چهل سال سابقه کاری معتقده که جدیدا مردم دارن به جای تربیت بچه هاشون اونهارو بیتربیت میکنن.یعنی اونهارو تشویق به دروغگویی و زورگویی و بی ادب بودن و پررویی میکنن.گاهی اوقات فکر میکنم این فرهنگ ٢۵٠٠ ساله داره دود میشه و میره هوا.خدا کنه من از اون مادرها نباشم .اما اگر آیرین رو بخوام برای این اجتماع تربیت کنم به نظر شما نباید بیتربیتش کنم؟ آیا مردم اشتباه میکنن؟
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:٠٤ ب.ظ - جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ - یکی مثل شما
امروز صفحه کتابخانه آیرین رو بروز کردم .اگه دوست داشتین یه نگاه بهش بندازین.پیشنهاد می کنم به سایت کتابک سر بزنین .کتابهای خیلی خوبی رو واسه بچه ها معرفی کرده.
امروز صفحه خانه ها رو شروع کردم .اگه دوست داشتین بخونینش .
دوباره تاکید می کنم با اوضاع پیش اومده حتما از نرم افزار سحر استفاده کنین .خیلی مفیده .من یه حساب به عنوان پس انداز باز کردم و هر چند وقت یه مبلغ هر چند ناچیز به اونجا انتقال می دم.
این هفته تونستم واسه یکی از دوستام که خیلی دوستش دارم مفید باشم و بهش روحیه بدم و از این بابت خیلی خوشحالم و این برام مهم نیست که هیچ وقت از طرف اون همچین چیزی رو ندیدم چون می دونم اون همچین قدرت و نیرویی رو نداره و من خوشحالم که تونستم بهش مهربونی بدم این خیلی به من ارامش و خوشحالی داد.
از نظر افسردگی حالم اصلا خوب نبود فکر کنم به خاطر مسائل هورمونیه
کلا سعی می کنم خوش اخلاق باشم و غر نزنم و پاچه اینو و اون رو نگیرم .امیدوارم
دیگه نتایج آیرین از مرکز استعداد یابی اومد و جزو کودکان پر هوش بود اما گفتن از نظر کار عملی و از نظر تمرکز حواس ضعیف هست .فعلا در جستجو هستم تا بتونم راه و روش خوبی واسه این مشکل پیدا کنم .اگر تونستین راهنماییم کنید خوشحال می شم.
کلاس زبان speaking رو شروع کردم .امیدوارم بتونم بهش برسم.
تو اداره اینترنتم رو قطع کردن و خیلی از این نظر بهم برخورده و رئیسم پشتم ایستاده و از این نظر خوشحالم .اما نگرانم که به چه دلیل قطعش کردن
چقدر خوبه که جمعه ها آدم خونه مامانش دعوت باشه و از آشپزی راحت مگه نه
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:۳۳ ب.ظ - جمعه ۳ دی ۱۳۸٩ - یکی مثل شما
١-اینروزها به جهت گذران زندگی به طور آبرومند، افسارم را محکمتر میکشم.
٢- این روزها به دلایلی دسترسی به اینترنت ندارم.
٣- این روزها کتاب گاوخونی جعفر مدرس صادقی را می خوانم.
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:۱٦ ب.ظ - دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ - یکی مثل شما
دوستان خوبم سلام.شرمنده که نتونستم زودتر بیام.به شدت درگیر عصب کشی و پر کردن دندونام بودم
.اما در مورد این نرم افزار .شما میتونید اونرو از سایت saharsoftware.com ابتدا برای 5 روز داون لود کنید و بعد اگر تمایل داشتید بخرید.به نظر منکه خیلی خوبه واولا واسه تمام اعضاء خونواده حساب باز میکنه و دخل و خرج هر کسی رو جدا میکنه و در اخر سر هم میگه که کدوم خرج اضافه بوده.من که راضی هستم .چون بسیار به پس انداز کردن اعتقاد دارم.من همیشه یه مبلغ پول رو واسه پس انداز کنار میذارم و بعد بقیه رو واسه ماه برنامه ریزی میکنم. این رو هم بگم که حتی اگه از اول هم بخواهید نرم افزار رو بخرید باید اول اون رو داون لود کنید چون مشخصات کامپیوتر رو میخواد واسه نصب برنامه.
خب این هم از این امیدوارم راضی شده باشید.
... پيام هاي ديگران() link ۱:٢٠ ب.ظ - سهشنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ - یکی مثل شما
یه نرم افزار حسابداری خریدم واسه خرج و مخارج خونه خیلی عالیه و حسابی کنترل میکنه همه چی رو. ببینم میتونم بالاخره پول پس انداز کنم یا نه؟؟؟؟؟؟؟
ابنروزها انقدر همه چی خوب و عالیه که گاهی میگم نکنه خواب میبینم. چارلی چاپلین میگه خوشبختی فاصله میان دو بدبختیست. خدا خودش به خیر بگذرونه.
پارسال این موقع مزخرف ترین روزای عمرم بود.......
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:۱۸ ب.ظ - شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩ - یکی مثل شما
شما وقتی دلتون میگیره چیکار میکنین؟
یه کمی گریه میکنین؟ با بقیه دعواتون میشه؟ پرخوری میکنین؟ به بچه تشر میزنین؟خیلی کم یه کوچولو بد دهنی میکنین؟
من وقتی دلم میگیره همه اینکار هارو میکنم........
اونوقت فرهاد بهم میگه :باز قرصاتو نخوردی و با این حرف بیشتر....
بعدش میشینم فکر میکنم که حق داشتم یا نه؟با همه بلاهایی که تا حالا سرم اومده تو زندگی حق داشتم یا نه؟
میبینم که حتی اگه خودم حق بد اخلاقی داشته باشم بقیه چه گناهی کردن و به خاطر همین دوز قرصها رو میبرم بالاتر .اونوقت میشم سیب زمینیه سیب زمینی .اگه فرهاد صبح تا شب بخوابه اگه همه پولهاشو بفرسته واسه.... اگه لای کتاب زبان رو ١ ماه هم باز نکنه اگه فقط روزی ١ ساعت هم سر کار بره اگه به من بیحرمتی بشه اگه..... با یه پوزخند از کنارشون رد میشم و پاچه هیچ کس رو نمیگیرم.اونوقت یعنی همه چی آرومهههه.... من چقد خوشحالللللللللم
یعنی من یه مامان خوب هستم .یه زن خوب که غررررر نمیزنه یه کارمند خوب که هر چرندی رو از رئیسش و همکاراش تحمل میکنه
آره با قرص من یه افسار دور گردنم میبندم.
... پيام هاي ديگران() link ٤:٤۱ ب.ظ - چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ - یکی مثل شما
همیشه به کارمندای تهرانی حسودیم میشه چون هم پنجشنبه تعطیلن هم جمعه.یه روز به کارای عقب افتاده میرسن یه روز هم به کارای خونه و خرید و احتمالا گردش و مهمانداریو این حرفا.ولی من بدبختم اگه یه هفته شب تعطیل مهمان داشته باشم تمام کارای خونه مثل مرتب کردن اتاقها و کمدها شستن لباس و نظافت خونه رسما میفته عقب(غررررررررر)
این جمعه هم حسابییییییییی هلاک شدم.خداییش روزهایی که سر کار هستم دلم واسه خانومهای خونه دار میسوزه .سر کار واقعا واسه من که استراحته.هر چقدر هم که کار داشته باشم یه جا نشستم پشت میز .نه یکسره باید فک بزنم و نه یکسره باید راه برم.امروز به خاطر آیرین سر کار نرفتم زنگ زدم و اطلاع دادم خانوم رئیس دفتر گفتن بسیار خوب هنوز اقای رئیس نیومدن !!!!!!!!!!!!!!!!!! ساعت ٩ صبح بود .به رئیس اطلاع میدنوحالا نیم ساعت پیش زنگ زده میگه رئیس ناراحت شده گفته چرا با خودم صحبت نکرده !!!!!!!!
آخه نه خیلی هم کاااااااااااااااار داریم
اینه که غیبت من خیلی واسشون مهمه
.فقط میخوان آدمو حرص بدن .تقصیر خودمه چون به خاطر پاره ای از مشکلات مرخصی بدون حقوق گرفتم و یک مدت هم از کار نیمه وقت استفاده کرده بودم فکر کردن من از زیر کار در میرم.آخه با رئیس قبلی هم یه دعوای حسابی کردم و با همین خانوم رئیس دفتر. به خدا این منشیها از مدیر کلهل مدیر کلترن.تو اون روزای افتضاح زندگیم بود که اعصابم هم حسابی داغون ........حتما یه روز جریانش رو مفصل اینجا مینویسم.خلاصه اداره جاتی های ما خیلی مزخرف هستن و عقده ای و بدبخت .اما اداره خوبه .همیشه گفتم اداره به گردن من حق داره.چون منو بزرگ کرده.واسه من مثل یه چرخ گوشت بود کلا شدم یه آدم دیگه از اون دختر لوسو ننر که تا بهش میگفتن بالاچشمت ابرو میزد زیر گریه تبدیل شدم به یک خانومی که خودم نسبتا قبولش دارم.سختیهای زندگی بهم نشون داد که چقدر عوض شدم.و چقدر میتونم به خودم متکی باشم.سازش با آدمها خیلی کار مشکلیه.اما من اینو تو اداره یاد گرفتم .حالا همون ادمای عقد ه ای و بدبخت رئ دوست دارم.درکشون میکنم و اونها هم منو دوست دارن و از من بدشون نمیادو فهمیدم که عیب از خودمه .من باید خود رو درست کنم .اونقدر بهم فشار میومد که میخواستم کار رو ول کنم .فقط به خاطر برخورد آدمها.اما به خودم گفتم فکر کن اینجا جبهه جنگه باید بمونی و بسازی.گفتم فکر کن تنها درامدت همین شغله و بایییییید نگهش داری.سعی کردم چشمام رو باز کنم و درون آدمها رو ببینم .درکشون کنم و با همه عیبها و محسناتشون دوستشون داشته باشم. چون اول از همه اینو قبول کردم که خودم از همه بدترم و برای بقیه غیر قابل تحمل.سعی کردم نذارم کسی بهم حسادت کنه تا دشمنم بشه .خیلی سخت بوووود ولی بالاخره درست شد.فقط از یه چیز دلخورم .اونم اینکه چرا از اول اینجوری نبودم.؟چرا اجبارا خودم رو درست کردم؟
دلم میخواد آیرین از اولش اینجوری باشه.تموم سعیم رو میکنم.
... پيام هاي ديگران() link ۱:٤٠ ب.ظ - شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ - یکی مثل شما
