در یاد چشم من

شیطنت از سر گرفته می شود.....

با سلام به شما دوستان نازنینم که اینقدر نگرانتون کردم ...واقعا شرمنده....

حال آیرین خدارو صدهزار مرتبه شکر خوب شده و تبش بکلی قطع شده و نتیجه همون مننژیت از نوع ویروسی و خفیف بود.ماشالا بدنش خیلی قویه و توانایی خوبی در مقابله با بیماریها داره....و اما از لحظه ای که تب قطع شد ..... شیطنتهاش از سر گرفته شده بود و دوره خونه راه افتاده بود مشغول بازی ... و طبق معمول با یک بند مشغول بستن اسباب بازیها بود .با اینکه به خاطر زخمای گلوش هیچی حتی شیر نمیتونست بخوره اما پرشور به جست و خیز ادامه میداد نمیدونم این انرژی رو از کجا میاره ....

آیرین جونم بعد از حدود 10 جلسه ای که به منظور آشنایی با آب به استخر رفت حالا 2 جلسه هست که آموزشش شروع شده و خوب داره راه میافته...زحمتش رو مامان عزیزم میکشن که من همیشه شرمنده محبتهاش هستم....

برای بار دوم قلکش پر از پول شد و شکوندش .این دفعه بهش گفتم یک قسمت از پولت رو بذار واسه آدمهای فقیر .اون هم قبول کرد.کلا یک مدت هست که سر موضوع فقیر حساس شده.چند وقت پیش با ماشین توی جاده بودیم یه جایه خوش آب و هوا نگه داشتیم که ناهار بخوریم...جاتون خالی جا انداختیم و نشستیم...آیرین با یه لبخند خاص (به مفهوم کنایه داشتن در حرفش) برگشت و گفت مثلا ما فقیریم.....یا همیشه آدمهایی رو که من نمیگم گدا (چون اینقدر این روزها آدمهای دردمند و محترم میبینی که با توجه به مشکلات  3 ماده این روزها محتاج کمک اندک مردم هستند) میگم محتاج در حال طلب کمک میبینه سوال میپرسه که چرا یا برای چی؟ و من برایش توضیح دادم  بعضی ها تواناییشون کمه و ضعیفن و....گاهی هم از بعضیها که خونشون رفته و وضع زندگیشون رو دیده میپرسه که شما فقیرین؟؟؟؟فکر کنین چه حالی به من دست میده و همچنین آن بنده خدا...آن روز هم به فرهاد میگفت بابایی ما پولداریم ؟

اخلاقهای تند و بدش هم کمابیش ادامه داره...اونروز داشت تلفنی با خاله سمیرا صحبت میکرد مامانم بهش گفتن آیرین جون این رو هم بگو یک دفعه آیرین گفت دهنتو ... و بعد بلافاصله خودش گفت ترمز گرفتم....از جملات رایج این روزها هم اینه: دلیلش رو نپرس که به نظر من جمله خوبی نیست و من نمیدونم از کی یاد گرفته .شاید هم خودم گفته باشم ولی معمولا سعی میکنم دلیل هر چیزی رو تا جای که میشه براش توضیح بدم.

بازهم شرمنده محبتهاتون هستم.

در پناه حق

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:٠۳ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

سلامتی

سلام خدمت همه

ممنون از احوال پرسیهاتون دوستای عزیزم ....آزمایشهای آیرین خدارو شکر هیچ مشکلی رو نشون نداد فقط دوباره باید سونو گرافیش رو تکرا کنیم و همه چی خوب بود تا دیروز صبح... که دخترک من تب شدید کرد  , و از درد شدید گردن و پشت سر شکایت میکرد ....طبق معمول به شدت ترسیدم و احتمال مننژیت رو هم پدرش تایید کرد ...خدا سایه مامانم رو از سر ما کم نکنه ...اومدن خونه و پیش آیرین موندن و من به خاطر کارهای شدید این روزها رفتم اداره....ظهر دوباره تبش شدت گرفته بود و به 40 درجه رسید و کماکان درد پشت سر ادامه داشت و فرهاد شروع کرد به اقدامات لازم .میدونم که میدونید چه حالی بودیم....کماکان تا امروز صبح تب داره و تبش رو با بروفن میاریم پایین و تا حالا 4 تا آمپول زده که دوتاش جنتمایسن بوده .مصرف زیاد جنتامایسن برای کودکان خطرناکه و احتمال کری و از کار افتادن کلیه رو میده ....البته خوشبختانه آخرهای شب آیرین از درد گلو شکایت داشت که وقتی فرهاد معاینه اش کرد دیدم صورتش شاد شد و گفت هرمس یا هرپس (چند تا زخم در گلوی آیرین دیده بود و گفت تا فردا ممکنه دهنش رو پرکنه )خلاصه که فعلا مننژیت رد شده ...ایشالا که واقعا رد شده باشه.دوست ندارم خبرهای بد رو اینجا بنویسم اما اینارو مینویسم تا یادم بمونه وقتی آیرین سالمه هیچ چیز دیگه از خدا نخوام .....واقعا چیزی ازین بالاتر هست؟

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:٢۳ ‎ق.ظ - یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

 

سلام

دختر عسلیه من این روزا حسابی بد اخلاق شده خیلی جیغ میزنه و خیلی زود از کوره در میره .گاهی مجبور میشم تنبیهش کنم .ازون مدلا که رو صندلی بشینه و اینا .گاهی هم منو میزنه یا نیشگون میگیره . تو مدرسه خوب و عالیه .مربیش میگن که خیلی مودبه و حرف شنو هست .اما تو خونه  خیلی قلدر بازی درمیاره .داد میزنه و زود عصبانی میشه .... خلاصه کلی اعصابم ازین بابت خورده ....ازین جدولهای گل هم درست کردم وقتی هم کار بد میکنه باید روش مگس یا کرم بذاریم .وقتی قراره مگس بکشم به پهنای صورت اشکی میریزه که بیا و ببین ....کلا روزای خیلی سختی رو میگذرونم ....اگه کسی درمونی میدونه به من هم یاد بده خیر ببینین الهی....

 

این روزا دارم بهش کار با کامپیوتر رو  یاد میدم .بدون اینکه من هیچ کاری باهاش در زمینه آموزش الفبا  انجام داده باشم حروف رو از کتاب نورالدین زرین کلک (آ اول الفبا است) یاد گرفته و حروف رو در جملات پیدا میکنه .یه فکرایی هم واسه زبان انگلیسی  کردم که امیدوارم زودتر پیگیری بشه .

ماه پیش یک هفته رفته بودیم کیش .واسه مربی آیرین جون سوغاتی گرفته بودیم.خوب آیرین یک هفته غایب بود و بالطبع شعر اون هفته رو بلد نبود .بچه ها سر کلاس  شعر رو می خوندن و ستاره می گرفتن .آیرین هم رفته به خانومشون گفته به من هم ستاره بده خانومشون هم گفتن تو که نبودی آیرین جون غایب بودی هر وقت این شعر رو یاد گرفتی برات ستاره میزنم آیرین هم میگه من که برات کادو آوردم خوب به من هم ستاره بدهتعجبچند روز پیش هم خانومشون تعریف میکردن آیرین نقاشیه خیلی قشنگی کشیده بوده و خواستن براش ستاره بزنن آیرین هم گفته شه تا شتاره بدین لطفا( سه تا ستاره بدین لطفا) خیلی با زبون خوش بچم صحبت کرده .بهتره خانومشون کاری نکنه که اون روی آیرین بالا بیاد . همیشه نگران این موضوع بودم و هستم که بچه ای که من دارم اینجور تربیت میکنم عاطفی و حساس و کتاب خون چه جوری باید جور خودش رو تو این اجتماع گرگ بکشه اما دیدم نخیییییییر این بچه خودش استاد کاره .....بابا ایول مادر رشوه بده کارت راه میافته....

چند وقتی هست که دخترکم یه خورده دل درد داره و ما هم دنبال سونوگرافی و آزمایش و این حرفا ....دیروز صبح تو دستشویی بود و ضمن انجام اجابت مزاج صبحگاهی با مورچه جانش ( با بازیگری خانوم غلامی) هم مشغول گفتمان بود یه دفعه داد زد بابایی بابا ییی پوپی دارم پوپی دارم فرهاد هم بدو بدو ظرف نمونه بدست پرید تو دستشویی تا دُر و گوهر دخترمون رو جمع کنه ...در طول اون مدت من هم تو اتاق در حال حاضر شدن بودم و هی داد میزدم اوووومد ؟.....پوپی کرررررد؟.....یه دفعه آیرین که در حال زور آزمایی بود دیگه عصبانی شد و گفت ساکت باش مامانی حواسمو پرت میکنی خنده

 

 

 

بسیار شرمنده دوستان هستم از نوشتن این پست . ازینکه حالتون بد شد عذر خواهی میکنم.

دوستون دارم.در پناه حق.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:٠٢ ‎ق.ظ - دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

نامه اول

سلام

 

دوستان و همراهان عزیزم،چنانچه مایل بودید می توانید نامه های من به دخترم را در صفحه مورد نظر دنبال کنید.

 

شاد باشید.

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٢٢ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

دختر بلا

سلام

دختر کوچولوی من یه آتیش پاره درست و حسابی شده..... تف میندازه کف دست راست و تف میندازه کف دست چپ اونوقت دستارو به هم میمالونه و شروع میکنه ...میگم اینکارو از کی یاد گرفتی میگه از دانلد داکمنتظر

مهمونی بودیم دوتا پسر بزرگتر از خودش تو مهمونی بودن ....بجه ها برام گزارش آوردن که مثل اینکه پسرا به آیرین گفتن تو نمیتونی این بازی رو انجام بدی چون تو دختری آیرین هم پریده بالا یه چک خوابونده تو گوش پسره تعجب بعدم موقع بازی به یکیشون زیر پایی داده پسره هم فکر کرده داداشش بوده افتادن به جون همقهر خلاصه که بینهایت شیطون و بلا شده .تو خونه مدام از روی مبلا میپره و از میله تاب آویزون میشه شبها هم تا صبح گریه میکنه که آی دستم و آی پااااااام , و ما هم تا صبح در حال ماساژ دست و پای خانوم هستیم.

حسابی عاشق آمادگی شده و خیلی دوست داره.نقاشیش روز به روز پیشرفت میکنه  و همینطور سایز عروسکهایی هم که باهاشون بازی میکنه بزرگتر شدن .قبلا با 7 سانتیها بازی میکرد الان شدن 20 سانت...کماکان منتظرم که با این عروسکهای بزرگ مثل بیبی بورن و اینا بازی کنه.

 در ضمن صفحه کتابخانه آیرین با یکسری کتاب جدید آپ شده دوست داشتین سر بزنین.

در پناه خدا

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:٠۸ ‎ب.ظ - شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

حس و حال نوشتن

سلام.

گاهی اوقات حس نوشتن ندارم.....خیلی حرفا دارم واسه گفتن ولی تمی تونم بنویسم....

ببخشید که اینقدر دیر کردم .از نظرات محبت آمیز و احوال پرسیهای گرمتون صمیمانه سپاسگزارم.

 

 

و اما از هرچه بگذریم سخن آیرین خوشتر است....دخترک نانازیه من حسابی "پیش دبستانی برو " شده و از اول مهر تا الان هیچ روزی رو نبوده که نره.یک روز درمیون بعد از ظهرها یک کلاس ژیمناستیک خوب پیدا کردم و اسمش رو نوشتم ...یه مدت می رفت اما الان چند جلسه ای هست که نمیره .اونجا فقط در حد بازی و سرگرمی باهاشون کار میکنن و برای سن آیرین آموزش ندارن و آیرین هم دوست داره بالانس زدن یاد بگیره و خودش کنار دیوار یا هر جا که گیر بیاره شروع میکنه به پشتک زدن.تو کلاس ژیمناستیک همه پسر هستن و فقط آیرین دختره و اصلا هم فکر نکنین کم میاره مربیاش ازش راضی هستن و خودش هم گاهی با پسرای از خودش بزرگتر دست به یقه میشه سر نوبت و پرش و رد شدن از روی پل .به خاطر اینکه مثل تابستون نمیتونه یه روز در میون بره پارک کمی تپلی شده .چند بار هم باهم استخر رفتیم و یکی دو بار هم تو خونه باهاش با سی دی یوگا کار کردم ( اگه کسی خواست بدونه سی دی یوگا رو از سایت من و مامان تهیه کردم )غروبها کلی با هم سرگرم هستیم ،نقاشی میکنیم کتابهای تمرین مخصوص سنش رو حل میکنه و واسه هر صفحه یه برچسب استیکر جایزه میگیره بازیهای فکری میکنیم کارتون میبینیم گل بازی میکنیم روی سه پایه نقاشی میکشیم . با بازی انگلیسی یادش میدم و نمایش به زبان انگلیسی اجرا میکنیم و مابین همه این فعالیتها گاهی دعوا هم میکنیم قهر میکنیم آشتی میکنیم .چکار کنم دیگه هر چند وقت یه بار حسابی اخلاقش بد میشه . از وقتی پیش دبستانی میره حسابی نقاشیش فرق کرده .قبلا ما هیچ آموزشی بهش نمی دادیم تا هر چی خودش می خواد بکشه .نقاشیش نسبتاً خوب بود و رنگ آمیزی و ترکیب رنگاش خیلی خوب بود اما الان حسابی نقاشی میکشه،  نقاشیاش پر از آدمه که دستشون بادکنکه و پر از خونه هایی که آدما دارن از پشت پنجره ها بیرون رو تماشا میکنن.خیلی خوب میتونه دایره مثلث و مربع بکشه اما نتونسته سوره توحید رو حفظ بشه و الکی یه چیزایی میگه وقتی معنی فارسیش رو براش گفتم خیلی خوشش اومده و هرچند وقت میگه اونی رو بخون که میگه خدا دوستمون داره ( خدا منو ببخشه خودم این تیکه رو به ترجمه سوره توحید اضافه کردم) دامنه لغاتش خیلی وسیعتر شده به طور مداوم از اصطلاح چنگی به دل نمیزنه و حق با توئه استفاده میکنه و بالطبع دامنه فحشها هم رو به فزونی رفته و "پخمه دهنت رو ببند" رو  زیاد استفاده میکنه (باور کنین از کارتونها یاد میگیره ما بی تقصیریم).مخاطب فحشها هم بیشتر من هستم همانطور که بیشترین مخاطب ابراز احساسات و علاقه اش هم من هستم. صبحها دوست داره  خانوم غلامی از خواب بیدارش کنه ...بچه جدید آیرین جونم یه مورچه هست که به جاش خانوم غلامی صحبت میکنه و آیرین عاشق مورچهه شده ...اون روز تو دستشویی موقع جیش صبحگاهی به مورچه میگفت "من تونتونیمو لیس نمیزنم مورچه هااااااا"(منظورش اینه که مثل حیوونا و گربه ها باسنش رو لیس نمیزنه).به شدت علاقه داره که عروسکها رو با بند ببنده به پایه صندلی یا میز یا اینکه میون دو تا مبل براشون گهواره درست کنه که البنه این بازی فقط مخصوص خونه ممشی هست. به عکاسی علاقه داره و عروسکها و ماشینهاشون رو ردیف میکنه و ازشون عکس میگیره اوایل عکسا اصلا سر نداشتن اما الان خوب شده و تقریباً یاد گرفته .دیشب با بابایی رفته بودن پارک ..وقتی برگشتن دیدم مات و مبهوت و مثل همیشه پرشور نیست صداش زدم گفتم سلام مامانی بیا بغلم یک دفعه بغضش ترکید و جلو که اومد دیدم چشمش کمی قرمز شده و روی گونه و بینیش خراشیده شده و بله دیگه یه آقا پسر قلچماق با مشت زده بود تو چشم دخترکم ....ممشی گفت چه حیوون وحشی بوده آیرین گفت نه ممشی حیوون نبود بچه آدم بود.

این هم از خاطرات آیرینی .سعی میکنم زود به زود بیام.مواظب خودتون باشین.با همدیگه مهربون باشین.در پناه خدا.

...

پيام هاي ديگران()        link        ٧:٤٩ ‎ق.ظ - شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

اصغر و بر و بچ

سلام

آیرین کوچولوی من این روزا حسابی با پیش دبستانی درگیره و هنوز به طور کامل نتونسته خودش را با صبح زود بیدار شدن و شب زودن خوابیدن وفق بده در عوض تا بخواین خوراکی میبره و اونجا می خوره همینطور با تاب و سرسره هم حسابی سرگرمه و چون صبحها دیر میرسه بچم  فقط آخر شعرا رو یاد میگیره ابروو همون آخرش رو هم میاد خونه و یه سره تکرار میکنه....مثلا همش میگه بخواب بخواب آیرین جون چشم سیات رو قربون ماچ

آیرین خانوم به کارتونهای کلاسیک والت دیسنی خیلی علاقه پیدا کرده و جدیداً خبر زیادی از تام و جری و دانلد داک نیست ...از کارتون زیبای خفته خیلی خوشش اومده و اون روز داشت واسه خانوم غلامی عزیزش تعریف میکرد که یک شاهزاده خانوم زیبا یه جادوگر بدجنس جادوش میکنه و میره انگشتش رو میزنه به سوزن بعد از دستش خون میاد و میمیره ( ادای مردن هم درمیاره و گردنش رو یه طرف کج میکنهبغل) ولی اون نمرده بعدش یه شاهزاده میاد و با یک بوسه عاااااااااااااااااااااااااااسقانه اونو از خواب بیدار میکنه و با هم ازدباج میکنن مژه

آیرین خانوم بعد از این همه اسباب بازی جدیداً به کلید و دسته کلید علاقه مند شده و زمان زیادی رو با چند تا کلید بازی میکنه اون هم نه در نقش کلید بلکه تو خیال خودش به اونها شخصیت میده و داستان میسازهخیال باطل

دخمل مامان از کوچولوی علاقه داشت که بره جاهای تنگ و تونگ بازی کنه مثل کنج دیوار یا بین مبلها الان هم خیلی علاقه داره بره زیر میز و اونجا بازی کنه و گاهاً ما رو هم میبره اون زیرآخ

پریشب دوستان مورد علاقه آیرین ،شایان و سروش خونه مون مهمون بودن و به مناسبت روز دختر هم واسه آیرین جون گل آورده بودن قلب ساعت 2/5 شب که این دو تا پسر بیهوش شده بودن و هر کدوم یه گوشه خوابیده بودن آیرین هنوز بیدار بود .اومده بود پیش من و مامان پسرا میگفت مامانی خسته ام بیا منو بخوابون و ازین حرفا خلاصه یکم کنار ما رو مبل دراز کشید بعد یه دفعه به خاله گفت خاله چرا شما نمیرین خونه تون دیگهتعجب من گفتم آیریییییین....خاله هم طفلی خندید و گفت باشه میریم آیرین جون و باز بعد 10 دقیقه به پدر پسرا گفت: باباشون ....چرا نمیرین دیگه .....یعنی شما میگین من از دست این دختر چیکار کنم .البته این خصوصیاتش به خودم رفته .من هم آدم رکی هستم .تعریف میکنن بچه که بودم، همسن الان آیرین ، مهمونی دعوت بودیم و با یه روغن خاص غذا درست کرده بودن که خوشمزه نبوده خلاصه بعد از خوردن غذا همه تشکر میکنن و میگن دستتون درد نکنه بعد من که بچه تپل و بخوری بودم و نتونسته بودم باب میلم اون شب غذا بخورم یک دفعه گفتم : نخیر اصلا هم دستتون درد نکنه اصلا هم خوشمزه نبود خیلی هم بدمزه بود  خنثی

حدود دو سال  پیش تو ساختمونمون یه گربه اومده بود که خیلی لاغر و مردنی بود و به خاطر همین فرهاد اسمش رو گذاشته بود اصغر شیره ای...این اصغر خیلی گربه با مرامی بود و با آیرین حسابی رفیق بودن و هر بلایی آیرین سرش میاورد هیچی نمیگفت و فقط یک بار یک چنگ ناقابل آیرین رو کشید ....ما حسابی بهش میرسیدیم طوریکه تپل و خوشگل شده بود و حسابی برق میزد .اما اهالیه ساختمون همه از دستش شاکی بودن چون اصغر میرفت کفترا رو از رو پشت بوم میگرفت و میاورد دم خونه ها پر پر میکرد ...چند بار هم گلدونهای مردم رو شکسته بود اما ما چون آیرین دوستش داشت اذیتش نمیکردیم و نمیزدیمش ....بعد مدتی یه بچه گربه بور و وحشی پیداش شد و اصغر با اینکه نر بود این بچه گربه رو حمایت و مراقبت میکرد و نمیذاشت گربه های دیگه بهش آسیب بزنن ...همیشه میذاشت اول اون غذا بخوره بعد خودش میخورد ...اسم این بچه گربه رو گذاشتیم ارژنگ ...خلاصه اینا بودن و پارسال زمستون یه روز در موتور خونه باز بود من از لای در احساس کردم چیزی  یه گوشه افتاده... به فرهاد گفتم نگاه کرد گفت آره اصغره که مرده بهش سم داده بودن و مرده بود خیلی ناراحت شدم خیلی زیاد آیرین هم خیلی سراغ اصغر رو میگرفت بهش گفته بودیم مامانشو پیدا کرده رفته پیش مادرش ...یه بار هم یه جایه دیگه گربه شبیهش دیده بود و خیال کرده بود اصغره ....چند روز پیشا دیدم یه گربه بور و مشکی زشت تو ساختمون میپلکه ...فرهاد گفت این زن اصغر گفتم تو از کجا میدونی گفت باهم دیدمشون گفتم کجا؟ تو ماشین؟ کافی شاپ؟ خونه خالی؟(شرمنده دوستان) کجا؟ گفت دیدمشون دیگه...مطمئن باش این زنشه ...حالا آیرین میافته دنبال این گربه و همش بهش میگه شوهرت کجاست با توام شوهیت کجاست؟لبخند

آیرین به شخصیت های فرعی توی کارتون ها علاقه مند میشه .مثلا توی کارتون رومئو و ژولیت به قارچی که همراه رومئو هست علاقه پیدا کرده بود و یه روز دیدم به پهنای صورتش اشک میریزه که این قارچ بچه منه برام پیداش کن دلم واسش میسوزه ...خلاصه ممشی همه بازار رو زیر و رو کرد  پارچه فروشیها رفتیم تا شاید پارچه شو پیدا کنیم و بدوزیمش حتی تو دوزی ماشینها هم رفتیم تا اینکه بالاخره ممشیه قهرمان از عروسک فروشیهای دست دوم تونست یه قارچ برای آیرین جون پیدا کنه و از اون روز این قارچ به جمع بچه های آیرین جون اضافه شدهچشمک

 

قربون شما، عزت زیاد

...

پيام هاي ديگران()        link        ٧:٤٥ ‎ق.ظ - دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

پیش دبستانی الف و عکس 3

سلام

آیرین خانوم ما امسال مانتو پوشید با مقنعه ،تو کیفش رو پر از خوراکی کرد و راه افتاد به سوی مهد علم و دانش .....فکر میکنین؟ به همین راحتی؟ هه هه اختیار دارین ...پس پوست کی باید کنده بشه ...مگه به همین آسونیهاست...

اولش که خانومی حاضر نبود بره چون دوست داشت با خانوم غلامی تو خونه بازی کنه اما بعد کم کم راضی شد ....کلاسش رو دوست داره و بیشتر از اون معلم نازنینش رو که واقعاً نمونه هستن و بچه ها عاشقش میشن...هر شب هم تا حالا 11 خوابیده و صبح 8/5 رفته .آخه اینجا 7/15 کلاسا شروع میشن ...مدام هم در حال خوردن هستن ...ازین نظر خوبه چون تو خونه ما رو میکشت که میوه یا آب میوه اش رو بخوره ولی اونجا در کنار بچه ها حسابی ته کیف رو بالا میاره...مدام هم اجازه میگیره از کلاس بره بیرون....تو کلاسشون 2 تا یا 3 تا پسرن که آیرین اونا رو گیر آورده و صبح تا ظهر دور حیاط میتازونن  .روز دوم که جشن داشتن آیرین رو بردن بالا باهاش مصاحبه کنند اینقدر راحت حرف میزد و جواب آقاهه رو میداد که تعجب کردم اسم و فامیلش رو گفت و یه شعر رو با حال  و وزن خوند و آقا هم کیف کرد بعد از آیرین پرسید بزرگ بشی می خوای چیکاره بشی ؟ آیرین هم صادقانه گفت بزرگ بشم مامانی میشم آقاهه گفت خوب درسته ولی می خوای چیکاره بشی؟ دکتر؟ معلم؟آیرین هم دوباره گفت می خوام مامانی بشم...ایندفعه اقاهه گفت اصلاًاصرار نکنید ایشون به کار بیرون علاقه ندارن...امروز هم که فرهاد رفته بود دنبالش مدرسه خانومش گفته بودن که امروز صبح رفتن ورزش و بعد از چند تا بشین و پا شو آیرین خانوم گفتن خووووووب دیگه بسههههه .....بچه ها حالا بدویین و خلاصه کل آمادگی رو بهم ریخته  ....خانومشون گفته میره بالای سرسره و ازون بالا به من میگه اصلا نگران من نباش، صدمه نمیبینم خلاصه اینم از پیش دبستانیه آیرین خانوم .حالا چتد تا عکس هم براتون میذارم

 

 

 

 

 

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٤:٠٠ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

عاشقیت

سلام

آیرین عزیزم اینروزها خیلی بیشتر از قبل محبتش رو ابراز میکنه و مدام در حال قربون صدقه رفتن من و پدرش و ممشی هست....شبها موقع خواب از من میپرسه میتونم شوهرت رو بوس کنم؟؟؟؟قلب یا اینکه واسه من شعر می خونه مامان دردونه یکی یکدونه عزیز خونه...(همون شعرایی که من براش می خونم رو اون واسه من می خونه)

بهش میگم قربونت برم دختر گلم میگه نه من قربونت برم مامانیه عزیزم ......

کارتون دیو ودلبر رو تازگیها میبینه و خیلی احساساتی میشه طوریکه چشماش پر اشک میشه میاد رو زانوی من و من رو بغل میکنه میگه مامانی من هیچوقت ازت جدا نمیشم .عاشق پدرش شده و وقتی ازش دور میشه میگه دلم واسه بابایی میسوزه (منظورش اینکه دلم تنگ میشه).شبا از من می خواد که جایم رو تنگ تختش بندازم و از تو تختش به من میگه مامانی من نزدیک توام .کماکان سر اینکه تنها تو اتاقش بخوابه مشکل داریم و چون به شدت روی رفتارش تأثیر میذاره و باعث این میشه که شبها دندون قروچه کنه به دخترک خیلی آسون میگیرم و به خودم خیلی سخت ....همیشه شاید نزدیک به 2 ساعت مراحل خوابیدن ما از زمانی که میره تو تخت طول میکشه...با اینکه کلی قبل از خواب بغلش میکنم و میبوسمش و شعر و قصه می خونم و حتی نمایش قصه های خونده شده رو اجرا میکنیم ، باز  وقتی میره تو تخت خودش و چراغها خاموش میشه از من می خواد بیام ببوسمش و من باید برم بغلش کنم ...پیش پیشش کنم کلی باهاش حرف بزنم.... تا آروم و بی دردسر بخوابه....وقتی این کارها رو میکنم خیلی بچه آرومتری میشه ..کمتر دستش رو توی دهنش میکنه و کمتر جیغ میزنه .... میوه خوب پرورش دادن هم زحمت داره مگه نه؟ وقتی میبینم آروم و خوش اخلاقه خوشحال میشم و خستگی از تنم در میره....بعد از ظهرا دوست داره تمام مدت من در کنارش باشم .باهاش نقاشی کنم کارتون ببینم بستنی بخوریم برقصیم بازی کنیم و من در حالیکهچشمام به حال و اتاقهاست و  به آشپزخونه و لباسهای نشسته ناچارم یکی رو از همه اینها انتخاب کنم و اون هم آرامش آیرین هست تا اینکه بابایی ساعت 10 بیاد یا ممشی بیاد که من بتونم به کارها برسم .شبا موقع خواب کلی بچه داره که کنارش می خوابونه ...اولش یه بچه توپ داشت حالا یه بچه قارچ داره ، یه بچه جوجه، یه wallE، یه بچه هشت پا....خودش به همشون میگه بچه .یعنی اینا بچه های من هستن و ما هم باید کلی تحویلشون بگیریم و دوستشون داشته باشیم.و بعضی از اسباب بازی ها رو که دیگه کنارش جا نمیشن به من میگه بذارشون یه جایه امت (امن) ....تازگیا به کلمه غافلگیر علاقه مند شده و دوست داره همش یه کسی رو یا یه چیزی رو غافلگیر کنه و از این کلمه استفاده کنه.خوشحالم که این روزها کمتر به من میگه مامان مهربون باش یا مامان لخبند بزن ...معلومه که مهربونتر هستم و لخبند هم میزنم.داره آماده میشه که بره پیش دبستانی....خوشحالم ازینکه به حرف مامانم گوش کردم و بهش فشار نیاوردم برای رفتن به کلاسای مختلف مثل زبان....الان میبنم که خودش چقدر مشتاقه و یک کتاب مخصوصه 4 ساله هارو میشینه به طور کامل حل میکنه و رنگ آمیزی میکنه  ...از اول تا آخر...طوریکه من تعجب میکنم این آیرینه که نشسته یه جا و داره به قول خودش درس میخونهقلب 

سالم، شاد و پیروز باشیدقلب

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:٢٠ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

گوشت دسته دار

سلام.دیدین دوباره امروز اومدم....صدف سرش بره قولش نمیرهچشمک

دیشب آیرین جونی ساعت یه ربع به 10 میگه مامانی بریم شام بیرون....

میگم مامان جون بابایی خسته است الان از مطب میاد....(ولی زیر بار نرفت که نرفت)

میگم خوب بریم کجا؟ چی بخوریم ؟

دستش رو برده بالا میگه ازین گوشتای دسته دار

من:متفکر..... آها شیشلیک رو میگی؟؟؟

آیرین: آیهههههه (آره)

 

در یاد چشم من باشد: در راستای پشیمانی و مهربانیهای بیمورد و دخالتهای بیجایم اینرا مینویسم تا هیچوقت فراموشم نشود که هر بیسروپایی دوست نیست و دل نسوزانم و دل نبندم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

دل به هر بیسروپایی ندهیم

مانده ایم گر چه برهنه به زمستانی تلخ

پیش کافر طلب جامه قبایی نکنیم

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٢٧ ‎ق.ظ - چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

بعد از این همه وقت.....

سلام عزیزای دلم.....

میدونم که خیلی دیر اومدم...واقعاً شرمنده   قول میدم مامان خوبی باشم و هر روز بیام آپ کنم.حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشم.راستش این روزا خیلی درگیرم.میدونم این حرف تکراریه .همتون میگین ما هم درگیریم.راستش افسرده هم هستم میدونم همتون میگین اینکه عادیه هممون یه روزایی اینطوری میشیم. راستش خیلی پشیمونم....پشیمونی حس بدیه شاید همتون پشیمون نشده باشین امیدوارم هیچوقت نشین ولی من الان هستم و اینروزا اگه وجود دوستای گلم نبود که باهاشون حرف بزنم و سرگرم بشم ، حتما بیشتر ازین سخت میگذشت .کاش یه ذره اراده داشتم....یه ذره بدجنس بودم...یه ذره کمتر ازینکه هستم مهربون بودم  اونوقت اینقد پشیمون نبودم.

دخترک کوچولوی شیرینم هم خوبه ....خیلی خوب ...فقط یکم سرما خورده ...و یکم بیشتر از حالت معمول بداخلاق میشه .....روز به روز بیشتر عاشقش میشم و بیشتر از همه چی شیفته خودم که من چقدرررررر آدم خوبیم که خدای بزرگ آیرین رو به من داده....میدونم که همتون میگین خوب ما هم پس خیلی خوبیم.حتماً شما ها خوبین...همه مادرا خوبن ...منتها من فکر نمیکردم که قد شماها ،قد مادرا خوب باشم .

آیرین نازنینم آماده میشه که بره پیش دبستانی....اوایلش خیلی راضی نبود و میگفت اگه من برم مدرسه خانوم غلامی تنها میمونه پس اون با کی بازی کنه ...قرار شد اسم خانوم غلامی رو هم مدرسه بزرگا بنویسیمدروغگوتا ظهر هر دو باهم بیان خونه و بازی کنن.فعلاً در مرحله آموزش استفاده از توالت ایرانی هستن سرکارخانوم.وقتی میشینه دااااااد میزنه آآآآآآآآآآی پام شکست واااااااااای دارم می افتم    دستمو بگیرین.....نمیدونین چیکار میکنه همش سرش اون تو هست و پایین رو نگاه میکنه....میگم آخه اونجا چیه که اینقد نگاه میکنی مادر جاااان آخ

یه جدول واسش درست کردم و زدم به دیوار .وقتی کار خوب میکنه گل ووقتی کار بد میکنه ضربدر میزنم...تازگیا من و بابایی و ممشی هم که کار بد میکنیم واسمون ضربدر میزنه..

هر وقت یکی میاد خونمون میپرسه برا من کادو چی آوردین ؟ یه بار حسابی نشوندمش و حالیش کردم که لزومی نداره جز من و بابایی کسی برا شما چیزی بخره...باز دیشب رفته بودیم دنبال همکارم فرودگاه که یه وسیله رو برامون آورده بود آیرین خانوم گفت واسه من کادو نیاوردن... تو ماشین بهش گفتم تنبیهت میکنم اگه یه بار دیگه تکرار بشه در جواب گفت اوهوک (عین علی مردان) من میزنمت.گفتم من که شما رو نمیزنم .فقط نمیذارم کارتون ببینی یا پارک بری....

چند وقت پیش من نشسته بودم جلوی آینه موهامو سشوار میکشیدم...اونم سر کشوهای من بود ...یه جعبه دارم که توش سکه های طلا رو میذارم  ....اونو پیدا کرده بود و میگفت واااااااای اینا رو بده به من بریزم تو قلکم .گفتم اینا ماله ریختن تو قلک نیست مامان جان با اینا برات النگو میخرم گوشواره دستبند (برعکس خودم خیلی به طلا علاقه داره و حسابی حواسش به مال و اموالش هست ) بعد از چند دقیقه اومده میگه گوش کن (در حالیکه انگشت سبابه اش هم بالا گرفته بود) گوش کن.. میشنوی؟  طوری جدی میگفت که من سشوار رو خاموش کردم و با دقت گوش دادم و پرسیدم چیه؟ چه صدایی .دوباره تکرا کرد میشنوی؟ صدای فرشته مهربونه (وبا تاکید ادامه داد) داره   میگه   زود این سکه ها رو بده به دختر عزیز و دوست داشتنیت آیرین جون که اون هم اینارو بندازه توی قلکش .حالا منم چشمامو میبندم تا 3 میشمرم تو زود اینارو بذار تو دستم . منو میگین یعنی کاملا این ریختی شده بودمتعجب

تازگیا به شدت عاشق پدرش شده و اونو با اسم کوچیک صدا میزنه ...چند وقت پیش مامانم داشتن تلفنی با فرهاد حرف میزدن و عصبانی بودن از موضوع دیگه ای آیرین هم این طرف نشسته بود تو صندلیه خودش ماکارونی می خورد و کارتون تماشا میکرد یه دفعه به من گفت یکی بزن تو کله ممشی .فوری متوجه شد مامانم صداش رو شنیده.بلافاصله گفت بعدم من یکی میزنم تو کله تو افسوس

اون شب از مامانم پرسیده که فردا مامانم میره اداره؟ مامانم هم گفتن بله آیرین هم گفته آخ جوووون پس خانوم غلامی میاد حسابی با هم بازی میکنیم.....مامانم واسه من که گفتن ناراحت شدم بعدش دوباره آیرین از من پرسید مامانی فردا میری سر کار گفتم نه گفت پس خانوم غلامی نمیاد گفتم چرا گفت آآآآخ جون .گفتم می خوای خانوم غلامی مامانت باشه من نباشم؟ بچم زد زیر گریه و گفت نههههههههه من دلم برات میسوزه (یعنی دلم برات تنگ میشه) ناگفته نماند من ازین گریه اش خیلی خوشحال شدم و الان آماده هستم که به من بگین عوضیه بدبختمژه

کوروموزومهای x دوست داشتنی هم کار خودشون رو در حد پوشیدن لباسهای پرنسسی و پز دادن جلوی آینه انجام میدن و همچنین در زمینه باربی بازی هم دارن یه جورایی خودشون رو نشون میدنبغل

بعد ازظهرا باهاش با سی دی یوگا کار میکنم.خیلی تمایل نشون نمیده اما من دست بر نمیدارم.خیلی دوست داشتم یه کلاس ژیمناستیکه خوب بره که شاید براش یه معلم خصوصی بگیرم و حتما آقا هم هست چون کارشون تو این زمینه و دراینجا از خانوما بهتره. به بدن انسان خیلی علاقه داره و خیلی سوال میپرسه .....اون روز داشتم از طریق اینترنت واسه مدرسه مامانم لوازم بازی تاب و سرسره سفارش میدادیم به من میگه اینا رو چه جوری میاری تو مدرسه؟ و بعد کلی سوال که سرسره چه جوری ساخته میشه ....جالبترین سوالی که از من پرسیده اینه که چرا انگشت شست از بقیه انگشتها کوتاهتره

فحش تازه آیرین خانوم هم بیمعرفت هست

کلماتی که جدیداً زیاد استفاده میکنه:

قصد دارم...

سراغ.... برم

مناسب من نیست

فردا میام مطمئن باشین.

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

چطور مطوریم ما!!!!!!!!!!!!

سلا م خدمت همه دوستای گلم .شرمنده محبتای تک به تکتون هستم قوووووووووول میدم پست بعدی عکس بذارم اصلاً جون آیرین رو قسم می خورم تا مطمئن بشین خوبه؟؟؟ بسیار خوب بریم سر قصه های کوتاه دخملکی به اسم آیرین...

ممشی و شهر بازی

ممشی که معرف حضور همتون هستن ؟ مامان من و مامان بزرگ آیرین...ایشون یه خانوم 58 ساله هستن که در زمان جوانی اهل شکار آهو و رانندگی در دشت و کوه بودن و بسیار هم ماهر هستن خلاصه این ممشیه ما با آیرین جون گهگاه میرن شهر بازی و فکر میکنین چیکار میکنن؟؟؟؟ بله میرن بالای اون سرسره های بزررررررررگ و با هم ازون بالا سر می خورن پایینتعجبلازم به ذکر آنکه خانوم ممشی 38 سال سابقه کار تدریس و مدیریت دارن و هم اکنون هم مدیر و موسس دبستان غیرانتفاعی هستن ....یعنه هر چی میگم مامااااااااان آخه تو چه جوری جلوی مردم میری بالا و ازونجا سر میخوریییی تازه با من دعوا هم میکنن که یعنی چی ؟؟؟ چی میگی؟ من بچرو ول کنم ازون بالا تنهایی با گونی سر بخوره بیاد پاییین....(به قول آیرین سی (چی) بگم والا)

مزاحم

یه شب شام رفته بودیم بیرون .رو سکو نشسته بودیم و جای دوستان خالی مشغول شیشلیک خوردن .... یه گربه اومده بود بربر مارو تماشا میکرد آیرین هم یه تکه گوشت واسش انداخته بود و می خواست شامش که تموم بشه بره سراغ گربه هه و باهاش بازی کنه یه دفعه یه پسر بچه اومد دنبال گربه هه گذاشت و آیرین هم عصبانی شد و از بالای سکو به بچه ه میگفت گُشُ (گمشو) البته بعد از کمی دقت فهمیدم منظورش گمشو هست وبچه رو با دست دور میکرد وقتی شامش تموم شد رفت پایین و به طرف سکو اون پسر بچه و بهش گفت چرا اومدی مزاحمم شدی داشتم شام می خوردم اسم من آیرین جونه آیین ایجمند (آیرین ارجمند)...حالا بیا بریم باهم بازی کنیم طفلی پسرک هم واسه اینکه دوباره فحش نخوره دنبال سر خانوم راه افتادن....خنثی

شکم پر

توی مهمونی یه خانوم که حامله بود رو بهش نشون دادم و گفتم آیرین جون این خانوم توشکمشون نی نی دارن ....بعد از 1 ساعت دیدم هی دست میذاره رو شکم خانوما و ازشون میپرسه تو شکمت پُیه (پُره) یا خالیه؟ بغل

باب دی سیاه پوست

دور هم نشسته بودیم پشت میز آشپزخونه ممشیو ناهار می خوردیم .آیرین گفت مامان من سفید پوستم گفتم آره مامان جون .گفتم من چی مامان ؟ گفت آیه تو هم سفید پوستی ...مامانم ازش پرسیدن من چی آیرین جون؟ گفت آیهههه تو هم سفید پوستی ساینا ازش پرسید آیرین گفت آیههه تو هم سفید پوستی فرهاد ازش پرسید یه کم دقت کرد و گفت تو سیاه پوستی یه دفه همه ترکیدیم از خنده طفلی بچم خجالت کشید گفت معذرت می خوام باباییوفکر کرد حرف زشتی زده .گفتم نه مامان جون حرفت بامزه بود اما بابایی سبزه است ......دو سه روز گذشته بود  ....با خودش مشغول بازی بود منم درس می خوندم یه دفه گفت مامانی باب دی سبزه مگه نه؟(آیرین پدرش رو باب دی صدا میکنه یه اصطلاح از خود درآوردیه)  گفتم سبزه مامانی نه سبز قلب

مرفح

داشت موز میخورد به من میگه مامانی خوردن موز خیلی مرفحه (مفرح)تعجبکلا گاهی اوقات از دامنه لغات و جمله بندیش شگفت زده مشوم در حد دوران شکوه زبان پارسی

(البته اگه لغات عربی به کار نبره)

دایی

برادر من وقتی آیرین تازه به دنیا اومده بود اون رو دید و دیگه نیومده به ایران و تصور آیرین از دایی فقط یکدونه دایی خودِ من هست که بهشون میگه دایی مِخان(مهران)  قرارهست اگه بشه بریم پیشش ...واسه آیرین کلی از داییش گفتم و اینها و آیرین چون خیلی دایی منو دوست داره کلن دید مثبتی داره و اون روز به من میگه می خوایم بریم پیش یه دایی مخان دیگهلبخند

فحشها و دشنامها

وقتی عصبانی میشم و فقط از ناچاری مجبورم نگاش کنم و خودخوری کنم به من میگه بهم زل نزن اِ اِ اِ اِ

شبا گاهی خیلی اذیتم میکنه واسه خوابیدن و بهش تندی میکنم خانوم عصبانی میشن و به من میگن مامانی دیگه شویشو (شورش رو)درآوردی گفته باشم هاخنثی

تو کارتون شنیده میگن خروس بیمحل فکرده فحشه حالا هر وقت عصبانی میشه میگه بی محل چشمک

فحش دیگه خانوم هم بیمزه هست که با غلظت میگه بیمسسسسسسه

 

کلاس سفال آیرین جونم هم تموم شده و خیلی چیزای خوشگلی درست کرده و اینقدر قر و قنبیل هستن که مطمئن هستم خودش درست کرده .مربیش میگفت اگه من می خواستم درست کنم کلاس رو ول میکرده و میرفته بیرون و بچه هارو هم صدا میزده که بچه ها بیاین بیرون سرسره بازی.منظور از سرسره بازی هم سر خوردن کف سالن کلاسها بوده (بیتربیت در حده کف دستی)

تازه گیا زبون هم در میاره و شکلک در میاره هر وقت عصبانی میشه نمیدونم با این قلدر فسقل چیکار بکنم من.

سالم و شاد و پاینده باشید .شب خوش.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

عرض سلام و تبریک و تشکر و بقیه ماجراها......

سلام خدمت همه دوستان عزیزم.وقتی میگم دوستان از ته قلبم میگم و واقعاً دوستتون دارم و خوشحالم که ابن وبلاگ تونست واسه من که دوستای خیلییییی کمی   دارم(تعداد: 3 تا) یه عالمه دوست خوب جمع کنه.بعد از عرض سلام با اینکه دیر شده روز مادر و روز زن رو به همه شما عزیزان تبریک میگم بیشتر ترجیح میدم بگم ولادت حضرت فاطمه مبارک باشه چون شخصاً اعتقادی به روز زن و مادر ندارم چرا چون هر روز روز زن و روز مادره و لحظه ای بدون زن و مادر ،آرام بر جهان نگذرد چرا که این جمعیت همه از زنان جمع شدند و این جمع جمع نشود مگر به وجود زنان.همین جا این رو هم بگم که بر عکس نظرم در مورد روز زن معتقدم که باید روزی به عنوان روز پدر وجود داشته باشه شاااااااید که دراون روز مردان به خودشون بیان و احساس مردانگی  بهشون دست بده اونم برای یک روز و در پایان اون روز همگی بهشون بگن واقعاً امروز گل کاشتی خسته نباشی دستت درد نکنه آقااااا.

لطفاً در مورد نظر من در مورد آقایون عصبانی نشین و بهتون بر نخوره و به من هم بد و بی راه نگید چون هر کسی نظری داره و باید نظر انسانها محترم شمرده بشه.

همچنین از تبریکتون بابت تولد آیرین عزیزم خیلی خیلی ممنونم واقعاً خوشحالم کردین.

وحالا ماجراهااااا

تولد آیرین

از یک هفته قبل از تولد آیرین مشغول تدارک مهمونیش بودیم .من و فرهاد و مامانم....از لباس و گلسر خانوم بگیریییییید تاتزئینات جشن و کادو مهمونها و مدل کیک و نحوه پذیرایی و فیلم بردار و عکاس و سفارش شام و همه چی.هر سال من همین وضعیت رو دارم و حتی واسه تولد آیرین چند روز از اداره مرخصی میگیرم نه اینکه فکر کنین روزای بعد تولد که استراحت کنم ها نه والا همشون روزای قبلشه...خلاصه جونم بگه براتون که با این درس و گرفتاریه کارو سر سنگینی رئیس واسه مرخصی همه رو به جون خریدم و آستینا رو بالا زدیم واسه 40 نفر مهمان شامل خاله ها و بچه ها (تنها مهمان مرد بابای آیرین بود که اونهم چون روز تولد دخترش بود به خانومهای دیگه محرم بود خودم فتوی صادر کرده بودم قبلش...) تدارک شام و کیک و کادو سرگرمی و .... می دیدیم و کلی عمو ها شاکی بودن که چرا ما نباید باشیم که قول دادم از ساله دیگه مختلط برگزار میکنم .خلاصه تموم زندگیم به هم ریخت .....تموم دکور خونه تموم اتاقا چون باید وسایل خورده ریز رو جمع میکردم به خاطر بچه های کوچولو حالا شاید بگین اووووووو حالا مگه چیکار کردی خب ما هم اینکارا رو میکنیم می دونم شما هزار برابر هم از من بهتر بلدین ولی به من حق بدبن من امسال واقعاً واسم سنگین بود حالا گوش کنین بقیه شو تا دلتون برام بسوزه ......خلاصه رسیدیم تا روز تولد گذاشتم آیرین جون تا ساعت 12 خوابید که اشتباه کردم و باید زودتر بیدارش میکردم تا ظهر هم بخوابه ولی .... ساعت 4 قبل از آمدن فیلم بردار با پرستار آیرین دو تا بچه اومده بودن که حسابی با آیرین مشغول بازی شدن .بازی آیرین هم فقط بپر بپره و بدو بدو اگه فکر کنین این بچه 5 دقیقه ممکنه بشینه  اشتباه فکر کردین .همونجا با خودم گفتم ای داد بیداد که این بچه خسته میشه و وقتی هم خسته میشه اون روی مبارکه خوش اخلاقه شیرین زبونش میزنه بالا ( نمیدونم به کی رفته اینقدر بد اخلاقه ؟؟؟؟؟؟؟) فیلم بردار اومد و تا از اتاق آیرین و تزئینات تولد فیلم بگیره من هم شروع کردم آیرین رو با قربون صدقه حاضر کردن و قصه گفتن که بذاره درستش کنم ....موهاشو اینقدر قشنگ درست کرده بودم و یک گل سر قشنگ هم به موهاش زده بودم چشمتون روز بد نبینه که خانوم فیلم بردار صداش کرد که بیاد راجع به اسباب بازیاش توضیح بده و شعر بخونه که یکدفعه عصبانی شد و شروع کرد به بد اخلاقی و حالا هر چی من نازشو بکش مامانم نازشو بکش فایده ای نداشت که نداشت یه خورده بهش تند شدم که اون هم شروع کرد به زدن من و من بیشتر تند شدم آیرین به گریه افتاد و جیغ میزد نه مامانی دوسم داشته باش تورو خدا بخند و بغلم کن وقتی بغلش کردم شروع کرد دوباره لگد انداختن تا خواستم بهش یه خورده آب بدم همه آبها رو ریخت روی لباسش ... و از بغل من باشدت اومد پایین و افتاد زانوش درد گرفت و جیغ میزد تو منو انداختی هر چی مامانم باهاش صحبت میکرد جیغ میزد و به مامانم میگفت برو تمامه موهاش به هم ریخته بود صورتش ورم کرده بود من هم دیگه واقعا بریده بودم چون صبح اون روز هم از یه مسئله ای خیلی اعصابم خورد شده بود و هم اینکه چون خودم خیلی خاطرات خوب از تولدام داشتم دوست داشتم که به آیرین هم مثل 3 سال قبل خوش بگذره و خوشحال باشه خودم هم زدم زیر گریه حالا من اشک بریز آیرین اشک بریز....آیرین رو بغل کردم رفتم تو اتاق خوابم یکم تو بغلم نوازشش کردم بهش شیشه شیرش رو دادم بخوره واسش یه خورده لالایی و شعر خوندم و.....خلاصه آروم شد طفلک با چشمای قرمز و بغض تو فیلم تولدش شعر میخونه وحرف میزنه .نمیدونم چرا اینجوری شد...وقتی مهمونا اومدن با بقیه هم بد اخلاقی میکرد بهش گفتم آیرین مهمونا به خاطر تو اومدن و میرن ها فوری میگفت نهههه ببخشید مهمونا و دوستای عزیزم نرین و کادوهاتونم نبرین  معذرت می خوام..... سر شام هم رفت زیر میز نشست و اونجا 2 رون مرغ رو خورد و همون زیر میز کارتون نگاه کرد و نذاشت که مهمونا یه حرکت موزونی از خودشون در بیارن چون خانوم می خواستن کارتون نگاه کنن ولی خدارو شکر از کیکش که شکل ماشین قرمز (مک کویین در کارتون cars) سفارش داده بودم سورپرایز شد و همینطور از کادوهاش و اون بمبها و فشفشه هایی که باباییش زحمت کشیده بود و تهیه کرده بود آخر مهمونی هم بچه ها بیهوش افتاده بودن و آیرین به همه التماس میکرد که بیاین با من بازی کنین و وقتی شایان راضی شد که بیاد باهاش تو لابی بازی کنن آیرین گریه میکرد و به شایان میگفت قربونت برم....قربونت برم.....بچم حسابی قاط زده بود به قول معروف.....

دختری که ماشالا بزرگ شده...

دیشب با ساینا دختر دایی من که دانشجو هست حرف میزدن و مثلاً ساینا دخترش بود و به آیرین میگفت مامان جون منو پارک میبری آیرین هم گفت بله بچه عزیزم پارک  چرخ و فلک میبرمت فقط به شرطی که اونجا از خودت خل بازی در نیاری هاااااا( باور کنین من بهش همچین حرفی نگفتم از تو کارتونا یاد گرفته)

آب میخواد میگه آب بده تا میام از یخچال بهش آب بدم جییییغ میکشه ماشالا خودم قدم میرسه بذار خودم آب بریزم......

به منبع آب میگه پنبه آب .... میگم مامان جون اونجا چیه ؟ توش چیکار میکنن میگه اونجا آب تولید میکنن ....

مامانم بهش میگن آیرین بامن مودب حرف بزن من مادر بزرگتم باید به من احترام بذاری آیرین جون در جواب میگه احترام بی احترام....

جلوی آینه به صورتم ور میرفتم و تو حال خودم بودم مثل اینکه چند بار با من حرف زده بوده و من جواب نداده بودم به سرکارخانوم به من میگه مامانی دست ازین کارا بردار بیا ببین من چی میگم....

اون روز دیدم تو حموم واسه خودش تو وان داره زیر لب حرف میزنه و میخنده ....بعد از چند لحظه رو ش آب ریختم یه دفعه گفت اااااا رو من و لولا آب ریختی ما خواب بودیم ما رو از خواب پروندی گفتم خوب ببخشید ترسیدم سردت بشه گفت از لولا معذرت خواهی کن منم بی هوا گفتم ببخشی لولا جون دیدم هوا رو نشون میده میگه نه اونجاست اونوره ازش معذرت خواهی کن تازه دوزاریم افتاد که لولا یه دوست خیالیه و خلاصه از دل لولا خانوم درآوردیم و از آیرین جون پرسیدم مامان کجا با لولا آشنا شدی گفت تو فضا گفتم جدی چه جالب ..... وخلاصه گاهی با این لولا خانوم سرگرمه

بهش میگم وقتی جیش داری باید زود بری دستشویی نباید جیشت رو نگه داری مریض میشی میگه آره یه بچه جیشش رو نگه داشته بود مریض شد بعد مجبور شدن بهش داروی الکترونی بدن ...(اندر احوالات پایان نامه من درباره دولت الکترونیک)

آیرین تا حالا بچه 5 ماهه ندیده بود .....  اونروزیه بچه سر حال قبراق دیده بود که ماشالا حسابی دست و پا میزد و اقو پقو میکرد آیرین هم جلوش هی واسش ادا بازی در می آورد و دستشو تکون میداد و دم به دم سمت من و مامانم برمیگشت و میگفت وااااای چه جالبه ....گفتم میخوای با خودمون ببریمش خونه گفت نه ...گناه داره مامانشو ازش جدا کنیم...

این روزها آیرین به کلاس سفال و شنا میره .کلاس نقاشی بردمش چون مدتش 1 ساعت و نیم بود طاقت نمی آورد و بیشتر از 45 دقیقه سر کلاس کار نمیکرد.این بود که دیگه نبردمش.شاید موسیقی ببرمش چون تایمش کوتاهه .فقط نیم ساعت فکر کنم امتحانش کنم بد نباشه.

واما  ، نمره فشار روانی آیرین در سن 3 تا 4 سالگی بر اساس کتاب "همه کودکان تیزهوشند" اثر دکتر میریام استاپرد :

مسافرتهای  شغلی یکی از والدین 63

رفتن مادر به سرکار 45

دریافت یا از دست دادن حیوان خانگی 25

جشن تولد 12

تعطیلات با خانواده19

که در مجموع آیرین نمره 164 آورد که بالاتر از 150 بهتر هست که با روانشناس کودک یک دیداری داشته باشیم  لازم این رو توضیح بدم که هر مسئله ای نمره مخصوص به خودش رو داره .من میدونم که خیلی ها با این مسائل مخالف هستن اما من خودم به شخصه بسیار از این کتاب استفاده کردم و دونستن این مسائل رو بهتر از ندونستنشون میدونم .دراین 4 سال این کتاب و سی دی های آقای دکتر هولاکویی خیلی به من کمک کردن وتوصیه میکنم که حتما و حتما به این سی دی ها گوش بدین چون نکات بسیار ریزی هست که نباید ازشون غفلت کرد .همچنین کتاب فوق العاده" به بچه ها چه بگوییم" نوشته آوا سیکلر رو بهتون معرفی میکنم .واسه من بسیار مفید و بسیار لازم و حیاتی بودند پیشنهاد میکنم مطالعه بکنید شاید جواب بعضی از سوالاتتون رو بتونید ازین کتابها و سی دی ها بگیرید اگر کتابی مد نظرتون دراین زمینه ها هست خوشحال میشم به من معرفی کنید.

سالم و شاد و پاینده باشید.









 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:٤٤ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

دختر بهار

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال

که درآنجا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم اینها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد

اجر صبریست کزان شاخه نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود 

که ز بند غم ایام نجاتم دادند

دخترکم تولد وجود نازنینت درسی و یکمین بهار زندگیم آغازی دوباره برای ادامه

دادن بود.....

اکنون در چهارمین بهار زندگیت هنوز هم از لطف خدا در شگفتم که چرا من؟....

چرا بهترین ولذت بخش ترین هدیه آفرینش به من داده شد؟....

آیا واقعا خدای مهربان این اعتماد را به من داشته است که تو را برای من فقط

برای من آفرید؟

آیا من این لیاقت را خواهم داشت که مادر دختری چون تو باشم؟

تو از همان آغاز راه با من بودی...یادت هست چه روزهایی را

گذراندیم....ساعتها و ساعتها و ساعتهای طولانی  .روزها وشبها وروزها و شبها.

وحشتناک ترین هارا دیدیم و شنیدیم .....تو هم بامن گریه کردی .تو هم بامن

خندیدی ... ووقتی پزشکان شگفت زده ازوضعیت من پرسیدند که با چه چیز

باردار شده ای؟  با تعجب گفتم با خودم، آنها خندیدند اما تو هم تعجب کردی، مگر

غیر ازین بود که این راه سخت را دو نفری وبه امید خدای مهربان به پایان

رساندیم....

اکنون سلامتی جسم و جانت را از خداوند بزرگ خواهانم...

شاد بودنت را از خودت می خواهم چرا که زندگی قابل پیشبینی نیست....اما تو

می توانی همواره با دلی سرشار از عشق و محبت به آفریدگار مهربانت در حفظ

روح شادابت کوشا باشی.

سپاس می گویم خدای مهربان را که مرا زن آفرید

سپاس اورا که مرا مفتخر به عنوان مادری کرد

وسپاس اورا که به من دختری هدیه داد تا امید بخش روزها و محرم رازهای

شبانه من باشد

دختری که آینه روزگار من است .


 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:٢۳ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

آبروریزی

سلام ( یادم اومده تا حالا سلام نمیکردم .ازین به بعد سلام میکنم .خجالت)

دیروز صبح که با اجازه تون عروسی پرنس وی *لیام دعوت بودیم و چون نتونسته بودم برم خیلی دلخور شده بودن و تاکید کرده بودن که حتما از تی وی جشنشون رو نگاه کنم .منم که بیکااار نه درسی نه کاری خلاصه نشستیم به عروسی دیدن و کِل کشیدن زباندیشب مهمونی دعوت بودیم  طبق معمول آیرین رو تا 8 شب خوابوندم که اونجا خوش اخلاق باشه خوش اخلاق که بود منتها .....ابرو

سر میز شام یخهای لیوانش رو ریخت توی بشقابش و شروع کرد با دست اونارو ورز دادن و به حلق مبارک فرو بردن هی گفتم آیرین خفه میشی نکن میپره به حلقت ... گوشش به این حرفا نبود به من گفت حرف نزن مامانی از خونه بیرونت میکنم هاکلا بیخیالش شدم و فرهاد شروع کرد باهاش سر و کله زدن. نمیدونم فرهاد بهش چی گفت که به من گفت ای بابا مامانی این بابایی رو ببین داره آبرمون رو جلوی مردم میبره بهش بگو میبرمش تو اتاق ها....تعجب( بچه پررو )

تو خونه حاضرش کرده بودم عینه بزغاله ها دنبال من راه میرفت با اون پیرهن چین چینیش قربونش برم. بعد به من میگه مامانی من پرنسسم؟ منم با جیغ و ویغ شروع کردم به احساسه ابرازات گفتم اره فدات بشم .. عشق منی عسل منی اونم یه دفعه خجالت کشید گفت هیس هیس حرف نزن ساکت باش

به من میگه : میدونی آدما با فسینه میرن کُیه یه (کُره یه) مریخبغل

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:۳٧ ‎ب.ظ - شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

کروموزومهای X دوست داشتنی

از وقتی که دختر کوچولوم به دنیا اومد هیچوقت سعی نکردم که براش بین دختر بودن و پسر بودن مرزی رو تعیین کنم .هیچوقت سعی نکردم به کاری دخترونه تشویق و یا از کار پسرونه ای برحذرش کنم ....انتظار میکشیدم تا تمایلات زنانگیش رو خودش کشف کنه و من نظاره گرش باشم .هیچوقت پیشنهاد ندادم لاک و رژ بزنه گرچه مواقعی واقعاً ترس برم میداشت که نکنه من باید هلش بدم واینکار رو نمیکنم.به خصوص وقتی می دیدم که علائقش در بازیها کاملا پسرونه است ،با ماشین بازی میکنه عروسک بازی و مامان بازی نمیکنه و مدام در حال بپر بپره و بیشتر دوستهاش پسرها هستن . حتی کارتونها و شخصیتهای محبوبش همه پسرونه هستن و علاقه ای به پرنسسهای دیزنی نشون نمیده و حتی کارتون سیندرلا رو که خیلی دوست داره به خاطر موشها و لوسیفر نگاه میکنه ، میترسیدم و میگفتم آیا من نباید کاری بکنم .....ولی کم کم از ١/۵ سالگی به بعد کروموزومهای xشروع کردن خودشون رو به نشون دادن و من مثل اینکه دارم شکوفه زدن یک بوته گل رو نگاه میکنم تماشاگر این صحنه های زیبا بودم  اولین تمایلی که دیدم در آیرین تمایل به خود آرایی بود از حموم که میومدیم و میدید که من آرایش میکنم و لاک میزنم اونهم می خواست و من یه رژ صورتی کمرنگ بهش دادم و گفتم فقط وقتی خونه هستیم میتونه بزنه و مواقع مهمونی اجازه نمیدادم و خودش به راحتی قبول می کرد

دومین تمایلش به لباس و پیراهن چین دار بود... یه روز که تو فصل زمستون هم بود و من از اداره اومده بودم دیدم اصرار می کنه که یک لباس آستین حلقه ای چین چینی و پف دار تنش کنم گفتم سرما می خوری گفت رو لباسام تنم کن .تنش کردم فکر کنین زیرش پلوور و شلوار دولایه راه راه قرمز و سفید بعدشم خواست که کفشای پاشنه بلندش رو بپوشه و ازمون خواست واسش آهنگ party سی دی های majic english رو  بذاریم ...و شروع کرد به رقص و پایکوبی من هم با تعجب نگاش می کردم و کلی حال میکردم از اینکه دخترکم رو در یه حال و هوای دیگه میبینم  ...

سومین تمایلش تمایل به داشتن بچه بود ... اما نه یه عروسک یا حتی یه عروسک حیووونی بلکه یه توپ کوچولو که روش عکس صورتک نقاشی داره و به قول آیرین لخبند میزنه.. میگفت بچمه ... دوسش دایم(دارم)

تازگیها هم به مینی (معرف حضورتون که هستن ...دوست دختر میکی موس) علاقه پیدا کرده و مثل اون می ایسته و تند تند پلک میزنه مژه اون مینی میشه و من میکی به من میگه سلام آقای میکی کلی دخترم باکلاسه .الهی فداش بشم منماچ

گاهی هم یه تیکه پارچه میبنده به کمرش و غذا درست میکنه و مامان میشه و عزیزدلم عزیزدلمیه که به نافه من که بچش میشم میبنده و بعد میشینیم رو زمین که مثلا ماشینمون هست و اون رانندگی میکنه و خودمون رو میکشیم جلو رو زمین تاااااااا به مقصد برسیم صاف شدیییییییییمخنثی

خلاصه این هم از زندگیه دخترونه دخترکمقلب

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:۳۸ ‎ب.ظ - دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

تب و تولد و پیک نیک

آیرین عزیزم هفته گذشته تب کرد ولی خوشبختانه بیشتر از یه روز تبش ادامه نداشت و بعدش حالت تهوع شروع شد  پنجشنبه هم که تولد دعوت بودیم یه خورده دیرتر رفتیم ولی همونجا هم کلی بهانه گیری کرد و میگفت بریم خونه .جمعه صبح هم بار و بندیلمون رو بستیم و با یه خانواده دیگه از دوستان رفتیم پیکنیک دهپابید بین خاش و زاهدان.جای بسیار سرسبز و باصفایی بود .رفتیم توی یه باغ زرد آلو جا انداختیم و شروع کردیم .خاله مرضیه هم سنگ تموم گذاشته بود شیشلیک و جوجه کباک واسه ناهار با دوغ و کره محلی و آش رشته واسه عصرونه خیلی چسبید.شیطونکها هم هر کاری که بلد بودن کردن یکم کار هم من یادشون دادم  مثل تو آب رفتن و گل بازی و قورباغه گرفتن . از درخت بالا رفتنتشویق
قبل از غروب هم رفتیم سمت کوهها که میون دو تا کوتاه یه خونواده بلوچ چادر زده بودن که به چادرشون گفته میشه سیاه چادر و از موی بز بافته میشه .بره ها روی کوهها بودن و از بوته های اسپند و کلپوره می خوردن و مامان باباهاشون رفته بودن کوههای دورتر که گفتن  روز بعد تازه میرسن.من و آیرین هم با هم رفتیم کوه نوردی دنبال بره ها و بعد هم تو چادر نشستیم و از چایی که رو اجاق دم میشه خوردیم.... خیلی خیلی خوش گذشت بهش فقط بچم تو آغل بره ها افتاد رو سنگ و یه خورده باسنش درد گرفت و گریه کرد.ساعت ٩ شب رسیدیم خونه تو حموم آیرین ناله میکرد و میگفت مامانی واقعاً خسته ام .خسته ام رو دقیقاً جوری که نوشته میشه بیان کرد.
 امروز غروب مامانم اومده بودن خونه ما و طبق معمول عجله داشتن که برن چون میگفتن که خسته ان و می خوان استراحت کنن من رفتم لباسها رو پهن کنم به ایرین گفتم برو با ممشی حرف بزن و سرش رو گرم کن که نره اونم گفت باشه وقتی اومدم توحال دیدم رو مبل دراز کشیده و به مامانم گفته که بخارونتشمتفکر  ازش میپرسم که سر ممشی رو چه چوری گرم کردی؟ میگه اینجوری :دستش رو میکشه رو موهای مامانم خندهالان هم ممشی و آیرین جون تو اتاق آیرینی خوابیدن و من هم در خدمت جامعه وبلاگ خونها و وبلاگ نویسان عزیز هستمقلب
 
...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ - شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

سلام به پرچم

دیشب موقع خواب( منظورم ساعت ١٢/۵ هست) ، داشتیم با آیرین جون یه کتاب در مورد کره زمین و سیارات منظومه شمسی مطالعه می کردیم بعد رفت کره زمین رو آورد و کشور ایران رو نشون داد .یه خورده صحبت کردیم که هر کسی کجای دنیا زندگی میکنه و چراغ هم خورشیدمون بود و به کره می تابید و اون قسمت رو که روشن می کرد روز بود مثلاً و قسمتی که تاریک بود شب بود .فکر کنم باید واسش یه نقشه ایران بگیرم علاقه داره به اینجور چیزا .اما کلش  ٢٠ دقیقه .دیگه بیشتر از این بچم کشش علمی نداره.خلاصه بعد راجع به پرچم و شعرهای میهنی که آیرین بلد بود صحبت کردیم ( وقتی خیلی کوچیک بود شاید فقط یک سالش بود از ما خواست واسش پرچم ایران رو بخریم) رسیدیم به شعذ سلام میدیم به پرچم    ما  کودکان ایران ..... ازش پرسیدم مامان جون چه جوری به پرچم سلام میدیم .یه نگاهی کرد و گفت: اینجوری ، دست کوچولوش رو برد طرف لباش ، بوسید و بعد فرستاد طرف پرچم .خیلی تحت تأثیر واقع شدم .با خودم فکر کردم شاید عشق به میهن هم یکی از غرایز اصلی انسانهاست.

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:۳٢ ‎ب.ظ - یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

مهمانی

دیروز جمعه من وآیرین و مامانم مهمونی تولد دعوت بودیم .گذاشتم خوب استراحت کنه تا اونجا حسابی سرحال باشه .با شوخی و باخنده لباس تنش کردم و موهای بلندش رو درست کردم و بهش تاج زدم.خودم هم خیلی خوشحال بودم چون بعد از یک فوت توی فامیل این اول مهمونی بزن و برقص بود .بماند که سر اینکه چه کفشی بپوشه (می خواست پاشنه بلند بپوشه سوال آخه نه خیلی بچه آرومی هم هست ؟؟؟؟؟؟  فکر کنین با کفش پاشنه بلند رو سنگای کف خونه) جوراب چی بپوشه کلی بحث کرد هیچی نگفتم تا اینکه شروع کرد منوبه زدن من هم فقط برای اینکه بفهمه کارش درد داره و همه می تونن اینکارو بکنن یکی زدم پشت دستش تا مامانم اومد خبرکشیه منو بهش کرد و با انگشت به سمت من که پشت سرش نشسته بودم اشاره کرد و با بغض گفت ممشی ،این منو زد.محکم زد پشت دستم ابرو دوباره براش توضیح دادم که چرا اینکاروکردم.دوست ندارم اینکارو با بقیه بکنه و بعد بقیه باهاش برخورد بد بکنن فکر میکنم باید بدونه که هرکسی میتونه بزنه و کسایی هم هستن که ازون قویتر باشن .خلاصه راه افتادیم .اونجا هنوز ننشسته گفت کفشامو دربیاردر ظاهر من : لبخنددر باطن: قهردرآوردم .رفت سمت شکلاتها گفت بخورم گفتم بخور(درظاهر:لبخند )(در باطن حالا تو خونه همش در حاله خوردنه هامنتظر.) بعد بستنی آوردن .بستنی رو چپه کرد رو لباسش و بدتر از همه اینکه با دست میکشید رو لباسش و بستنی هارو میخورد(در باطن کلافهگریه) در ظاهرخجالت ای وای مامان جون بذار تمیزت کنم ...بعدش گفت بیا بریم برقصیم ( هنوز اول مهمونی بود و هیچکیییییی حتی بچه ها هم نمیرقصیدن در باطن:آخ) در ظاهر: بریم مامان جون نیشخند . در ضمن متوجه قیافه مامانم هم باشین که روبروی من نشسته بود و به من با ایما و اشاره می فهموند که بچه رو اذیت نکنم خنثیخلاصه بعدش یه دفعه چشم خانوم به پله ها افتاد و می خوام بیم  بالا توهم بیا.....فقط فکرکنین منه بد بخت با اضافه وزن با اون کفشای پاشنه بلنددددددد .یه دور رفتمو اومدم قرار شد خودش بره و بیاد منم از اون پایین براش دست تکون بدم (انگار سیندرلاست خانوم) هر کاریش می کردم که بیاد جورابش رو در بیارم که سر نخوره فایده نداشت آخرش  مامان راضیش کرد که جوراباش رو درآورد بعدش اومد پایین گفت بادکنک می خوام یه دونه کندن بهش دادن گفت نه زردشو می خواممنتظریادتونه اون موقعها مامانایواشکی از بچه ها نیشگون میگرفتن که یعنی آآآآآآدم باش وگرنه تو خونه حسابت با کرام الکاتبینه .....بگذریم....

بعدش گفت می خوام برم رو صندلیهای پایه بلند جرخشی پشت اُپن بشینم.بیچاره مهمونی که نشسته بود (خیلی هم خانوم لاغر و خوشتیپی بود و بهش می اومد که روی اون صندلیا بشینه)  بلند شد تا من آیرین جووووون رو گذاشتمش اون بالا خودم هم مراقبش بودم طوریش نشه نیفته یه موقعی  که خانومی خوشش نمی اومد من مواظبش باشم و منو میزد و میگفت تو برو کناااار...بعد از اینکه یه خورده چرخید و تفریح کرد اومد پایین و سرتاسر خونه مردم رو گششششششت و همه چیز رو چک کرد حتی پایه های صندلیهای آشپزخونه (دستشویی توالت که دیگه جای خود دارد) من هم در تمام مدت نکات روانشناسی رشد وتربیت رو رعایت می کردم و با لبخند نظاره گر ایییین کودک کنجکاو و بازیگوش بودمکلافهبعدش خانوم دستور دادن بیا بشینیم .رفتیم نشستیم . هرکس هم که می اومد طرفش و یه قربون صدقه بهش می گفت فورا عصبانی می شد و می گفت کوفت بروووووو و من هم که همش در حال عذر خواهی بودم موقع باز کردن کادوها هم خانوم با بغض گفت من هم کادو می خوام .خیلی جدی بهش گفتم تولد شما نیست .(خوبه تازه تولد یه دختر اول راهنمایی بود هفته بعد که تولد یه دختر همسن خودشه چیکار باید بکنم؟؟؟؟) سر شام هم هیچیییی نخورد جز نوشابه و تا یه لحظه ازش غافل شدم ورفته بودم wcغیبش زد و من تو خونه به اون بزرگی با اون لباس و آرایش و دک وپز و میون صدای بلند موسیقی و دست و رقص دااااااااااد میزدم آیرییییییین ....و در یکی از اتاقهای طبقه بالا پیدا شد که در حال راز و نیاز با یه نی نی کوچولوی سه ماهه بووود .به مامان بچهه گفتم ای وااای یعنی شما صدای قااارهای منو نشنیدیییین؟؟؟؟؟؟ ودیگه با کوله باری از تفریح و بگو و بخند برگشتیم خووووونه و اینقدررر بهمون خوش گذشت که برای تمام هفتمون انرژی مثبت جمع کردیم.
 الان هم که دارم این پست رو براتون می نویسم دختر و بابایی با هم رفتن پارک.

نکته1: کسی تا حالا شیر پخته؟ شیر مایه .شیر خوردنی . بله من پختم .در حین نوشتن این پست شیرها به غیر ازاینکه جوشیدند پختند جوری که یه هو احساس کردم بوی کیک پخته میادابرو

نکته2:فیلم دراکولای برام استوکر رو دیدین؟؟؟؟ خود دراکولا میگه ومیخنده و مهربونه ولی سایه اش که رو دیواره داره با دستاش گردن یارو رو فشار میده ،دقیقا جریان من بود تو مهمونی دیشبشیطان

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ - شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

پدرشو در بیار

میمون

با آیرین جون تو حموم بودیم تو وان جدیدش نشسته بود و گرم بازی بود و حرف زدن با خودش منم بی هوا یه کاسه آب ریختم روش ....یه دفعه عصبانی شد و به من گفت کوفت کوفت خیلی کووووووفت.منم خیلی خونسرد گفتم می دونی وقتی حرف زشت میزنی شکل میمون میشی خیلی زشت میشی .آیرین گفت بغلم کن خودمو تو آینه ببینم .بغلش کردم و تو آینه حموم که بخار گرفتم بود و قطرات آب روش جاری بود صورتش رو نگاه کرد که بالطبع کج و کوله معلوم میشد بعد دوباره گذاشتمش تو وان .صورتش رو چند بار آب زد و گفت حالا دیگه خوب شدم شکلم درست شده دیگه حرف بد نمیزنملبخند

خواب ترسناک

عصر از خواب بیدار شد و گفت یه خواب ترسناک دیدم گفتم اِ چه خوابی دیدی مامان جون .چشماشو بست و صورتشو کج و کوله کرد و گفت ایناهاش میبینیش ؟ یه حیوون خیلی ترسناکه این شکلی (فکر می کرد من می تونم تو چشماشو ببینم )خنده

پدرشو در بیار

داشت از یکی خبرچینی میکرد و خیلی دلخوووووور بود به من گفت مامانی خیلی از دستش عصبانی نشو فقط پدرشو در بیارلبخند

افاضات کلام

فرهاد یه ملخ گرفته بود و برده بود نزدیک آیرین که ببینه اونم جییییییییغ میزد و فرار کرد اومد تو خونه به من میگه صد دفه به این بابایی گفتم ملخ و بنداز گوش نمیده ای باباااااامتفکر

ذهن زیبا

تازگیها وقتی با یه کارش مخالفت میکنم یه خورده فکر میکنه و بعد میگه مامانی یه چیزی به ذهنم رسید! و تقریبا در اکثر موارد اون فکر درست و به جا به کمکش میرسه .

آخه بگین توخودت چی هستی که باز ذهن هم داریییییییی ای بابا

زمانی برای جدی بودن

ما داشتیم قهوه تلخ میدیدیم آیرین هم داشت واسه خودش کارتون میدید .ما هی میخندیدیم آیرین یه خورده حرصش گرفت و اومد شروع کرد به بهانه آوردن که اینو می خوام و بیا پیش منو ازاین حرفا .مامانم یه دفعه از فرصت استفاده کردن سر ایرین که بالا بود زیر گردنشو قلقلک دادن .... آیرین هم عصبانی شد و چند تا زد روی پای مامانم و با عصبانیت گفت الان وقت شوخی و بازی نیست ممشی ای باباخنثی و بعد رفت جلوی تلویزیون خودش نشست من بعد از چند دقیقه رفتم پهلوش با عصبانیت گفت بیو بیو (برو برو) به تو احتیاج ندایم (ندارم)افسوس

دید و بازدید

مامانم تعریف کردن یه روز ظهر که از مدرسه اومده بودن خونه دیدن که آیرین با خانوم غلامی (پرستارش) اومدن بالا .مامانم بهش گفتن اِ آیرین جون اومدی پیش من ...آیرین هم گفته : آیه (آره).اومدم یه سر بهت بزنم بیم  (برم)ماچ

تنهایی

آیرین چند بار از من پرسیده بابات کیه؟ کجاست و من گفتم رفته پیش خدا جون و  یه بار هم گفتن یکی مرده پرسید یعنی چی گفتم یعنی رفته پیش خداجون .همین .زیاد از مرگ براش صحبت نکردم اما اون روز به من میگه اگه تو بمیری بابایی هم بمیره ممشی هم بمیره ساینا جون هم بمیره بعد من تنهایی چیکار کنم؟ خوب من تنها میمونمبغل

مراسم خواب

خوابیدن این خانوم کوچولو واسه خودش حکایتی داره .اول که می خواد بخوابه باید با هزار التماس و خواهش جیش کنه و مسواک بزنه (بماند که باشیر و شلنگ توالت چقدر حرف میزنه و درد دل میکنه و ادای دستمال توالت رو در میاره که مثلا زبونش کجه و بیرونه) بعد نوبت کتاب خوندن میرسه نه ببخشید نوبت قلقلک بازی و قایم شدن زیر لحاف که بابایی پلنگ میشه و باید من و آیرین رو پیدا کنه بعد نوبت کتاب خوندن میرسه که 10 بااااااار باید یه کتاب رو بخونم یا اینکه از یه مجموعه 5 تا کتابش رو مثلا فکر کنین 5 تا می می نی یا 5 تا شیموتعجب بعدش میگه منو بخایون (بخارون) که شامل خاراندن پشت، شکم، دستها و پاها میشود و به قول خود دوشیزه خانوم که میگن: کوچولو ، قد خودم بخارون، یعنی خیلی یواش و ملایم. بعد نوبت به ناز کردن میرسه و بعد رضایت میده بره تو تختش چراغارو خاموش میکنیم و آیرین جون شروع میکنن قصه به دنیا آمدنم رو بگو. میگم. لالایی بگو. میگم. یکی دیگه. میگم. یکی دیگه. میگم.... تشنمه. آب بهش میدم و بعد میریم سر اصل مطلب که میگه مامانی پوپی دارمکلافه ( پوپی همان جیش بزرگ یا همان جیش بد خودمان هست ) میبریمش تو دستشویی اونم خیلی خونسرد میشینه و کارش رو میکنه و تازه گاهی با پوپیش هم حرف میزنه که این مامانشه این باباشه این.....آخ و خلاصه شل و شهید میشیم تا خانوم خوابشون ببره .این هم تراژدی شبانگاهیه من و بابا فرهاد .



کتاب این روزها: آی دعوا دعوا دعوا و تولد اژدها کوچولو و دیو دیگ به سر و خانوم حنا به گردش میرود (لازم به ذکر است که هرشب هر کدوم رو باید 5 بار بخونمگریه)

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ - جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

از گوشه و کنار روزهای آیرین

اشعار آیرینی

پارسال همین موقعها آیرین یه شعر گفت به این مضمون:

توپ قشنگ و نازم

داشتم بازی می کردم

مامانی منو صدا کرد

مامانی منو بغل کردبغل

امشب هم که با هم بیرون بودیم دیدم داره یه چیزی زیر لبش زمزمه میکنه .....داشت یه شعر دیگه میگفت به این ترتیب:

ستاره ها تو آسمون

نزدیک شدن به خونمون

ای کاش ستاره ها می افتادن دنبالمونمژه

متنوع

بابا واسش اسمارتیز گرفته بود و اون همه رو توی بشقاب خالی کرده بود ...برگشته به من میگه مامانی چقدر رنگاش متنوعهتعجب

از علل دروغگویی

در بطری آب رو باز کرده بود و همه رو ریخته بود رو تخت مامانم .مامانم ازش پرسیدن که کی اینجارو خیس کرده آیرین گفته خانوم غلامی مامانم بهش گفتن مطمئنی که خانوم غلامی اینکارو کرده ایرین هم یه خورده فکر کرده و بعد در حالیکه انگشتش رو که زخمی شده بوده به مامانم نشون میداده گفته آخه انگشتم زخمهههههه نمیتونم راستشو بگم ای بابا.....ابرو

بچه جدید این روزها:چکش چوبی اسباب بازی(بعد از توپ کوچولوو ماشین قرمز)

کتاب این روزها: دودو و مجموعه قصه های شب مثل دکمه افتاده و آقای کمد


 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ - پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

همه جا خاموشه!!!!!

آیرین جمعه با بابا جونیش رفته بودن بیرون و از اینکه مغازه ها بسته بوده تعجب کرده و گفته بابایی چرا همه جا خاموشهمتفکر فرهاد اومده بود خونه و با کلی قربون صدقه داشت اینو واسه مامانم و من تعریف میکرد گفتم آخه این قربون صدقه رفتن داره؟؟؟؟؟ یعنی چی خاموشه؟ خنثی مثل خن....

بالشتارو چیده بودم روی هم روی مبل و آیرین می خواست ازشون بره بالا .یه خورده تلاش کرد بعد دید نمیتونه برگشته به من میگه نمیشه  ارتفاعش زیاده.ابرو

کارای خوب انجام داده بود و صبح که از خواب بیدار شده بود فرشته مهربون واسش سی دی کادو آورده بود .سرش رو گرفت رو به آسمون و گفت مچکرم فرشته مهربون .و بعد از چند لحظه روشو کرد به من و گفت فرشته مهربون میگه قابل تویو ندایه(قابل تورو نداره)بغل

داشتیم با هم بازی میکردیم آیرین مشغول بود با ماشینهاش من هم با لگوها یه ساختمون ١٢ طبقه درست کردمزبان.آیرین یه دفعه برگشت وساختمون من رو دید و گفت پناه بی خدا (پناه بر خدا) چه بلنده!!!!ماچ

 

کتابهای این روزها:بچه باتلاق- آفتاب مهتاب چه رنگه.قصه های داداشی

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٢۳ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

بیا.... ببین

امشب شایان کوچولو دوست خوب آیرین جون خونه ما مهمون بود.کلی باهم بازی کردن و آتیش سوزوندن .وسط بازی آیرین منو صدا زد که بیا مامانی جیش دایم(دارم) من هم تا اومدم ببرمش دیدم شلوار و ش*ور*ت روکشیده پایین لخت ایستاده تعجبشایان هم اونجا ایستاده بود .حالا هزار بار تا حالا بهش گفتم که جلو بقیه نباید لخت بشی و به خصوص لباس زیرت رو نباید در بیاری .آیرین هم کلی با ناز و قر زیرپوشش روکشید رو روناش وگفت وااای سایان نگام نکن اِ اِ اِ مامان سایان نگام میکنه حالا شایان بیچاره اصلا حواسش به این نبود داشت با ماشینا رو زمین بازی می کرد (واااااای از دست این زنا .از همون بچه گی بلدن هاچشمکزبان) خلاصه بردمش تو حموم نشوندمش رو توالت فرنگی و گفتم این چه کاری بود مگه نگفته بودم جلو هیچکس نباید لخت بشی هیچکس نباید *** نانازی *** رو  ببینه .دیگه فقط تو حموم لباست رو در میاری و از این حرفا بعد داشتم شلوارش رو پاش میکردم مامانم اومدن تو حموم یه دفعه آیرین جیغ کشید و در حالیکه زیرپوشش رو میکشید روی رونهاش گفت وااااای ممشی منو نیگا کرد گفتم ممشی اشکال نداره یه دفعه رو به مامانم زیرپوشش رو بالا کشید و گفت بیا ، ببینمتفکر

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

ناگهاااااااااان

هر وقت مامانم واسه آیرین قصه میگن یاد بچگیه خودم میافتم که پدربزرگم برام قصه میگفت ....قصه هایی که خودم قهرمانشون بودم .حالا آیرین قهرمان قصه هاست و هر وقت مامانم دارن قصه میگن واسش و اون احساس میکنه که داستان اون هیجان لازم رو نداره یکدفعه وسط ش داد میزنه نه ممشی نه .ناگهاااااااان!یعنی حالا موقعش شده که یه تحولی بدی به قصه .

خیلی جالبه بچه ها مامان بابا میشن .مامان باباها پدربزرگ مادربزرگمیشن .پدربزرگ مادربزرگا ....

مامانم آیرین رو با خودشون میبرن استخر و پیشرفتش خوب بوده و با بازوبند میتونه رو آب بخوابه و یه عرض رو میتونه به روش خودش که دست و پازدنه طی کنه .اون روز مامانم داشتن به من میگفتن که می خوام آیرین رو ببرم استخر آموزش پرورش یه دفعه آیرین هیجان زده شد  در حالیکه دستاشو به حالت بال زدن تکون می داد گفت استخر پروری ؟ یعنی میتونم اونجا بپیم(بپرم)؟ماچ

مامانم واسه آیرین لواشک خریده بودن و آیرین نشسته بود ملچ ملوچ کنان می خورد .....برگشته به مامانم میگه :ممشی چون من تنها نوت (نوه ات)هستم واسم لواشک میخیی (میخری)که بخویم (بخورم)و لذت ببیم(ببرم)؟بغل

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:۱٩ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

از خود راضی

آیرین و ممشی (مامان من) با هم رفته بودن قدم بزنن .آیرین به مامانم میگی ممشی بهت خوش میگذره ؟مامانم میگن بله خیلی بهم خوش میگذره .آیرین میگه چون با نوت(نوه ات) ایرین جون هستی بهت خوش میگذرهابرو

دختر خاله ام واسه آیرین از این دمپاییهای جلو باز پاشنه بلند تق تقی خریده بود رنگ صورتی.آیرین هم میپوشید و خیلی حال میکرد باهاشون .بماند که چند بار هم باهاشون خورد زمین....دیروز این کفشارو می خواست دوباره بپوشه .دمپاییها نسبت به تابستون واسش تنگتر شده بودن و به زور تو پاش رفتن.آیرین کلا واسه اشیا هم حس قائله و به اونها شخصیت میده و براشون ارزش قائله.خلاصه مامانم به آیرین میکن اینا دیگه کوچیک شدن درشون بیار خودم برات بزرگترش رو می خرم.آیرین هم میگه نه نه همینا کافیه کافیه.متفکر

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٢۱ ‎ب.ظ - چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

بدون عنوان

درگوشی

هرشب موقع خواب آیرین از من میپرسه مامان فَیدا نمیی ادایه؟ (مامان فردا نمیری اداره ؟) و اگه من بگم نه مامان جون نمیرم میگه بیا یه چیزی در گوشت بگم .(حتی اگه هر دوتامون تو خونه تنها باشیم باید یواش بگه) میاد جلو و موهامو از رو گوشم کنار میزنه و آروم میگه اگه تو نمیی ادایه منم نمیم مدیسه (مدرسه مامانم رو میگه) پیش تو تو خونه میمونم.بغل

بال برقی

از من میپرسه مامان باربیا بال دارن؟میتونن پرواز کنن ؟ میگم نه مادر جون .اونوقت میگه

مثلا بال برقی دارن.سوال

تنبیه

بعضی وقتها که بیرون هستیم مثلا تو سوپرمارکت اگه یه چیزی بخواد و براش نخرم با اعتماد نفس به من میگه منم میرم خونه تو همین جا بمون تورو نمیبرم خونهابرو

خشونت

یه روز بعدازظهر بعد از کلی کار تمیزکاری نشستم رو مبل تو آفتاب تا واسه خودم یه چایی بخورم .بعد می بینم که دسته های مبل پر از خط خط که با یه چیز تیز کشیده شده .بهش گفتم آیرییییین کی این کارو کرده ؟ با کمال پررویی و بلافاصله گفت خانوم غلامی (پرستارش) تعجب هیچی راجع به دروغش نگفتم فقط گفتم با چی کشیدی بلافاصله و بدون اندکی مکث گفت با پیچ گوشتیمتفکر گفتم ببین اینجوری میکنی خونمون زشت میشه بعد خونه بقیه خوشگله اونوقت ناراحت میشی که چرا مواظب وسایلمون نبودی ...... همینجوری داشتم آیه یاس میخوندم یه دفعه گفت خرف نزن نایاختم میکنی میزنم تو دهنت که لبات پاره شه تعجب

در انتظار

بعضی وقتا به من میگه پس کی داداشیه زیبا و قشنگه منو به دنیا میاریسوال موندم کی این حرفارو به این بچه یاد داده

نه خیلی

فرهاد به آیرین گفت که بابایی یه تلویزیون جدید گرفتم آیرین پرسید چیا(چرا)؟ ما که تلویزیون داریم .باباش گفت واسه اینکه اون یکی یه بار سوخته بود ممکنه دوباره بسوزه آخه عمرش رو کرده .بعد رفته خونه مامانم وگزارشات کامل رو داده که ما تلویزیون خریدیم مامانم گفتن جدییی گفته آیه(آره)آخه تلویزیونمون سوخته بود بعد مامانم با تعجب گفته سوخته بوده تلویزیونتون آیرین هم گفته نه خیلی مژه

جملات دوست داشتنی

شگلیز(گشنیز)

گچ و یوبیا سحیامیز(جک و لوبیای سحرآمیز)

 فرشته مهربون کلی  برام سی دی و کتاب آویده ( آورده) مرسی فرشته مهربون و بعد از کمی مکث به من میگه فیشته گفت قابل شما رو ندارهبغل

 

صبحها که میرم اداره به من میگه اگه دلت برای من تنگ شد اون دستت رو که بوسیدم بذار رو قلبتماچ

شبا موقع خواب:

استخونم رو بخارونخمیازه

مامانی بیا اینجا بخواب که حوصله مو سررفتی (در حالیکه با دست رو بالشت میزنه)متفکر

 

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٢٤ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

از این نظر که.....

دامنه لغات دختر گلم خیلییییییی زیاد شده که بماند یک حرفای قلمبه سلمبه ای میزنه که سرم سوووووو ت میکشه .اونهم کاملاً به جا و به موقع .مثل متاسفم ، از این نظر که، در نظر داشته باش و چند تا دیگه که الان یادم نیست. اینا رو مدیون کتابای زیادی می دونم که براش می خرم و می خونم اما هنر نماییهای دخترم فقط به این موضوعات خلاصه نمیشه .تازگیها خیلی لجباز شده خیلی خودرای و یکدنده .اون روز توی پاساژ جیغهای بنفشی می کشید که همه مردم جمع شده بودن دورمون تو مغازه اسباب بازی فروشی .آیرین هم برگشته بود روبه همشون  تف می انداخت و می گفت نگام نکنیییییییییننگران.

فحش این روزاهاشم کوفت هست .مثلا میگه کوفتِ بیتربیت به منعصبانی.

امروز روروکش رو پیدا کرده بود وبه زوووووور خودش رو جا کرده بود توش و باباش هم بهش می خندید خیلی عصبانی شد و حسابی خدمت باباش رسید .البته منم می خندیدم ولی رفته بودم پشت اوپن قایم شده بودم.

آیرین یه گربه داره به اسم اصغر .این اصغر آقا مدام کبوترهایی رو که رو پشت بوم می شینن می خوره و لاشه اش رو می اندازه در خونه همسایه ها و همه از دستش شاکین .اما ما همچنان مدافعش هستیم و لوسش می کنیم چونکه آیرین خیلی باهاش بازی می کنه و حسابی به خدمت اصغر آقا میرسه.دمش رو میگیره و چنان می کشه و تکون می ده که اصغر هم مجبور شد یه بار از خجالت آیرین جون در بیاد و چنگش کشید حالا از روز به بعد فقط اردنگی میزنه به اصغر آقا.

یه خانوم غلامی هست که لطف کرده از وقتی آیرین ۶ ماهه بوده و من مجبور بودم برم سر کار از ش نگهداری میکنه .بسیار زن خوب مهربون و باسوادیه.خیلی با آیرین کار میکنه .بازی شعر نقاشی و.... آیرین هم خیلی دوستش داره و گاهی هم میره خونه خانم غلامی .وجود خانوم غلامی ازون نعمتهای بزرگیه که همیشه باید خدای مهربون رو به خاطرش شکر کنیم. خانوم غلامی تموم مدتی که من در چابهار درس می خوندم و آیرین رو با خودم می بردم با من همراه بود و اگر اون نبود من نمی دونم چه جوری از پس درس خوندن بر می اومدم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ - جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

پیپ- قلمبه-بازیها

آیرین قاشق توی قوطیهای شیر خشک رو برمیداره و از طرف دسته میذاره تو دهنش و مثلا پیپ میکشه .ژست هم میگیره .میگم این چه کاریه میگه دارم پیپ میکشم گفتم از کی یاد گرفتی میگه از تو کارتون .فرهاد قبلا پیپ میکشید و ازاین ابزار سیخ و سمبه پیپ داره .یه روز آیرین جستجوگر این ابزار رو پیدا کرد و پرسید این چیه؟؟؟؟ فرهاد هم براش توضیح داد.آیرین با تعجب نگاهش کرد و پرسید :بابایی وقتی تو دستشویی پوپ (جیش بزرگ) میکنی پیپ میکشی ؟؟؟؟؟؟ (بچه فکر کرده از نظر لغتی مثل هم هستن با خودش گفته لابد کارشون هم با هم انجام میشه!!!!!)

به آیرین میگم مامان جون چرخای دوچرخه ات کم باد شده میگه آیه باید با قلمبه بادش کنیممژه

چند تا بازی از من درآوردی هست که آیرین عاشقشونه و من باهاش بازی میکنم

١- بازی جیگی جیگمل: به این ترتیب که من روی میز ضرب میگیرم با دستم و میخونم (چرت و پرت ) و ایرین میرقصه و تا می ایستم ایرین باید همون شکلی به ایسته مثل مجسمانه فقط شعر و ترانه اش از خودمهابرو

٢-وقتی تو دستشویی هستیم و منتظریم که آیرین جون به نحو احسنت کارش رو انجام بده براش ادای آدمی رو در میارم که به جای ماکارونی بند کفش میپزه و وقتی می خوره متوجه میشه و حالش بد میشه یا مثلا چیزای دیگه  اونقد از این بازی می خنده و خوشش میاد که کلی حال میکنم در اون فضای مطبوع دستشویی

٣- به اقتضای سنش خیلی لجباز شده و باید همه کارها با رضایت خودش باشه و برای اینکه دعوامون نشه مجبورم با بازی کار ها رو انجام بدم . وقتی تو حموم هستیم و می خوام بشورمش پاهاش و از لبه وانش که دیگه خیلی براش کوچیک شده می اندازه بیرون و بعد من باید پاهاشو بشمرم و اون هی تکونش میده و آخر میشه هشت تا پا که مثلا هشت پاهه و می خواد منو بخوره و من کلی میترسم و ادا در میارم و اونم ریسه میره از خنده متفکر

۴- موقع پوشیدن لباس هم اول خودم می پوشمو کلی براش ادا در میارم پام رو تو آستین می کنم دستم رو از یقه در میارم و کلی لوس بازی و مسخره بازی

۵- گاهی هم من مامان بامبی میشم و اون هم بامبی و جنگل آتیش میگیره و ما فرار میکنیم .علف می خوریم و من هم هیچ وقت نمی میرمتشویق

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٢٦ ‎ق.ظ - جمعه ۳ دی ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

شوخی میکنی!!!!!

تو حموم به آیرین می گفتم که ماهیها فقط تو آب میتونن زندگی کنن و اگه از آب بیان بیرون میمیرن ولی لاک پشتا  و قورباغه هاهم تو آب میتونن باشن هم تو خشکی . ایرین همینجور که با دهن بااااز من رو نگاه میکرد گفت شوخی میکنی!!!!!!!!!

یکی از آشنایان ما که باهاش زیاد هم رفت و آمد داریم دچار ناراحتی معده هست و گاهی با صدای بلند (شرمنده هستم ) باد گلو میزنن .آیرین هم فکر کرده این کار جالبیه و چون بلد نیست با اختیار باد گلو بزنه با تقلید صدا هر نیم ساعت ...... بله میگه عاااااااااااا در حالیکه چشماش از حدقه زده بیرون.تعجب

یه مدت وقتی تو آسانسور بودیم میرفت جلو آینه قدی آسانسور و واسه خودش ژست مک کویین تو کارتون کارز رو میگرفت و به خودش میگفت چه قد خوشتیب شدی !!!!! اون روز میبینم خیلی چسبیده به آسانسور رفتم جلو و از پهلو نگاش کردم میبینم داره اینه رو لیییییییس میزنههههه کلافهیعنی اگه مامانم اونجا نبود شاید یه داااااد بلند سرش کشیده بودم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ - دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

تندِ ماهی

آیرین تن ماهی خیلی دوست داره .دیشب از من خواست که بهش ماهی تند ابرو بدم . گفتم اول باید تو آب بجوشه .بلافاصله رفت و واسه باباش توضیح داد که دیروز یه بچه ای تندِ ماهی رو خام خورده و دلش درد گرفته نباید ماهی رو بدون خام خورد........ بلههیپنوتیزم

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٥٩ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

قدم زنان + پی نوشت

امشب که از دندون پزشکی برگشتم خونه بعد از بازیه همیشگی قایم شدنش و پیدا کردنش به طور خیلییی غیر منتظرهتعجب ازش پرسیدم مامان جون چیکارا کردی من نبودم؟

گفت :با ممشی قدم زنان تا سوپر رفتیم و برگشتیمماچ

پی نوشت: در ادامه موضوع قدم زنان موقع برنامه جیش ومسواک شبانگاهی از آیرین خانوم پرسیدم خوب مامان جون چی خریدی؟

آیرین : می خواستم پفک بخرم

من : خب خریدی؟

آیرین : نه . ممشی کیف پولش رو یادش رفته بود ولی بعد که اومدیم خونه ممشی تو خونه پفک داشت

من : منتظر خوردی؟

آیرین : ساکت باش

من: چند تا خوردی؟

آیرین : بعدش تام و جری نگاه کردیم انقدر قششششششنگ بود و.....

من : همش رو خوردی؟

آیرین : افسوس آره مامانی .خیلی خوشمزه بود

من: خنثی

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ - شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

متاسفم

دیشب آیرین موقع خوابیدن کمی بداخلاق شده بود و هر چی بهش میگفتم برو جیش کن مادر جون فایده ای نداشت.آخر سر مجبور شدم تهدیدش کنم وگفتم اگر جیش نکنی میرم تو تخت خودم می خوابم و پیش تو نمی خوابم اوضاع خرابتر شد و شروع کرد به قلدریمنتظر

مامان طفلکم اومد آیرین رو گرفت و بردش تو دستشویی که مسواک بزنه ....... بعد از مسواک زدن دیدم با یه ژستی اومده جلوی من و سرش رو انداخته پایین و میگه متاسفم اشتباه کردم الان می خوام جیش کنماز خود راضی

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ - شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

تو دیگه بزرگ شدی!!!!!!

خونه ما طبقه همکف هست و خونه مامانم طبقه سوم.دیشب خونه مامانم بودیم و آخر شب که میخواستیم برگردیم مامان به آیرین گفتن که شب پیش من بخواب (تا شاید من بتونم یه خورده پایان نامه ام رو کار کنم) ایرین هم قبول کرد و ما اومدیم پایین و آیرین جون موند.....نیم ساعت بعد مامانم زنگ زدن و گفتن آیرین گفته که مَمَشی تو دیگه بزرگ شدی باید تنها تو تختت بخوابی من باید برم پیش مامانم بخوابم .مامانم هم گفتن که نه آیرین جون پیشم بمون آخه من تنهام. آیرین هم با عصبانیت گفته نهههههه تو باید تنها بخوابی وگرنه مامانت ، مامان ایران (مادربزرگ من)، عصبانی میشه و تختت رو میندازه بیرون اِِِِِِِِِِِِِِ اِ اِ اِ........

خلاصه بعد اومد پایین پیش من. تو  اتاق خودش رو زمین خوابیدیم گفتم بهش آیرین جون خوب من هم بزرگ شدم مامان جون برم تو تخت خودم بخوابم دیگه پیش تو نخوابم. آیرین شیشه اش رو از دهنش در آورد و یک نگاهی به من کرد و گفت ساکت باش خف(حرف) نزن،خوابم میپرهابرو

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

هفته گذشته

کباک

به ایرین گفتم که باید که باید گوشت بخوره تا بدنش  با اون گوشتا خون بسازه و بره تو رگاش و.....

اون روز صبح از خواب بیدار شد و رفت سر یخچال با خوشحالی گفت مامانی حتما زیر این نونا کباک هست .با اشتها نشست یه سیخ کباب رو خورد بعد هم اومده دستش رو به من نشون میده میگه ببین کباکا آهن شدن رفتن تو رگم....لبخند

کُت کِت

اون روز ظهر اومدم خونه بهش میگم خوب مامانی امروز چکارا کردی میگه کُت کِت درست کردم واسه ناهار .....رفتم میبینم با خمیر بازی یه عالمه کتلت کوچولو درست کرده تو قابلمه هاش بعد به من تعارف میکنه میگه بیا بخور از اداره اومدی خسته ای برات ناهار پختم.بغل

کلا گذاشته سر جا

داشتم تو آشپزخونه صبحانه رو آماده میکردم آیرین و بابایی هم تو اتاق آیرین با هم کشتی میگرفتن یه دفعه دیدم آیرین با جیغ و داد منو صدام میکنه ....رفتم میگم چی شده میگه این بابایی رو ببین کلا میذاره سر جا میگم چییییی ؟ یعنی چی؟ دیدم فرهاد غش کرده از خنده میگه منظورش اینکه سرش کلاه میذارم مژه

 


...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:۳٠ ‎ب.ظ - سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

عشقولانه

داشتم بهش نقاشی با ابرنگ رو یاد میدادم.خیلی خوب رنگ آمیزی میکرد .گفتم یه بوس بده اینقدر خوب نقاشی میکنی بعد از چند لحظه آیرین گفت حالا تو یه بوس بده به من اینقدر خوب بهم نقاشی یاد دادیبغل

...

پيام هاي ديگران()        link        ۳:٢۱ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

هفته ای که گذشت

 به جان تو

روز عید قربان رفته بودیم بالای پشت بوم جا انداخته بودیم و بساط شیشلیک پزون داشتیم.مامانم هی به آیرین اصرار میکرد که یه تیکه دیگه بخوره .آیرین هم خیلی شیک دستش رو گرفت بالا و گفت نه به جااااان تو که دیگه نمیخورمخنده

آبی کمتر

یکی از دوستان واسش یه دامن سرخابی آورده بود (دستشون درد نکنه) من تنش کردم .از من پرسید کی اینو خریده گفتم فلانی یک آهی کشید و گفت :اگه آبیشو داشت حتما آبی میخرید نه؟؟؟؟؟؟؟آبیه کمتر بهتر بودبغل

بزرگ شدن

 به من میگه مامان تو دوست داری من بزرگشم میگم آره مامان جون خیلی دوست دارم بزرگ بشی خانوم بشی .بعد میگه اگه بزرگ بشم مامانی میشم؟ میگم ایشالا مادر جون .میگه اونوقت تو کوچیک میشی میشی بچم .میگم نه مامان جون من میشم ممشیه بچه تو .بعد میخنده و با رضایت به من میگه دوست دارم.گاهی هم جیغ میزنه و میگه من نمیخوام بزرگ بشم .دوست دارم کوچولو بمونم.متفکر

دندون پزشکی

شنبه این هفته بردمش دندون پزشکی واسه فلوراید تراپی .خیلی دختر گلی بود هم موقع عکس گرفتن و هم زیر دست خانوم دکتر.وقتی اومدیم خونه اینقدر تو دهن من سیخ و سنبه چپوند که دهنم زخم شد .تموم حرفاشم با یک عزیزم شروع میشد . این شنبه هم که میاد میخوام ببرمش تا خالهایی که روی دندوناش افتاده پر بشه خدا به خیر بگذرونهخیال باطل

شایان و سروش

دیشب مهمون داشتیم و مهمونامون ٢ تا پسر داشتن که آیرین خیلی دوسشون داره و باهاشون حسابی جوره و اونها هم خیلی رعایتش رو میکنن و خیلی پسرای خوبین.من واسه اون دو تا کادوگرفته بودم و به آیرین دادم که بهشون بده.آیرین جون کادوها رو دادن و بعدش با قلدری رفته جلوی پسرا و میگه منو ببوسییییین .بهتون میگم منو ببوسیییییییینابرو

دوبار اشک این طفلیهارو درآورد و به یک نحوی کتک زدشون. بعد هم بهشون میگه اشکالی ندارهههههههه خوب میشه چیزی نشده خوب  ببخشییییید

و وقتی سروش طفلم پاش به دست خانوم خورد فورا اومده خبرچینی و رفته بالای سر سروش داد میزنه بگو ببخشید بگو ببخشیییییییید زود باش زود بااااااااااشعصبانی

 

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:۱٢ ‎ق.ظ - جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

ازدباج _ نظر

هر روز از اداره که میام ساعت و حلقه رو در میارم میذارم روی میز دراور.آیرین هم که همینجوووووور پشت سر من راه میره همه این عملیات رو چک میکنه. امروز حلقه  رو برداشته میگه انگشترت رو دستت کن بهش میگم این حلقه هست میگه اینوکی  برات خریده؟میگم بابا جون وقتی عروسی  کردیم اینو واسم خرید این توی دست من یعنی اینکه من با بابا جون ازدواج کردم .یک هو برگشت به من گفت مامانی با من ازدباج میکنی؟؟؟؟بغل

با ممشی (مامان من) داشتن از طبقه سوم پایین رو نگاه  میکردن .ممشی دیده یه کارتن وسط خیابون افتاده و گفته این کارتن رو کی اینجا انداخته و آیرین جون گفتن به نظرم بابایی انداخته!!!!!!!

داشتیم از پله های مجموعه ورزشی با هم بالا نیرفتیم یه دفعه بی مقدمه از من پرسید مامانی نظرت راجع به من چیه؟(منمژه) گفتم راجع به چی مامانجون ؟ گفت راجع به ژیمناستیک؟گفتم توخیلییییی عالی هستی

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

کله شپی

امروز بعد از ظهر آیرین از خواب بیدار شد و هنوز نیمه خواب بود با چشم بسته جیغ میزد و با عصبانیت به من میگفت زرافه ها میخوان کله شپی کنن !!!! زرافه ها میخوان کله شپی کنن!!! زرافه ها رو دادم دستش گفتم آره ایناهاشن .پا شد نشست و زرافه هارو گرفت و برعکس رو سرشون گرفت.متفکر تازه  فهمیدم کله شپی همون کله چپی و به عبارتی همون بالانس خودمون هست.

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٢٢ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

فحش

بیتربیت

خپل

بوگندو

کله کک=کله پوک

مسخیههههههه=مسخره

...

پيام هاي ديگران()        link        ٢:٥٦ ‎ب.ظ - شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

روز جمعه بسیار بد

آیرین کما کان تب داشت خیلی بالا بود .آنتیبیوتیک براش شروع کردیم خوردنی و تزریقی.با چه فیلم و داستانی.صبح هم که از خواب بیدار شد به من میگه مامانی امروز اعصابم خرابه نرو اداره!!!!!!!!!!!!! از تکه کلامهای خودم استفاده میکنه.فرهاد گفت اگه همینجوری تبش ادامه پیدا کنه با همین شدت باید بستری بشه ولی من چون خودم هستم بستریش نمیکنم.گریه.من پرسیدم بستری میکنن که چیکار کنن میگه که علت تب رو بفهمن .چون اصلا علائم سرما خوردگی نداره .دوباره شب بهش امپول آنتیبیوتیک زدیم و براش یه جشن تولد الکی گرفتیم که خوشحال بشه.کلا از اول سال تا حالا با احتساب جشن تولد اصلیش ۴ بار کیک خریدیم و کادو و جشن گرفتیمابرو.دقیقا مثل شعر چاقاله بادومه*.

نصفه شب دوباره حسابی تب کرد و من دیگه کنترل خودم رو از دست دادم و رفتم توی دستشویی و حسابی گریسسسسسسسستم.از مشکلات خونی خیلی وحشت دارم.صبح هم بردیمش یک ازمایش کامل گرفتیم .خدا به خیر بگذرونه.الان هم خوابوندمش تا یکم سر حال بشه.خدا کنه دیگه تب نکنه.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:٢٧ ‎ب.ظ - شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

مهدکودک و تب

آیرین کوچولوی من دو روز که مهد کودک میره.مهدکودک پرورش. اما به نظر میاد که خیلی خوشش نیومده و خونه موندن و بازی کردن با خانوم غلامی رو ترجیح میده.همینطور رفتن به مدرسه ممشی* رو بیشتر دوست داره.اما من ترجیح میدم که مهد بره تا از وابستگیش به ما کم بشه.یه خورده نگرانم که واسش در آینده و رفتن به آمادگی مشکلی پیش نیاد.چون حتی آمادگیه مامانم رو هم دوست نداره و دوست داره با بچه های بزرگتر توی مدرسه باشه. در ضمن خانومی تب کرده شدید.امروز از مهد زنگ زدن به من که آیرین گفته به بابام زنگ بزنین بیاد دنبالم.من هم نگران شدم .به فرهاد گفتم بره دنبالش و خودم هم از اداره رفتم نگران بودم که نکنه تو مهد واسش مشکلی پیش اومده باشه.که مدیرشون گفت نه فقط خسته بوده و خوابش میاد.(همش میترسم دست بچه ها رو اونجا گاز بگیرهتعجب) خلاصه بردیمش خونه و زود لباساشو عوض کردم و بلافاصله شیشیه خواست و خوابش برد من هم رفتم اداره .١ ساعت بعد دوباره فرهاد زنگ زد و گفت آیرین تب کرده و گریه میکنه و تورو میخواد دوباره سراسیمه خودمو رسوندم خونه و خوشبختانه دیدم مامان عزیزم از مدرسه اومدن و پیش آیرین بودن با پروفن فقط تبش پایین اومد خیلی بچم داغ بود .از نیمه شهریور تا حالا این سومین باریه که مریض میشه و آنتیبیوتیک میخورهناراحت

این از امروزمون امیدوارم تا فردا بهتر بشه.در پناه خدا.

*ممشی(تلفظ آیرین)= مامان مهوش(مامان من)

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ - یکی مثل شما

آیرین دختر پاک و آتشینم

آیرین گل من در ٢۴ اردیبهشت ماه سال ٨۶ به دنیا اومد.در شرایطی که دل مامانش پر از غصه بود، اون بزرگترین شادیه دنیا رو به من داد.

اینجا میخوام از خاطرات روزانه آیرین بنویسم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ - پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ - یکی مثل شما