در یاد چشم من

زمستان

از دبیرستان پیاده به خانه  میروم ....دبیرستانهای پسرانه که دیرتر از ما تعطیل میشدند تازه دانش آموزان را مرخص کرده اند ...در کوچه غلغله است و هیاهو...به سرعت و با نگاه به پایین از کنارشان و متلکهایشان میگذرم، از پله بالا میروم وبا ریتم خودم زنگ خانه را میزنم ..... خانه مادربزرگ ... منتظر و با نگاهی به آسمان...آفتاب ظهر زمستان هم برایم درخشان و گرم می تابد...

خانه مادربزرگم که مثل خانه های فیلمهای علی حاتمی اصالت داشت وبرکت....پر بود از صفاو مردم داری صاحبانش . راهرویی که به حیاط منجر میشد  سرشار بود اززمزمه سبحان الله سبحان الله سبحان الله های پدر بزرگم....آن روزها ، ظهرهای جمعه وقتی از خانه امان به مقصد خانه مادربزرگ راه می افتادیم ،در شهر به غیر از ماشین خودمان تک و توک ماشین دیگری می دیدیم .شهر آرام بود، آشنا و امن.ناهار روزهای جمعه خانه مادربزرگ ،دیدن خاله ها و دایی شاید تنها تفریح زمستانهایمان بود که لطفش به هزاران تفریح گوناگون  این روزها می ارزید.

می گفتم...در خانه کیف را به گوشه ای می اندازم و...سرم را به رد عطری خوشبو به سوی میز میگردانم...نرگسها...نرگسهای سیستان...پدربزرگ از مسافرت به خانه بازگشته است...

ظهر فردایش او،بابا کاوه، پدربزرگ نازنینم دم در خانه منتظر بازگشت من است .از سر کوچه مرا میبیند که در میان هیاهوی پسران چه سخت قدم بر میدارم .میبینمش که به لفظ شیرین خودش مرا قند صدا میزند و بلند صدا میزند و بلندتر و من لبخند زنان به سویش میدوم....

و چند زمستان بعد ای وای ....

آه کجاست آن تاکهای انگور ...آن بوته های گل سرخ ....آن باغچه ای که به دستان پرمهرت جان گرفت....

 

عطر نرگسهای سیستان همیشه یادآورحضور پر مهر پدربزرگم است.

او بزرگ بود و از اهالی خاک . و مثل خاک پر رمق و پرکشش، متواضع و نجیب.

یاد و خاطرش گرامی.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:٥۸ ‎ب.ظ - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

آن روزهای تابستانی ِ خانه ما

سلام

تابستان امسال هم با همه جریانات ایجاد نوستالژی تمام شد... تابستانها همیشه برایم شگفت انگیز ، رویای و سرنوشت ساز بودند... بعد از ظهرای تابستان دوران کودکی وقتی همه کنار مادرم برای استراحت بعد از ناهار روی یک پتو دراز میکشیدیم و  آن موقع که سواد خواندن نداشتیم مادرم برایمان قصه های ص**م*د به@ رنگی را می خواند و پس از یکی دو فصل باید دیگر می خوابیدیم و حالا مگر من و خواهر و برادرم خواب به چشمانمان میرفت با داستانهای اولدوز و کلاغها و عروسک سخنگو و بعدترها  خودم می خواندم و می خواندم و دیگر نشد که هلو بخورم و به یاد قباد نیافتم و دیگر نشد بچه های گدا را نبینم و به یاد 24 ساعت در خواب و بیداری و اسلحه ای که پشت ویترین مغازه اسباب بازی فروشی بود نیافتم ...کم کم ظهرها نمی خوابیدیم ...و بازی بود و بازی که سیر نمیشدیم از با هم بودن...و سعی در حفظ سکوت که مبادا مادر بیدار شود که اگر میشد برنامه کودک بعد از ظهر تعطیل بود و چه اتفاق شومی بود این تنبیه ... برنامه  کودک آن موقع هم چیز دیگری بود.... و همه بیدار میشدیم دور هم مینشستیم ننه مهربان سینی هندوانه را میاورد ...پدر میشکست ، قاچ میکرد، برای همه ما در بشقاب میریخت و خودش ومادر از داخل هندوانه می خوردند...همیشه برایم یک تصویر عاشقانه بوده از یک ظرف غذا خوردن شاید عاشقانه تر از یک بو*@سه.

دوچرخه ها در خرداد ماه تعمیر شده بودند ...پنچر گیری شده بودند و روغن کاری ...آماده پا در رکاب انداختن و کشف دنیای بیرون به وسیله برادرم و کشف حیاط خانه در بعد از ظهرها به وسیله من و خواهرم ...غروبها پدرم باغچه ها را آب میداد علفهارا هرس میکرد  .مادرم توی حیاط فرش می انداخت  و پشتی وچای با لیمو و خرما می آورد .بعدها یک دست مبل فلزی سفید جایش را به قالیچه و پشتی داد که باز هم خوب بود چون همه کنار هم بودیم و همین مهم بود ...حیاطمان باغچه های بزرگ داشت...پر از گلهای رز ، محمدی، شببو،میخک،نرگس،اطلسی و یاس ....با چند کاج بلند که بویشان در هم می آمیخت و باد در همه جای خانه پخششان میکرد و می چرخاند و می گرداند و میبرد بیرون از حیاط این خانه ...به شهر به مردم ...بوی خوب خوشبختی....بعضی تابستانها، شبها روی ایوان ،پدرم و مادرم تخت میزدند با پشه بند ....ما هم گاهاً در حیاط می  خوابیدیم بیشتر از ترس سوسکها و عشق کتاب خواندن و بیدار ماندن تا پاسی از شب ترجیح میدادیم داخل خانه بخوابیم.تابستان فصل پوشیدن لباسهای خنک و رنگی بود که مادرم میدوخت فصل خوردن بستنی های خوشمزه که مادرم درست میکرد فصل تغییر دکوراسیون خانه که مادرم دستوراتش را صادر میکرد و پدرم بدون چون و چرا اجرا میکرد...تابستانها خانه مادربزرگ و پدر بزرگم پررنگ تر بود چرا که دختر خاله ها میامدند و مهمان بودند ....در2 طبقه خانه با 7 بچه زلزله میامد ....بعد از ناهار بزرگترها در اتاق نشیمن رو به حیاط مینشستند تا فیلم سینمایی ببینند و یا گپی بزنند ...ما بچه ها مخفی شده در ماشینهای پارک در حیاط از آنجا خودمان را داخل حوض حیاط می انداختیم و تا آنها به خود بیایند حوض پر شده بود از بچه ... دعوا می کردیم و گیس و گیس کشی و باز آشتی و گریه جدایی تا تابستانی دیگر....و تابستانهای بعدی و بعدی که گذشتند و من بزرگ شدم ...عاشق شدم ...عروس شدم ...در خانه ای کنار همان خانه کودکی ساکن شدم ودر یکی از همین تابستانها پدر مرد و خانه امان شد مدرسه ومن هم در اتاق بچگیهایم شدم معلم روزهای بزرگی و خانه خوشبختی ما شد مدرسه عشق و دوستی ، شد مهرگان ....

و حالا این تابستانها که پر از تنهاییست  می کوشیم  برای دخترک رنگینش سازیم تا خاطره ساز شود وروزهای تنهایی سالهای بعد را برایش سرشار از رویا  سازد.

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:۱٧ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ - یکی مثل شما