سلام
آیرین کوچولوی من این روزا حسابی با پیش دبستانی درگیره و هنوز به طور کامل نتونسته خودش را با صبح زود بیدار شدن و شب زودن خوابیدن وفق بده در عوض تا بخواین خوراکی میبره و اونجا می خوره همینطور با تاب و سرسره هم حسابی سرگرمه و چون صبحها دیر میرسه بچم فقط آخر شعرا رو یاد میگیره
و همون آخرش رو هم میاد خونه و یه سره تکرار میکنه....مثلا همش میگه بخواب بخواب آیرین جون چشم سیات رو قربون 
آیرین خانوم به کارتونهای کلاسیک والت دیسنی خیلی علاقه پیدا کرده و جدیداً خبر زیادی از تام و جری و دانلد داک نیست ...از کارتون زیبای خفته خیلی خوشش اومده و اون روز داشت واسه خانوم غلامی عزیزش تعریف میکرد که یک شاهزاده خانوم زیبا یه جادوگر بدجنس جادوش میکنه و میره انگشتش رو میزنه به سوزن بعد از دستش خون میاد و میمیره ( ادای مردن هم درمیاره و گردنش رو یه طرف کج میکنه
) ولی اون نمرده بعدش یه شاهزاده میاد و با یک بوسه عاااااااااااااااااااااااااااسقانه اونو از خواب بیدار میکنه و با هم ازدباج میکنن 
آیرین خانوم بعد از این همه اسباب بازی جدیداً به کلید و دسته کلید علاقه مند شده و زمان زیادی رو با چند تا کلید بازی میکنه اون هم نه در نقش کلید بلکه تو خیال خودش به اونها شخصیت میده و داستان میسازه
دخمل مامان از کوچولوی علاقه داشت که بره جاهای تنگ و تونگ بازی کنه مثل کنج دیوار یا بین مبلها الان هم خیلی علاقه داره بره زیر میز و اونجا بازی کنه و گاهاً ما رو هم میبره اون زیر
پریشب دوستان مورد علاقه آیرین ،شایان و سروش خونه مون مهمون بودن و به مناسبت روز دختر هم واسه آیرین جون گل آورده بودن
ساعت 2/5 شب که این دو تا پسر بیهوش شده بودن و هر کدوم یه گوشه خوابیده بودن آیرین هنوز بیدار بود .اومده بود پیش من و مامان پسرا میگفت مامانی خسته ام بیا منو بخوابون و ازین حرفا خلاصه یکم کنار ما رو مبل دراز کشید بعد یه دفعه به خاله گفت خاله چرا شما نمیرین خونه تون دیگه
من گفتم آیریییییین....خاله هم طفلی خندید و گفت باشه میریم آیرین جون و باز بعد 10 دقیقه به پدر پسرا گفت: باباشون ....چرا نمیرین دیگه .....یعنی شما میگین من از دست این دختر چیکار کنم .البته این خصوصیاتش به خودم رفته .من هم آدم رکی هستم .تعریف میکنن بچه که بودم، همسن الان آیرین ، مهمونی دعوت بودیم و با یه روغن خاص غذا درست کرده بودن که خوشمزه نبوده خلاصه بعد از خوردن غذا همه تشکر میکنن و میگن دستتون درد نکنه بعد من که بچه تپل و بخوری بودم و نتونسته بودم باب میلم اون شب غذا بخورم یک دفعه گفتم : نخیر اصلا هم دستتون درد نکنه اصلا هم خوشمزه نبود خیلی هم بدمزه بود 
حدود دو سال پیش تو ساختمونمون یه گربه اومده بود که خیلی لاغر و مردنی بود و به خاطر همین فرهاد اسمش رو گذاشته بود اصغر شیره ای...این اصغر خیلی گربه با مرامی بود و با آیرین حسابی رفیق بودن و هر بلایی آیرین سرش میاورد هیچی نمیگفت و فقط یک بار یک چنگ ناقابل آیرین رو کشید ....ما حسابی بهش میرسیدیم طوریکه تپل و خوشگل شده بود و حسابی برق میزد .اما اهالیه ساختمون همه از دستش شاکی بودن چون اصغر میرفت کفترا رو از رو پشت بوم میگرفت و میاورد دم خونه ها پر پر میکرد ...چند بار هم گلدونهای مردم رو شکسته بود اما ما چون آیرین دوستش داشت اذیتش نمیکردیم و نمیزدیمش ....بعد مدتی یه بچه گربه بور و وحشی پیداش شد و اصغر با اینکه نر بود این بچه گربه رو حمایت و مراقبت میکرد و نمیذاشت گربه های دیگه بهش آسیب بزنن ...همیشه میذاشت اول اون غذا بخوره بعد خودش میخورد ...اسم این بچه گربه رو گذاشتیم ارژنگ ...خلاصه اینا بودن و پارسال زمستون یه روز در موتور خونه باز بود من از لای در احساس کردم چیزی یه گوشه افتاده... به فرهاد گفتم نگاه کرد گفت آره اصغره که مرده بهش سم داده بودن و مرده بود خیلی ناراحت شدم خیلی زیاد آیرین هم خیلی سراغ اصغر رو میگرفت بهش گفته بودیم مامانشو پیدا کرده رفته پیش مادرش ...یه بار هم یه جایه دیگه گربه شبیهش دیده بود و خیال کرده بود اصغره ....چند روز پیشا دیدم یه گربه بور و مشکی زشت تو ساختمون میپلکه ...فرهاد گفت این زن اصغر گفتم تو از کجا میدونی گفت باهم دیدمشون گفتم کجا؟ تو ماشین؟ کافی شاپ؟ خونه خالی؟(شرمنده دوستان) کجا؟ گفت دیدمشون دیگه...مطمئن باش این زنشه ...حالا آیرین میافته دنبال این گربه و همش بهش میگه شوهرت کجاست با توام شوهیت کجاست؟
آیرین به شخصیت های فرعی توی کارتون ها علاقه مند میشه .مثلا توی کارتون رومئو و ژولیت به قارچی که همراه رومئو هست علاقه پیدا کرده بود و یه روز دیدم به پهنای صورتش اشک میریزه که این قارچ بچه منه برام پیداش کن دلم واسش میسوزه ...خلاصه ممشی همه بازار رو زیر و رو کرد پارچه فروشیها رفتیم تا شاید پارچه شو پیدا کنیم و بدوزیمش حتی تو دوزی ماشینها هم رفتیم تا اینکه بالاخره ممشیه قهرمان از عروسک فروشیهای دست دوم تونست یه قارچ برای آیرین جون پیدا کنه و از اون روز این قارچ به جمع بچه های آیرین جون اضافه شده
قربون شما، عزت زیاد
... پيام هاي ديگران() link ٧:٤٥ ق.ظ - دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
سلام عزیزای دلم.....
میدونم که خیلی دیر اومدم...واقعاً شرمنده قول میدم مامان خوبی باشم و هر روز بیام آپ کنم.حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشم.راستش این روزا خیلی درگیرم.میدونم این حرف تکراریه .همتون میگین ما هم درگیریم.راستش افسرده هم هستم میدونم همتون میگین اینکه عادیه هممون یه روزایی اینطوری میشیم. راستش خیلی پشیمونم....پشیمونی حس بدیه شاید همتون پشیمون نشده باشین امیدوارم هیچوقت نشین ولی من الان هستم و اینروزا اگه وجود دوستای گلم نبود که باهاشون حرف بزنم و سرگرم بشم ، حتما بیشتر ازین سخت میگذشت .کاش یه ذره اراده داشتم....یه ذره بدجنس بودم...یه ذره کمتر ازینکه هستم مهربون بودم اونوقت اینقد پشیمون نبودم.
دخترک کوچولوی شیرینم هم خوبه ....خیلی خوب ...فقط یکم سرما خورده ...و یکم بیشتر از حالت معمول بداخلاق میشه .....روز به روز بیشتر عاشقش میشم و بیشتر از همه چی شیفته خودم که من چقدرررررر آدم خوبیم که خدای بزرگ آیرین رو به من داده....میدونم که همتون میگین خوب ما هم پس خیلی خوبیم.حتماً شما ها خوبین...همه مادرا خوبن ...منتها من فکر نمیکردم که قد شماها ،قد مادرا خوب باشم .
آیرین نازنینم آماده میشه که بره پیش دبستانی....اوایلش خیلی راضی نبود و میگفت اگه من برم مدرسه خانوم غلامی تنها میمونه پس اون با کی بازی کنه ...قرار شد اسم خانوم غلامی رو هم مدرسه بزرگا بنویسیم
تا ظهر هر دو باهم بیان خونه و بازی کنن.فعلاً در مرحله آموزش استفاده از توالت ایرانی هستن سرکارخانوم.وقتی میشینه دااااااد میزنه آآآآآآآآآآی پام شکست واااااااااای دارم می افتم دستمو بگیرین.....نمیدونین چیکار میکنه همش سرش اون تو هست و پایین رو نگاه میکنه....میگم آخه اونجا چیه که اینقد نگاه میکنی مادر جاااان 
یه جدول واسش درست کردم و زدم به دیوار .وقتی کار خوب میکنه گل ووقتی کار بد میکنه ضربدر میزنم...تازگیا من و بابایی و ممشی هم که کار بد میکنیم واسمون ضربدر میزنه..
هر وقت یکی میاد خونمون میپرسه برا من کادو چی آوردین ؟ یه بار حسابی نشوندمش و حالیش کردم که لزومی نداره جز من و بابایی کسی برا شما چیزی بخره...باز دیشب رفته بودیم دنبال همکارم فرودگاه که یه وسیله رو برامون آورده بود آیرین خانوم گفت واسه من کادو نیاوردن... تو ماشین بهش گفتم تنبیهت میکنم اگه یه بار دیگه تکرار بشه در جواب گفت اوهوک (عین علی مردان) من میزنمت.گفتم من که شما رو نمیزنم .فقط نمیذارم کارتون ببینی یا پارک بری....
چند وقت پیش من نشسته بودم جلوی آینه موهامو سشوار میکشیدم...اونم سر کشوهای من بود ...یه جعبه دارم که توش سکه های طلا رو میذارم ....اونو پیدا کرده بود و میگفت واااااااای اینا رو بده به من بریزم تو قلکم .گفتم اینا ماله ریختن تو قلک نیست مامان جان با اینا برات النگو میخرم گوشواره دستبند (برعکس خودم خیلی به طلا علاقه داره و حسابی حواسش به مال و اموالش هست ) بعد از چند دقیقه اومده میگه گوش کن (در حالیکه انگشت سبابه اش هم بالا گرفته بود) گوش کن.. میشنوی؟ طوری جدی میگفت که من سشوار رو خاموش کردم و با دقت گوش دادم و پرسیدم چیه؟ چه صدایی .دوباره تکرا کرد میشنوی؟ صدای فرشته مهربونه (وبا تاکید ادامه داد) داره میگه زود این سکه ها رو بده به دختر عزیز و دوست داشتنیت آیرین جون که اون هم اینارو بندازه توی قلکش .حالا منم چشمامو میبندم تا 3 میشمرم تو زود اینارو بذار تو دستم . منو میگین یعنی کاملا این ریختی شده بودم
تازگیا به شدت عاشق پدرش شده و اونو با اسم کوچیک صدا میزنه ...چند وقت پیش مامانم داشتن تلفنی با فرهاد حرف میزدن و عصبانی بودن از موضوع دیگه ای آیرین هم این طرف نشسته بود تو صندلیه خودش ماکارونی می خورد و کارتون تماشا میکرد یه دفعه به من گفت یکی بزن تو کله ممشی .فوری متوجه شد مامانم صداش رو شنیده.بلافاصله گفت بعدم من یکی میزنم تو کله تو 
اون شب از مامانم پرسیده که فردا مامانم میره اداره؟ مامانم هم گفتن بله آیرین هم گفته آخ جوووون پس خانوم غلامی میاد حسابی با هم بازی میکنیم.....مامانم واسه من که گفتن ناراحت شدم بعدش دوباره آیرین از من پرسید مامانی فردا میری سر کار گفتم نه گفت پس خانوم غلامی نمیاد گفتم چرا گفت آآآآخ جون .گفتم می خوای خانوم غلامی مامانت باشه من نباشم؟ بچم زد زیر گریه و گفت نههههههههه من دلم برات میسوزه (یعنی دلم برات تنگ میشه) ناگفته نماند من ازین گریه اش خیلی خوشحال شدم و الان آماده هستم که به من بگین عوضیه بدبخت
کوروموزومهای x دوست داشتنی هم کار خودشون رو در حد پوشیدن لباسهای پرنسسی و پز دادن جلوی آینه انجام میدن و همچنین در زمینه باربی بازی هم دارن یه جورایی خودشون رو نشون میدن
بعد ازظهرا باهاش با سی دی یوگا کار میکنم.خیلی تمایل نشون نمیده اما من دست بر نمیدارم.خیلی دوست داشتم یه کلاس ژیمناستیکه خوب بره که شاید براش یه معلم خصوصی بگیرم و حتما آقا هم هست چون کارشون تو این زمینه و دراینجا از خانوما بهتره. به بدن انسان خیلی علاقه داره و خیلی سوال میپرسه .....اون روز داشتم از طریق اینترنت واسه مدرسه مامانم لوازم بازی تاب و سرسره سفارش میدادیم به من میگه اینا رو چه جوری میاری تو مدرسه؟ و بعد کلی سوال که سرسره چه جوری ساخته میشه ....جالبترین سوالی که از من پرسیده اینه که چرا انگشت شست از بقیه انگشتها کوتاهتره
فحش تازه آیرین خانوم هم بیمعرفت هست
کلماتی که جدیداً زیاد استفاده میکنه:
قصد دارم...
سراغ.... برم
مناسب من نیست
فردا میام مطمئن باشین.
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٤٢ ب.ظ - سهشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
از وقتی که دختر کوچولوم به دنیا اومد هیچوقت سعی نکردم که براش بین دختر بودن و پسر بودن مرزی رو تعیین کنم .هیچوقت سعی نکردم به کاری دخترونه تشویق و یا از کار پسرونه ای برحذرش کنم ....انتظار میکشیدم تا تمایلات زنانگیش رو خودش کشف کنه و من نظاره گرش باشم .هیچوقت پیشنهاد ندادم لاک و رژ بزنه گرچه مواقعی واقعاً ترس برم میداشت که نکنه من باید هلش بدم واینکار رو نمیکنم.به خصوص وقتی می دیدم که علائقش در بازیها کاملا پسرونه است ،با ماشین بازی میکنه عروسک بازی و مامان بازی نمیکنه و مدام در حال بپر بپره و بیشتر دوستهاش پسرها هستن . حتی کارتونها و شخصیتهای محبوبش همه پسرونه هستن و علاقه ای به پرنسسهای دیزنی نشون نمیده و حتی کارتون سیندرلا رو که خیلی دوست داره به خاطر موشها و لوسیفر نگاه میکنه ، میترسیدم و میگفتم آیا من نباید کاری بکنم .....ولی کم کم از ١/۵ سالگی به بعد کروموزومهای xشروع کردن خودشون رو به نشون دادن و من مثل اینکه دارم شکوفه زدن یک بوته گل رو نگاه میکنم تماشاگر این صحنه های زیبا بودم اولین تمایلی که دیدم در آیرین تمایل به خود آرایی بود از حموم که میومدیم و میدید که من آرایش میکنم و لاک میزنم اونهم می خواست و من یه رژ صورتی کمرنگ بهش دادم و گفتم فقط وقتی خونه هستیم میتونه بزنه و مواقع مهمونی اجازه نمیدادم و خودش به راحتی قبول می کرد
دومین تمایلش به لباس و پیراهن چین دار بود... یه روز که تو فصل زمستون هم بود و من از اداره اومده بودم دیدم اصرار می کنه که یک لباس آستین حلقه ای چین چینی و پف دار تنش کنم گفتم سرما می خوری گفت رو لباسام تنم کن .تنش کردم فکر کنین زیرش پلوور و شلوار دولایه راه راه قرمز و سفید بعدشم خواست که کفشای پاشنه بلندش رو بپوشه و ازمون خواست واسش آهنگ party سی دی های majic english رو بذاریم ...و شروع کرد به رقص و پایکوبی من هم با تعجب نگاش می کردم و کلی حال میکردم از اینکه دخترکم رو در یه حال و هوای دیگه میبینم ...
سومین تمایلش تمایل به داشتن بچه بود ... اما نه یه عروسک یا حتی یه عروسک حیووونی بلکه یه توپ کوچولو که روش عکس صورتک نقاشی داره و به قول آیرین لخبند میزنه.. میگفت بچمه ... دوسش دایم(دارم)
تازگیها هم به مینی (معرف حضورتون که هستن ...دوست دختر میکی موس) علاقه پیدا کرده و مثل اون می ایسته و تند تند پلک میزنه
اون مینی میشه و من میکی به من میگه سلام آقای میکی کلی دخترم باکلاسه .الهی فداش بشم من
گاهی هم یه تیکه پارچه میبنده به کمرش و غذا درست میکنه و مامان میشه و عزیزدلم عزیزدلمیه که به نافه من که بچش میشم میبنده و بعد میشینیم رو زمین که مثلا ماشینمون هست و اون رانندگی میکنه و خودمون رو میکشیم جلو رو زمین تاااااااا به مقصد برسیم صاف شدیییییییییم
خلاصه این هم از زندگیه دخترونه دخترکم
... پيام هاي ديگران() link ۸:۳۸ ب.ظ - دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

