با سلام به شما دوستان نازنینم که اینقدر نگرانتون کردم ...واقعا شرمنده....
حال آیرین خدارو صدهزار مرتبه شکر خوب شده و تبش بکلی قطع شده و نتیجه همون مننژیت از نوع ویروسی و خفیف بود.ماشالا بدنش خیلی قویه و توانایی خوبی در مقابله با بیماریها داره....و اما از لحظه ای که تب قطع شد ..... شیطنتهاش از سر گرفته شده بود و دوره خونه راه افتاده بود مشغول بازی ... و طبق معمول با یک بند مشغول بستن اسباب بازیها بود .با اینکه به خاطر زخمای گلوش هیچی حتی شیر نمیتونست بخوره اما پرشور به جست و خیز ادامه میداد نمیدونم این انرژی رو از کجا میاره ....
آیرین جونم بعد از حدود 10 جلسه ای که به منظور آشنایی با آب به استخر رفت حالا 2 جلسه هست که آموزشش شروع شده و خوب داره راه میافته...زحمتش رو مامان عزیزم میکشن که من همیشه شرمنده محبتهاش هستم....
برای بار دوم قلکش پر از پول شد و شکوندش .این دفعه بهش گفتم یک قسمت از پولت رو بذار واسه آدمهای فقیر .اون هم قبول کرد.کلا یک مدت هست که سر موضوع فقیر حساس شده.چند وقت پیش با ماشین توی جاده بودیم یه جایه خوش آب و هوا نگه داشتیم که ناهار بخوریم...جاتون خالی جا انداختیم و نشستیم...آیرین با یه لبخند خاص (به مفهوم کنایه داشتن در حرفش) برگشت و گفت مثلا ما فقیریم.....یا همیشه آدمهایی رو که من نمیگم گدا (چون اینقدر این روزها آدمهای دردمند و محترم میبینی که با توجه به مشکلات 3 ماده این روزها محتاج کمک اندک مردم هستند) میگم محتاج در حال طلب کمک میبینه سوال میپرسه که چرا یا برای چی؟ و من برایش توضیح دادم بعضی ها تواناییشون کمه و ضعیفن و....گاهی هم از بعضیها که خونشون رفته و وضع زندگیشون رو دیده میپرسه که شما فقیرین؟؟؟؟فکر کنین چه حالی به من دست میده و همچنین آن بنده خدا...آن روز هم به فرهاد میگفت بابایی ما پولداریم ؟
اخلاقهای تند و بدش هم کمابیش ادامه داره...اونروز داشت تلفنی با خاله سمیرا صحبت میکرد مامانم بهش گفتن آیرین جون این رو هم بگو یک دفعه آیرین گفت دهنتو ... و بعد بلافاصله خودش گفت ترمز گرفتم....از جملات رایج این روزها هم اینه: دلیلش رو نپرس که به نظر من جمله خوبی نیست و من نمیدونم از کی یاد گرفته .شاید هم خودم گفته باشم ولی معمولا سعی میکنم دلیل هر چیزی رو تا جای که میشه براش توضیح بدم.
بازهم شرمنده محبتهاتون هستم.
در پناه حق
... پيام هاي ديگران() link ۸:٠۳ ق.ظ - سهشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
سلام عزیزای دلم.....
میدونم که خیلی دیر اومدم...واقعاً شرمنده قول میدم مامان خوبی باشم و هر روز بیام آپ کنم.حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشم.راستش این روزا خیلی درگیرم.میدونم این حرف تکراریه .همتون میگین ما هم درگیریم.راستش افسرده هم هستم میدونم همتون میگین اینکه عادیه هممون یه روزایی اینطوری میشیم. راستش خیلی پشیمونم....پشیمونی حس بدیه شاید همتون پشیمون نشده باشین امیدوارم هیچوقت نشین ولی من الان هستم و اینروزا اگه وجود دوستای گلم نبود که باهاشون حرف بزنم و سرگرم بشم ، حتما بیشتر ازین سخت میگذشت .کاش یه ذره اراده داشتم....یه ذره بدجنس بودم...یه ذره کمتر ازینکه هستم مهربون بودم اونوقت اینقد پشیمون نبودم.
دخترک کوچولوی شیرینم هم خوبه ....خیلی خوب ...فقط یکم سرما خورده ...و یکم بیشتر از حالت معمول بداخلاق میشه .....روز به روز بیشتر عاشقش میشم و بیشتر از همه چی شیفته خودم که من چقدرررررر آدم خوبیم که خدای بزرگ آیرین رو به من داده....میدونم که همتون میگین خوب ما هم پس خیلی خوبیم.حتماً شما ها خوبین...همه مادرا خوبن ...منتها من فکر نمیکردم که قد شماها ،قد مادرا خوب باشم .
آیرین نازنینم آماده میشه که بره پیش دبستانی....اوایلش خیلی راضی نبود و میگفت اگه من برم مدرسه خانوم غلامی تنها میمونه پس اون با کی بازی کنه ...قرار شد اسم خانوم غلامی رو هم مدرسه بزرگا بنویسیم
تا ظهر هر دو باهم بیان خونه و بازی کنن.فعلاً در مرحله آموزش استفاده از توالت ایرانی هستن سرکارخانوم.وقتی میشینه دااااااد میزنه آآآآآآآآآآی پام شکست واااااااااای دارم می افتم دستمو بگیرین.....نمیدونین چیکار میکنه همش سرش اون تو هست و پایین رو نگاه میکنه....میگم آخه اونجا چیه که اینقد نگاه میکنی مادر جاااان 
یه جدول واسش درست کردم و زدم به دیوار .وقتی کار خوب میکنه گل ووقتی کار بد میکنه ضربدر میزنم...تازگیا من و بابایی و ممشی هم که کار بد میکنیم واسمون ضربدر میزنه..
هر وقت یکی میاد خونمون میپرسه برا من کادو چی آوردین ؟ یه بار حسابی نشوندمش و حالیش کردم که لزومی نداره جز من و بابایی کسی برا شما چیزی بخره...باز دیشب رفته بودیم دنبال همکارم فرودگاه که یه وسیله رو برامون آورده بود آیرین خانوم گفت واسه من کادو نیاوردن... تو ماشین بهش گفتم تنبیهت میکنم اگه یه بار دیگه تکرار بشه در جواب گفت اوهوک (عین علی مردان) من میزنمت.گفتم من که شما رو نمیزنم .فقط نمیذارم کارتون ببینی یا پارک بری....
چند وقت پیش من نشسته بودم جلوی آینه موهامو سشوار میکشیدم...اونم سر کشوهای من بود ...یه جعبه دارم که توش سکه های طلا رو میذارم ....اونو پیدا کرده بود و میگفت واااااااای اینا رو بده به من بریزم تو قلکم .گفتم اینا ماله ریختن تو قلک نیست مامان جان با اینا برات النگو میخرم گوشواره دستبند (برعکس خودم خیلی به طلا علاقه داره و حسابی حواسش به مال و اموالش هست ) بعد از چند دقیقه اومده میگه گوش کن (در حالیکه انگشت سبابه اش هم بالا گرفته بود) گوش کن.. میشنوی؟ طوری جدی میگفت که من سشوار رو خاموش کردم و با دقت گوش دادم و پرسیدم چیه؟ چه صدایی .دوباره تکرا کرد میشنوی؟ صدای فرشته مهربونه (وبا تاکید ادامه داد) داره میگه زود این سکه ها رو بده به دختر عزیز و دوست داشتنیت آیرین جون که اون هم اینارو بندازه توی قلکش .حالا منم چشمامو میبندم تا 3 میشمرم تو زود اینارو بذار تو دستم . منو میگین یعنی کاملا این ریختی شده بودم
تازگیا به شدت عاشق پدرش شده و اونو با اسم کوچیک صدا میزنه ...چند وقت پیش مامانم داشتن تلفنی با فرهاد حرف میزدن و عصبانی بودن از موضوع دیگه ای آیرین هم این طرف نشسته بود تو صندلیه خودش ماکارونی می خورد و کارتون تماشا میکرد یه دفعه به من گفت یکی بزن تو کله ممشی .فوری متوجه شد مامانم صداش رو شنیده.بلافاصله گفت بعدم من یکی میزنم تو کله تو 
اون شب از مامانم پرسیده که فردا مامانم میره اداره؟ مامانم هم گفتن بله آیرین هم گفته آخ جوووون پس خانوم غلامی میاد حسابی با هم بازی میکنیم.....مامانم واسه من که گفتن ناراحت شدم بعدش دوباره آیرین از من پرسید مامانی فردا میری سر کار گفتم نه گفت پس خانوم غلامی نمیاد گفتم چرا گفت آآآآخ جون .گفتم می خوای خانوم غلامی مامانت باشه من نباشم؟ بچم زد زیر گریه و گفت نههههههههه من دلم برات میسوزه (یعنی دلم برات تنگ میشه) ناگفته نماند من ازین گریه اش خیلی خوشحال شدم و الان آماده هستم که به من بگین عوضیه بدبخت
کوروموزومهای x دوست داشتنی هم کار خودشون رو در حد پوشیدن لباسهای پرنسسی و پز دادن جلوی آینه انجام میدن و همچنین در زمینه باربی بازی هم دارن یه جورایی خودشون رو نشون میدن
بعد ازظهرا باهاش با سی دی یوگا کار میکنم.خیلی تمایل نشون نمیده اما من دست بر نمیدارم.خیلی دوست داشتم یه کلاس ژیمناستیکه خوب بره که شاید براش یه معلم خصوصی بگیرم و حتما آقا هم هست چون کارشون تو این زمینه و دراینجا از خانوما بهتره. به بدن انسان خیلی علاقه داره و خیلی سوال میپرسه .....اون روز داشتم از طریق اینترنت واسه مدرسه مامانم لوازم بازی تاب و سرسره سفارش میدادیم به من میگه اینا رو چه جوری میاری تو مدرسه؟ و بعد کلی سوال که سرسره چه جوری ساخته میشه ....جالبترین سوالی که از من پرسیده اینه که چرا انگشت شست از بقیه انگشتها کوتاهتره
فحش تازه آیرین خانوم هم بیمعرفت هست
کلماتی که جدیداً زیاد استفاده میکنه:
قصد دارم...
سراغ.... برم
مناسب من نیست
فردا میام مطمئن باشین.
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٤٢ ب.ظ - سهشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
سلا م خدمت همه دوستای گلم .شرمنده محبتای تک به تکتون هستم قوووووووووول میدم پست بعدی عکس بذارم اصلاً جون آیرین رو قسم می خورم تا مطمئن بشین خوبه؟؟؟ بسیار خوب بریم سر قصه های کوتاه دخملکی به اسم آیرین...
ممشی و شهر بازی
ممشی که معرف حضور همتون هستن ؟ مامان من و مامان بزرگ آیرین...ایشون یه خانوم 58 ساله هستن که در زمان جوانی اهل شکار آهو و رانندگی در دشت و کوه بودن و بسیار هم ماهر هستن خلاصه این ممشیه ما با آیرین جون گهگاه میرن شهر بازی و فکر میکنین چیکار میکنن؟؟؟؟ بله میرن بالای اون سرسره های بزررررررررگ و با هم ازون بالا سر می خورن پایین
لازم به ذکر آنکه خانوم ممشی 38 سال سابقه کار تدریس و مدیریت دارن و هم اکنون هم مدیر و موسس دبستان غیرانتفاعی هستن ....یعنه هر چی میگم مامااااااااان آخه تو چه جوری جلوی مردم میری بالا و ازونجا سر میخوریییی تازه با من دعوا هم میکنن که یعنی چی ؟؟؟ چی میگی؟ من بچرو ول کنم ازون بالا تنهایی با گونی سر بخوره بیاد پاییین....(به قول آیرین سی (چی) بگم والا)
مزاحم
یه شب شام رفته بودیم بیرون .رو سکو نشسته بودیم و جای دوستان خالی مشغول شیشلیک خوردن .... یه گربه اومده بود بربر مارو تماشا میکرد آیرین هم یه تکه گوشت واسش انداخته بود و می خواست شامش که تموم بشه بره سراغ گربه هه و باهاش بازی کنه یه دفعه یه پسر بچه اومد دنبال گربه هه گذاشت و آیرین هم عصبانی شد و از بالای سکو به بچه ه میگفت گُشُ (گمشو) البته بعد از کمی دقت فهمیدم منظورش گمشو هست وبچه رو با دست دور میکرد وقتی شامش تموم شد رفت پایین و به طرف سکو اون پسر بچه و بهش گفت چرا اومدی مزاحمم شدی داشتم شام می خوردم اسم من آیرین جونه آیین ایجمند (آیرین ارجمند)...حالا بیا بریم باهم بازی کنیم طفلی پسرک هم واسه اینکه دوباره فحش نخوره دنبال سر خانوم راه افتادن....
شکم پر
توی مهمونی یه خانوم که حامله بود رو بهش نشون دادم و گفتم آیرین جون این خانوم توشکمشون نی نی دارن ....بعد از 1 ساعت دیدم هی دست میذاره رو شکم خانوما و ازشون میپرسه تو شکمت پُیه (پُره) یا خالیه؟ 
باب دی سیاه پوست
دور هم نشسته بودیم پشت میز آشپزخونه ممشیو ناهار می خوردیم .آیرین گفت مامان من سفید پوستم گفتم آره مامان جون .گفتم من چی مامان ؟ گفت آیه تو هم سفید پوستی ...مامانم ازش پرسیدن من چی آیرین جون؟ گفت آیهههه تو هم سفید پوستی ساینا ازش پرسید آیرین گفت آیههه تو هم سفید پوستی فرهاد ازش پرسید یه کم دقت کرد و گفت تو سیاه پوستی یه دفه همه ترکیدیم از خنده طفلی بچم خجالت کشید گفت معذرت می خوام باباییوفکر کرد حرف زشتی زده .گفتم نه مامان جون حرفت بامزه بود اما بابایی سبزه است ......دو سه روز گذشته بود ....با خودش مشغول بازی بود منم درس می خوندم یه دفه گفت مامانی باب دی سبزه مگه نه؟(آیرین پدرش رو باب دی صدا میکنه یه اصطلاح از خود درآوردیه) گفتم سبزه مامانی نه سبز 
مرفح
داشت موز میخورد به من میگه مامانی خوردن موز خیلی مرفحه (مفرح)
کلا گاهی اوقات از دامنه لغات و جمله بندیش شگفت زده مشوم در حد دوران شکوه زبان پارسی
(البته اگه لغات عربی به کار نبره)
دایی
برادر من وقتی آیرین تازه به دنیا اومده بود اون رو دید و دیگه نیومده به ایران و تصور آیرین از دایی فقط یکدونه دایی خودِ من هست که بهشون میگه دایی مِخان(مهران) قرارهست اگه بشه بریم پیشش ...واسه آیرین کلی از داییش گفتم و اینها و آیرین چون خیلی دایی منو دوست داره کلن دید مثبتی داره و اون روز به من میگه می خوایم بریم پیش یه دایی مخان دیگه
فحشها و دشنامها
وقتی عصبانی میشم و فقط از ناچاری مجبورم نگاش کنم و خودخوری کنم به من میگه بهم زل نزن اِ اِ اِ اِ
شبا گاهی خیلی اذیتم میکنه واسه خوابیدن و بهش تندی میکنم خانوم عصبانی میشن و به من میگن مامانی دیگه شویشو (شورش رو)درآوردی گفته باشم ها
تو کارتون شنیده میگن خروس بیمحل فکرده فحشه حالا هر وقت عصبانی میشه میگه بی محل 
فحش دیگه خانوم هم بیمزه هست که با غلظت میگه بیمسسسسسسه
کلاس سفال آیرین جونم هم تموم شده و خیلی چیزای خوشگلی درست کرده و اینقدر قر و قنبیل هستن که مطمئن هستم خودش درست کرده .مربیش میگفت اگه من می خواستم درست کنم کلاس رو ول میکرده و میرفته بیرون و بچه هارو هم صدا میزده که بچه ها بیاین بیرون سرسره بازی.منظور از سرسره بازی هم سر خوردن کف سالن کلاسها بوده (بیتربیت در حده کف دستی)
تازه گیا زبون هم در میاره و شکلک در میاره هر وقت عصبانی میشه نمیدونم با این قلدر فسقل چیکار بکنم من.
سالم و شاد و پاینده باشید .شب خوش.
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:٠٥ ب.ظ - سهشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ - یکی مثل شماآیرین عزیزم هفته گذشته تب کرد ولی خوشبختانه بیشتر از یه روز تبش ادامه نداشت و بعدش حالت تهوع شروع شد پنجشنبه هم که تولد دعوت بودیم یه خورده دیرتر رفتیم ولی همونجا هم کلی بهانه گیری کرد و میگفت بریم خونه .جمعه صبح هم بار و بندیلمون رو بستیم و با یه خانواده دیگه از دوستان رفتیم پیکنیک دهپابید بین خاش و زاهدان.جای بسیار سرسبز و باصفایی بود .رفتیم توی یه باغ زرد آلو جا انداختیم و شروع کردیم .خاله مرضیه هم سنگ تموم گذاشته بود شیشلیک و جوجه کباک واسه ناهار با دوغ و کره محلی و آش رشته واسه عصرونه خیلی چسبید.شیطونکها هم هر کاری که بلد بودن کردن یکم کار هم من یادشون دادم مثل تو آب رفتن و گل بازی و قورباغه گرفتن . از درخت بالا رفتن
قبل از غروب هم رفتیم سمت کوهها که میون دو تا کوتاه یه خونواده بلوچ چادر زده بودن که به چادرشون گفته میشه سیاه چادر و از موی بز بافته میشه .بره ها روی کوهها بودن و از بوته های اسپند و کلپوره می خوردن و مامان باباهاشون رفته بودن کوههای دورتر که گفتن روز بعد تازه میرسن.من و آیرین هم با هم رفتیم کوه نوردی دنبال بره ها و بعد هم تو چادر نشستیم و از چایی که رو اجاق دم میشه خوردیم.... خیلی خیلی خوش گذشت بهش فقط بچم تو آغل بره ها افتاد رو سنگ و یه خورده باسنش درد گرفت و گریه کرد.ساعت ٩ شب رسیدیم خونه تو حموم آیرین ناله میکرد و میگفت مامانی واقعاً خسته ام .خسته ام رو دقیقاً جوری که نوشته میشه بیان کرد. امروز غروب مامانم اومده بودن خونه ما و طبق معمول عجله داشتن که برن چون میگفتن که خسته ان و می خوان استراحت کنن من رفتم لباسها رو پهن کنم به ایرین گفتم برو با ممشی حرف بزن و سرش رو گرم کن که نره اونم گفت باشه وقتی اومدم توحال دیدم رو مبل دراز کشیده و به مامانم گفته که بخارونتش
ازش میپرسم که سر ممشی رو چه چوری گرم کردی؟ میگه اینجوری :دستش رو میکشه رو موهای مامانم
الان هم ممشی و آیرین جون تو اتاق آیرینی خوابیدن و من هم در خدمت جامعه وبلاگ خونها و وبلاگ نویسان عزیز هستم
...
پيام هاي ديگران()
link
۱٠:٥٤ ب.ظ - شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
اشعار آیرینی
پارسال همین موقعها آیرین یه شعر گفت به این مضمون:
توپ قشنگ و نازم
داشتم بازی می کردم
مامانی منو صدا کرد
مامانی منو بغل کرد
امشب هم که با هم بیرون بودیم دیدم داره یه چیزی زیر لبش زمزمه میکنه .....داشت یه شعر دیگه میگفت به این ترتیب:
ستاره ها تو آسمون
نزدیک شدن به خونمون
ای کاش ستاره ها می افتادن دنبالمون
متنوع
بابا واسش اسمارتیز گرفته بود و اون همه رو توی بشقاب خالی کرده بود ...برگشته به من میگه مامانی چقدر رنگاش متنوعه
از علل دروغگویی
در بطری آب رو باز کرده بود و همه رو ریخته بود رو تخت مامانم .مامانم ازش پرسیدن که کی اینجارو خیس کرده آیرین گفته خانوم غلامی مامانم بهش گفتن مطمئنی که خانوم غلامی اینکارو کرده ایرین هم یه خورده فکر کرده و بعد در حالیکه انگشتش رو که زخمی شده بوده به مامانم نشون میداده گفته آخه انگشتم زخمهههههه نمیتونم راستشو بگم ای بابا.....
بچه جدید این روزها:چکش چوبی اسباب بازی(بعد از توپ کوچولوو ماشین قرمز)
کتاب این روزها: دودو و مجموعه قصه های شب مثل دکمه افتاده و آقای کمد
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٢٠ ق.ظ - پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ - یکی مثل شما
امشب شایان کوچولو دوست خوب آیرین جون خونه ما مهمون بود.کلی باهم بازی کردن و آتیش سوزوندن .وسط بازی آیرین منو صدا زد که بیا مامانی جیش دایم(دارم) من هم تا اومدم ببرمش دیدم شلوار و ش*ور*ت روکشیده پایین لخت ایستاده
شایان هم اونجا ایستاده بود .حالا هزار بار تا حالا بهش گفتم که جلو بقیه نباید لخت بشی و به خصوص لباس زیرت رو نباید در بیاری .آیرین هم کلی با ناز و قر زیرپوشش روکشید رو روناش وگفت وااای سایان نگام نکن اِ اِ اِ مامان سایان نگام میکنه حالا شایان بیچاره اصلا حواسش به این نبود داشت با ماشینا رو زمین بازی می کرد (واااااای از دست این زنا .از همون بچه گی بلدن ها
) خلاصه بردمش تو حموم نشوندمش رو توالت فرنگی و گفتم این چه کاری بود مگه نگفته بودم جلو هیچکس نباید لخت بشی هیچکس نباید *** نانازی *** رو ببینه .دیگه فقط تو حموم لباست رو در میاری و از این حرفا بعد داشتم شلوارش رو پاش میکردم مامانم اومدن تو حموم یه دفعه آیرین جیغ کشید و در حالیکه زیرپوشش رو میکشید روی رونهاش گفت وااااای ممشی منو نیگا کرد گفتم ممشی اشکال نداره یه دفعه رو به مامانم زیرپوشش رو بالا کشید و گفت بیا ، ببین
هر وقت مامانم واسه آیرین قصه میگن یاد بچگیه خودم میافتم که پدربزرگم برام قصه میگفت ....قصه هایی که خودم قهرمانشون بودم .حالا آیرین قهرمان قصه هاست و هر وقت مامانم دارن قصه میگن واسش و اون احساس میکنه که داستان اون هیجان لازم رو نداره یکدفعه وسط ش داد میزنه نه ممشی نه .ناگهاااااااان!یعنی حالا موقعش شده که یه تحولی بدی به قصه .
خیلی جالبه بچه ها مامان بابا میشن .مامان باباها پدربزرگ مادربزرگمیشن .پدربزرگ مادربزرگا ....
مامانم آیرین رو با خودشون میبرن استخر و پیشرفتش خوب بوده و با بازوبند میتونه رو آب بخوابه و یه عرض رو میتونه به روش خودش که دست و پازدنه طی کنه .اون روز مامانم داشتن به من میگفتن که می خوام آیرین رو ببرم استخر آموزش پرورش یه دفعه آیرین هیجان زده شد در حالیکه دستاشو به حالت بال زدن تکون می داد گفت استخر پروری ؟ یعنی میتونم اونجا بپیم(بپرم)؟
مامانم واسه آیرین لواشک خریده بودن و آیرین نشسته بود ملچ ملوچ کنان می خورد .....برگشته به مامانم میگه :ممشی چون من تنها نوت (نوه ات)هستم واسم لواشک میخیی (میخری)که بخویم (بخورم)و لذت ببیم(ببرم)؟
... پيام هاي ديگران() link ٩:۱٩ ب.ظ - سهشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٩ - یکی مثل شما
آیرین و ممشی (مامان من) با هم رفته بودن قدم بزنن .آیرین به مامانم میگی ممشی بهت خوش میگذره ؟مامانم میگن بله خیلی بهم خوش میگذره .آیرین میگه چون با نوت(نوه ات) ایرین جون هستی بهت خوش میگذره
دختر خاله ام واسه آیرین از این دمپاییهای جلو باز پاشنه بلند تق تقی خریده بود رنگ صورتی.آیرین هم میپوشید و خیلی حال میکرد باهاشون .بماند که چند بار هم باهاشون خورد زمین....دیروز این کفشارو می خواست دوباره بپوشه .دمپاییها نسبت به تابستون واسش تنگتر شده بودن و به زور تو پاش رفتن.آیرین کلا واسه اشیا هم حس قائله و به اونها شخصیت میده و براشون ارزش قائله.خلاصه مامانم به آیرین میکن اینا دیگه کوچیک شدن درشون بیار خودم برات بزرگترش رو می خرم.آیرین هم میگه نه نه همینا کافیه کافیه.

