نامه اول
زمان:سه شنبه 22 آذر ماه سال1390ساعت 8/5
مکان: اداره
دختر خوشگل مادر سلام
عزیز دلم دیشب توی اتاق خودت تنها خوابیدی و من مدتها بود آرزو داشتم بتونم یک شب توی تخت خودم راحت بخوابم و یکی دو ساعت با آسودگی کتاب بخونم و مجبور نبودم روی پتو پایین تخت تو بخوابم ، باهات صبت کنم و لالایی بخونم اما خوابم نبرد ...خوابم نبرد که نبرد ...صدای نفسهای تو و بوی گرم تنت رو کم داشتم ....بوسه های نیمه شب تو و نوازشهای تو دختر مهربونم رو کم داشتم....همیشه خسته از هیاهوی زندگی خسته از اخبار بد از بی حرمتیها و تحقیرها به گرمای وجود تو پناه میبردم .... ظهرها خسته از کار روزانه ودرگیریهای اداری و دیدن نامردمی ها لطافت انگشتان کوچکت مرهمی بر زخمهای ذهنم بود ....بغض گلوم رو گرفته بود اینقدر ناراحت بودم که بابایی می خواست بره و تورو بیاره اما نذاشتم....میدونم که این وابستگی بیش از حد من به تو چقدر بده و گرچه در رفتارم سعی میکنم جدی باشم اما میدونم که بچه ها پی به احساسات والدینشون میبرن ...میدونم که یه روز باید از پیش من بری و من باید تنها بشم و نباید این عشق من به تو زنجیری باشه به دست و پایت این عشق باید به تو بالندگی بده . رفتار من که اینقدر یک بُعدی و عاشقانه فقط به خاطر تو برای تو زندگی میکنم به ضرر همه ماست پس باید چاره ای بیاندیشم تا دیر نشده و مشکلی پیش نیامده ....برای همین امروز با بابایی تصمیم گرفتیم که بعدازظهرهایت با بابایی باشد و غروبها و شبها با من .حالا من هم برای بعدازظهرهایم برنامه ریزی میکنم ....فقط برای خودم ...تا شاید من هم بتوانم با خودم آشتی کنم و تو هم از من یاد بگیری که خودت را دوست داشته باشی و به خودت توجه کنی.
به امید روزی که به اندازه ای که من از وجودت لذت میبرم تو هم از وجودت فرزندت لذت ببری.
ِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ
link
