دیشب موقع خواب( منظورم ساعت ١٢/۵ هست) ، داشتیم با آیرین جون یه کتاب در مورد کره زمین و سیارات منظومه شمسی مطالعه می کردیم بعد رفت کره زمین رو آورد و کشور ایران رو نشون داد .یه خورده صحبت کردیم که هر کسی کجای دنیا زندگی میکنه و چراغ هم خورشیدمون بود و به کره می تابید و اون قسمت رو که روشن می کرد روز بود مثلاً و قسمتی که تاریک بود شب بود .فکر کنم باید واسش یه نقشه ایران بگیرم علاقه داره به اینجور چیزا .اما کلش ٢٠ دقیقه .دیگه بیشتر از این بچم کشش علمی نداره.خلاصه بعد راجع به پرچم و شعرهای میهنی که آیرین بلد بود صحبت کردیم ( وقتی خیلی کوچیک بود شاید فقط یک سالش بود از ما خواست واسش پرچم ایران رو بخریم) رسیدیم به شعذ سلام میدیم به پرچم ما کودکان ایران ..... ازش پرسیدم مامان جون چه جوری به پرچم سلام میدیم .یه نگاهی کرد و گفت: اینجوری ، دست کوچولوش رو برد طرف لباش ، بوسید و بعد فرستاد طرف پرچم .خیلی تحت تأثیر واقع شدم .با خودم فکر کردم شاید عشق به میهن هم یکی از غرایز اصلی انسانهاست.
... پيام هاي ديگران() link ٩:۳٢ ب.ظ - یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
دیروز جمعه من وآیرین و مامانم مهمونی تولد دعوت بودیم .گذاشتم خوب استراحت کنه تا اونجا حسابی سرحال باشه .با شوخی و باخنده لباس تنش کردم و موهای بلندش رو درست کردم و بهش تاج زدم.خودم هم خیلی خوشحال بودم چون بعد از یک فوت توی فامیل این اول مهمونی بزن و برقص بود .بماند که سر اینکه چه کفشی بپوشه (می خواست پاشنه بلند بپوشه
آخه نه خیلی بچه آرومی هم هست ؟؟؟؟؟؟ فکر کنین با کفش پاشنه بلند رو سنگای کف خونه) جوراب چی بپوشه کلی بحث کرد هیچی نگفتم تا اینکه شروع کرد منوبه زدن من هم فقط برای اینکه بفهمه کارش درد داره و همه می تونن اینکارو بکنن یکی زدم پشت دستش تا مامانم اومد خبرکشیه منو بهش کرد و با انگشت به سمت من که پشت سرش نشسته بودم اشاره کرد و با بغض گفت ممشی ،این منو زد.محکم زد پشت دستم
دوباره براش توضیح دادم که چرا اینکاروکردم.دوست ندارم اینکارو با بقیه بکنه و بعد بقیه باهاش برخورد بد بکنن فکر میکنم باید بدونه که هرکسی میتونه بزنه و کسایی هم هستن که ازون قویتر باشن .خلاصه راه افتادیم .اونجا هنوز ننشسته گفت کفشامو دربیاردر ظاهر من :
در باطن:
درآوردم .رفت سمت شکلاتها گفت بخورم گفتم بخور(درظاهر:
)(در باطن حالا تو خونه همش در حاله خوردنه ها
.) بعد بستنی آوردن .بستنی رو چپه کرد رو لباسش و بدتر از همه اینکه با دست میکشید رو لباسش و بستنی هارو میخورد(در باطن 
) در ظاهر
ای وای مامان جون بذار تمیزت کنم ...بعدش گفت بیا بریم برقصیم ( هنوز اول مهمونی بود و هیچکیییییی حتی بچه ها هم نمیرقصیدن در باطن:
) در ظاهر: بریم مامان جون
. در ضمن متوجه قیافه مامانم هم باشین که روبروی من نشسته بود و به من با ایما و اشاره می فهموند که بچه رو اذیت نکنم
خلاصه بعدش یه دفعه چشم خانوم به پله ها افتاد و می خوام بیم بالا توهم بیا.....فقط فکرکنین منه بد بخت با اضافه وزن با اون کفشای پاشنه بلنددددددد .یه دور رفتمو اومدم قرار شد خودش بره و بیاد منم از اون پایین براش دست تکون بدم (انگار سیندرلاست خانوم) هر کاریش می کردم که بیاد جورابش رو در بیارم که سر نخوره فایده نداشت آخرش مامان راضیش کرد که جوراباش رو درآورد بعدش اومد پایین گفت بادکنک می خوام یه دونه کندن بهش دادن گفت نه زردشو می خوام
یادتونه اون موقعها مامانایواشکی از بچه ها نیشگون میگرفتن که یعنی آآآآآآدم باش وگرنه تو خونه حسابت با کرام الکاتبینه .....بگذریم....
بعدش گفت می خوام برم رو صندلیهای پایه بلند جرخشی پشت اُپن بشینم.بیچاره مهمونی که نشسته بود (خیلی هم خانوم لاغر و خوشتیپی بود و بهش می اومد که روی اون صندلیا بشینه) بلند شد تا من آیرین جووووون رو گذاشتمش اون بالا خودم هم مراقبش بودم طوریش نشه نیفته یه موقعی که خانومی خوشش نمی اومد من مواظبش باشم و منو میزد و میگفت تو برو کناااار...بعد از اینکه یه خورده چرخید و تفریح کرد اومد پایین و سرتاسر خونه مردم رو گششششششت و همه چیز رو چک کرد حتی پایه های صندلیهای آشپزخونه (دستشویی توالت که دیگه جای خود دارد) من هم در تمام مدت نکات روانشناسی رشد وتربیت رو رعایت می کردم و با لبخند نظاره گر ایییین کودک کنجکاو و بازیگوش بودم
بعدش خانوم دستور دادن بیا بشینیم .رفتیم نشستیم . هرکس هم که می اومد طرفش و یه قربون صدقه بهش می گفت فورا عصبانی می شد و می گفت کوفت بروووووو و من هم که همش در حال عذر خواهی بودم موقع باز کردن کادوها هم خانوم با بغض گفت من هم کادو می خوام .خیلی جدی بهش گفتم تولد شما نیست .(خوبه تازه تولد یه دختر اول راهنمایی بود هفته بعد که تولد یه دختر همسن خودشه چیکار باید بکنم؟؟؟؟) سر شام هم هیچیییی نخورد جز نوشابه و تا یه لحظه ازش غافل شدم ورفته بودم wcغیبش زد و من تو خونه به اون بزرگی با اون لباس و آرایش و دک وپز و میون صدای بلند موسیقی و دست و رقص دااااااااااد میزدم آیرییییییین ....و در یکی از اتاقهای طبقه بالا پیدا شد که در حال راز و نیاز با یه نی نی کوچولوی سه ماهه بووود .به مامان بچهه گفتم ای وااای یعنی شما صدای قااارهای منو نشنیدیییین؟؟؟؟؟؟ ودیگه با کوله باری از تفریح و بگو و بخند برگشتیم خووووونه و اینقدررر بهمون خوش گذشت که برای تمام هفتمون انرژی مثبت جمع کردیم.
الان هم که دارم این پست رو براتون می نویسم دختر و بابایی با هم رفتن پارک.
نکته1: کسی تا حالا شیر پخته؟ شیر مایه .شیر خوردنی . بله من پختم .در حین نوشتن این پست شیرها به غیر ازاینکه جوشیدند پختند جوری که یه هو احساس کردم بوی کیک پخته میاد
نکته2:فیلم دراکولای برام استوکر رو دیدین؟؟؟؟ خود دراکولا میگه ومیخنده و مهربونه ولی سایه اش که رو دیواره داره با دستاش گردن یارو رو فشار میده ،دقیقا جریان من بود تو مهمونی دیشب
احساس میکنم آیرین داره به خودش اعتماد میکنه . خیلی بیشتر از حرف من به حرف خودش اعتماد داره .مثلا دیروز می خواست بره تو حیاط بهش گفتم جوراب بپوش پاهات زخم میشه ها (چون ایرین پوست حساسی داره نمیتونه بدون جوراب کفش و دمپایی بپوه و پاهاش فورا زخم میشه ) گفت نه نمی خوام گفتم پات پوست پوست میشه گفت نه نمیشه گفتم اگه بشه پماد نمیزنم ها چسب نمی زنم ها خیلی خونسرد بدون اینکه عصبانی بشه یه نگاهی به دمپاییهاش کرد و رفت بیرون .وقتی هم اومد پاهاش زخم نشده بود
حسابی ضایع شدم
کلمات و جملات جدید:
احتمالا
بهتره که اول از همه
صد بار بهت گفتم
یه چیزی به ذهنم رسید
تحمل کن(خطاب به ممشیه طفلک)
نم ترکمت (ترکت نمیکنم)
کویی(کجایی)
کتاب این روزها :
وقتی خوکها پرواز کنند . کماکان کتابهای غازغازک ، بچه باتلاق ، جوجه اردک زشت
فکر کنم تا حالا جوجه اردک زشت رو ٣٠٠٠٠٠٠٠٠بار خوندم
توضیح: رفتم و بچه باتلاق رو تو اینترنت پیدا کردم
و عکسش رو واسش سیو کردم. بچه باتلاق یه لاک پشت هست که لاک خیلی نرمی داره و وقتی که بچه هست حالت ژله ای داره. من به نام baby bog سرچ کردم.
... پيام هاي ديگران() link ٢:٠۸ ب.ظ - پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
سلام خدمت همه دوستای خوبم.گرچه خیلی دیره اما سال نورو به همه شما عزیزان تبریک میگم.امیدوارم امسال سال خوبی برای همه ایرانیان باشه به خصوص ایرانیان مقیم ایران.
اما تعطیلات. من تا روز آخر هم سر کار بودم و مشغول کارهای پایان سال و بسیار حاشیه ای . رئیسا با دیدن مرخصی های زیاد کارمنداشون جو گیر میشن و با خودشون میگن نکنه اینا برن دیگه برنگردن و یه هو هرچی کار چرت و پرت و آمار درپیت هست از کارشناساشون می خوان ... خلاصه ما راه افتادیم و با ماشین اومدیم سمت تهران .فکر کنین ١٨٠٠ کیلومتر راه رو بدون توقف .بچم آیرین خیلی اذیت شد. واسه همین فقط تهران بودیم و دیگه هیچ جایی نرفتیم.تهران هم بسیار خلوت بود و هوا بسیار عالییییی .حسابی به همه کارها و تفریحاتمون و عید دیدنیهامون منزل اقوام عزیز رسیدیم. آیرین هم عیدی گرفت هم نقدی و هم جنسی و حسابی کیف کرد.خیلی هم لوس شده بود و روزای آخر مجبور بودم کمی شدت عمل به خرج بدم که با واکنش اطرافیان مواجه میشدم و نمیذاشتن.برگشتن من و آیرین با هواپیما اومدیم و فرهاد و مامانم با ماشین.نمیذارم فرهاد تنها بیاد چون یه بار تنهایی میومد زاهدان به خاطر سرعت بالا لاستیک ترکوند . من ٨ عید زاهدان بودم و با یه خونه پر از جنازه پشه مواجه شدم .فکر کنین خونه دسته گلتون رو بذارین و برین مسافرت ووقتی برگردین با یه زمین سیاه از لاشه پشه مواجه بشین خلاصه تا ١٢ رو عین کلفتا دوباره شستم و سابیدم .از ١٢ به بعد هم دید و بازدیدهای عید و بعدش هم که سیزده به در .اینجا که هوا خیلی خوب و عالی بود .جمعه هفته پیش هم با یکی از دوستامون که ٢ تا پسر عسل دارن رفتیم بیرون که حسابی بهمون خوش گذشت به خصوص به بچه ها که گل بازی کردن و جوجه کباب خوردن و تو شن و ماسه دراز کشیدن و خلاصه بیتربیتی نموند که نکنن. این هفته هم ٢ روز اخر هفته رو به خاطر اومدن رئیس جمهور به استان تعطیل هستیم و در خدمت خانه و خانواده. می خوام ایرین رو جمعه ببرم بادبادک هوا کنه و از هوای بهار حسابی استفاده کنیم چون بعد اینجا خیلی گرم میشه و نمیشه اصلا بیرون رفت. امسال برای آیرین برنامه های زیادی در نظر دارم که امیدوارم خودش و فرهاد با من همکاری بکنن وگر نه فشار زیادی به من میاد و دیگه اینکه خودم هم باید تا اول تیر پایان نامه ام رو تحویل بدم. قول میدم که زود زود بیام و بنویسم .فعلا .خدافظ
... پيام هاي ديگران() link ٥:٢٤ ب.ظ - چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ - یکی مثل شما

