در یاد چشم من

پدرشو در بیار

میمون

با آیرین جون تو حموم بودیم تو وان جدیدش نشسته بود و گرم بازی بود و حرف زدن با خودش منم بی هوا یه کاسه آب ریختم روش ....یه دفعه عصبانی شد و به من گفت کوفت کوفت خیلی کووووووفت.منم خیلی خونسرد گفتم می دونی وقتی حرف زشت میزنی شکل میمون میشی خیلی زشت میشی .آیرین گفت بغلم کن خودمو تو آینه ببینم .بغلش کردم و تو آینه حموم که بخار گرفتم بود و قطرات آب روش جاری بود صورتش رو نگاه کرد که بالطبع کج و کوله معلوم میشد بعد دوباره گذاشتمش تو وان .صورتش رو چند بار آب زد و گفت حالا دیگه خوب شدم شکلم درست شده دیگه حرف بد نمیزنملبخند

خواب ترسناک

عصر از خواب بیدار شد و گفت یه خواب ترسناک دیدم گفتم اِ چه خوابی دیدی مامان جون .چشماشو بست و صورتشو کج و کوله کرد و گفت ایناهاش میبینیش ؟ یه حیوون خیلی ترسناکه این شکلی (فکر می کرد من می تونم تو چشماشو ببینم )خنده

پدرشو در بیار

داشت از یکی خبرچینی میکرد و خیلی دلخوووووور بود به من گفت مامانی خیلی از دستش عصبانی نشو فقط پدرشو در بیارلبخند

افاضات کلام

فرهاد یه ملخ گرفته بود و برده بود نزدیک آیرین که ببینه اونم جییییییییغ میزد و فرار کرد اومد تو خونه به من میگه صد دفه به این بابایی گفتم ملخ و بنداز گوش نمیده ای باباااااامتفکر

ذهن زیبا

تازگیها وقتی با یه کارش مخالفت میکنم یه خورده فکر میکنه و بعد میگه مامانی یه چیزی به ذهنم رسید! و تقریبا در اکثر موارد اون فکر درست و به جا به کمکش میرسه .

آخه بگین توخودت چی هستی که باز ذهن هم داریییییییی ای بابا

زمانی برای جدی بودن

ما داشتیم قهوه تلخ میدیدیم آیرین هم داشت واسه خودش کارتون میدید .ما هی میخندیدیم آیرین یه خورده حرصش گرفت و اومد شروع کرد به بهانه آوردن که اینو می خوام و بیا پیش منو ازاین حرفا .مامانم یه دفعه از فرصت استفاده کردن سر ایرین که بالا بود زیر گردنشو قلقلک دادن .... آیرین هم عصبانی شد و چند تا زد روی پای مامانم و با عصبانیت گفت الان وقت شوخی و بازی نیست ممشی ای باباخنثی و بعد رفت جلوی تلویزیون خودش نشست من بعد از چند دقیقه رفتم پهلوش با عصبانیت گفت بیو بیو (برو برو) به تو احتیاج ندایم (ندارم)افسوس

دید و بازدید

مامانم تعریف کردن یه روز ظهر که از مدرسه اومده بودن خونه دیدن که آیرین با خانوم غلامی (پرستارش) اومدن بالا .مامانم بهش گفتن اِ آیرین جون اومدی پیش من ...آیرین هم گفته : آیه (آره).اومدم یه سر بهت بزنم بیم  (برم)ماچ

تنهایی

آیرین چند بار از من پرسیده بابات کیه؟ کجاست و من گفتم رفته پیش خدا جون و  یه بار هم گفتن یکی مرده پرسید یعنی چی گفتم یعنی رفته پیش خداجون .همین .زیاد از مرگ براش صحبت نکردم اما اون روز به من میگه اگه تو بمیری بابایی هم بمیره ممشی هم بمیره ساینا جون هم بمیره بعد من تنهایی چیکار کنم؟ خوب من تنها میمونمبغل

مراسم خواب

خوابیدن این خانوم کوچولو واسه خودش حکایتی داره .اول که می خواد بخوابه باید با هزار التماس و خواهش جیش کنه و مسواک بزنه (بماند که باشیر و شلنگ توالت چقدر حرف میزنه و درد دل میکنه و ادای دستمال توالت رو در میاره که مثلا زبونش کجه و بیرونه) بعد نوبت کتاب خوندن میرسه نه ببخشید نوبت قلقلک بازی و قایم شدن زیر لحاف که بابایی پلنگ میشه و باید من و آیرین رو پیدا کنه بعد نوبت کتاب خوندن میرسه که 10 بااااااار باید یه کتاب رو بخونم یا اینکه از یه مجموعه 5 تا کتابش رو مثلا فکر کنین 5 تا می می نی یا 5 تا شیموتعجب بعدش میگه منو بخایون (بخارون) که شامل خاراندن پشت، شکم، دستها و پاها میشود و به قول خود دوشیزه خانوم که میگن: کوچولو ، قد خودم بخارون، یعنی خیلی یواش و ملایم. بعد نوبت به ناز کردن میرسه و بعد رضایت میده بره تو تختش چراغارو خاموش میکنیم و آیرین جون شروع میکنن قصه به دنیا آمدنم رو بگو. میگم. لالایی بگو. میگم. یکی دیگه. میگم. یکی دیگه. میگم.... تشنمه. آب بهش میدم و بعد میریم سر اصل مطلب که میگه مامانی پوپی دارمکلافه ( پوپی همان جیش بزرگ یا همان جیش بد خودمان هست ) میبریمش تو دستشویی اونم خیلی خونسرد میشینه و کارش رو میکنه و تازه گاهی با پوپیش هم حرف میزنه که این مامانشه این باباشه این.....آخ و خلاصه شل و شهید میشیم تا خانوم خوابشون ببره .این هم تراژدی شبانگاهیه من و بابا فرهاد .



کتاب این روزها: آی دعوا دعوا دعوا و تولد اژدها کوچولو و دیو دیگ به سر و خانوم حنا به گردش میرود (لازم به ذکر است که هرشب هر کدوم رو باید 5 بار بخونمگریه)

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ - جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ - یکی مثل شما