........
و این منم
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت (و چه زود گذشت...)
زمان گذشت و سی و پنج سال گذ شت
...من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت
در کوچه باد میآمد
در کوچه باد میآمد
و من به جفت گیری گلها میاندیشم
به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس می گذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
-سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها میاندیشم
....
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
....
در کوچه باد میاید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد.
آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد رخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پالگد خواهد کرد؟
ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .
در کوچه ها باد میامد
این ابتدای ویرانیست ...
.... من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند .
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکل های هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد
من عریانم ، عریانم ، عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق ، عشق ، عشق .
...
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
....
آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
...
آیا تو
هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشد
...
من از کجا میآیم ؟
من از کجا میآیم ؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
....
چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی
و چلچراغها را
از ساق های سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته
من از گفتن میمانم
...
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی .
...
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....
پینوشت:کمی از شعر فروغ را با توجه به احوالات این روزهایم حذف کرده ام.
سلام
این روزها بزرگ شدن آیرین رو به خوبی میشه دید. بقدری با مسائل دقیق و سنجیده برخورد میکنه که کیف میکنم .همه اینهارو مدیون کتاب خوندن هستم . صحبت کردنش خیلی خوب شده آنچنان از لغات گنده گنده استفاده میکنه که لذت میبرم. مثلا دیشب که داشتم واسش کتاب می خوندم دوباره رفته و یک کتاب دیگه رو آورده و میگه این رو برای صبح تهیه کردم.آخه صبح ها هم با کتاب خوندن بیدار بیشه... خانوم غلامی چند روز پیش دوشاخه سیمدستگاه بازیه آیرین رو برداشته بود زده بود به جارو برقی ...آیرین هم خیلی جدی گفت واقعا که شرم آور است (من اصلا جلو روش نخندیدم ولی بعدش رفتم پشت اوپن کرکر خندیدم) لجبازیهاش و کتک زدنش خیلی بهتر شده...کلا سعی میکنه خودش رو کنترل کنه و همین سعیش خیلی مهمه و خودش هم میاد برام تعریف میکنه که امروز کسی رو نزدم یا کوفت نگفتم یا اینکه آبیه گفت کله مورجه رو گاز بگیرم ولی من نگرفتم. آبیه همون شخصیت بد هست که آیرین رو به انجام کارهای بد تشویق میکنه و صورتیه شخصیت خوب هست که همیشه آیرین رو به کارهای خوب تشویق میکنه ....و خیلی جالبه وقتی کار بد میکنه بهش میگم آیرین صورتت خیلی آبی شده فوری در حالتی که اشکهاش هم روانه سعی میکنه بخنده و چشمهاش رو از هم باز میکنه که من بگم واااای چقدر صورتی شدی .لازم هست بگم این آبی و صورتی اختراع عمو شاهرخ عزیزم هست که آیرین عاشقشه و خیلی به حرفهاش اهمیت میده از همینجا بهش میگم که آیرین خیلی دلش برات تنگ شده و دیرور میگفت بریم پیش عمو شایخ زندگی کنیم.... گاهی که خیلی من رو به جنون میرسونه بهش میگم آیرین مجبورم میکنی دی وی دی رو جمع کنم تا دیگه نتونی برای یک مدت کارتون ببینی اون هم بهم میگه منم سشوارتو جمع میکنم...نمیدونم چرا فکر کرده من به سشوارم علاقه دارم به اندازه ای که اون به دی وی دی علاقه داره؟؟؟؟؟
نمیدونم باممشی سر چه موضوعی بحثشون شده بعد آیرین به مامانم گفتن مسخیه (مسخره) مامانم هم بهش گفتن اسم بابات اصغره آیرین هم گفته نخیر اسم بابام فیهاده (فرهاده) مامانم گفتن اسم ننه ات اصغره آیرین هم گفته نخیر اسم مامانم اصغره....بچم نتونسته از هردو قسمت در آن واحد دفاع کنه
کوروموزمهای x دوست داشتنی هم کماکان به رشد خودشون ادامه میدن و هر روز جلوه ای جدید رو به نمایش میذارن .مثلا تازگیها علاقه پیدا کرده به پوشیدن لباس خواب وخیلی دست داره که موقع خواب پیراهنه خواب بپوشه...علاقه مند به کفش پاشنه بلند شده .و تازگیها دوست داره برقصه و ازون جایی که من تا حالا براش شوی رقص و اینجور چیزها نذاشتم و جز مهمونیها که رقص دیده و یا توخونه خیلی به این امر آشنا نیست با اینحال خیلی قشنگ و با احساس میرقصه و رقصش شبیه رقص هیچ تنابنده ای نیست .یه چیزی تو مایه رقصای سیاه پوستای قبیله ای در افریقا ....یا مثل اون دختره تو آهنگ بیژن مرتضوی (تو از چرخش یک رقص) اگه درست گفته باشم. بالا و پایین میپره و من وقتی نگاش میکنم یاد این جمله زیبا می افتم که میگه
جوری برقص که انگار کسی نگاهت نمیکند....
دختر کوچلوی من تو چهاماهگی اولین دندونش رو درآورد و حالا تو 4/5 سالگی اولین دندون دائمش درومده قبل از اینکه دندونش بیافته و تازه دندونش لق شده و دخترکم یه خورده اذیت هست و درد داره گاهی اوقات. دیشب میگفت حتی نمیتونم هات داگ بخورم مامانی فکر کن. و من خیلی که فکر کردم فهمیدم که هیچ غمی بالاتر از این نیست که شب تعطیل باشه و نتونی یه هات داگ با خیال آسوده و دندان سالم بخوری...
لطفتان پاینده
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٠٩ ق.ظ - شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
از دبیرستان پیاده به خانه میروم ....دبیرستانهای پسرانه که دیرتر از ما تعطیل میشدند تازه دانش آموزان را مرخص کرده اند ...در کوچه غلغله است و هیاهو...به سرعت و با نگاه به پایین از کنارشان و متلکهایشان میگذرم، از پله بالا میروم وبا ریتم خودم زنگ خانه را میزنم ..... خانه مادربزرگ ... منتظر و با نگاهی به آسمان...آفتاب ظهر زمستان هم برایم درخشان و گرم می تابد...
خانه مادربزرگم که مثل خانه های فیلمهای علی حاتمی اصالت داشت وبرکت....پر بود از صفاو مردم داری صاحبانش . راهرویی که به حیاط منجر میشد سرشار بود اززمزمه سبحان الله سبحان الله سبحان الله های پدر بزرگم....آن روزها ، ظهرهای جمعه وقتی از خانه امان به مقصد خانه مادربزرگ راه می افتادیم ،در شهر به غیر از ماشین خودمان تک و توک ماشین دیگری می دیدیم .شهر آرام بود، آشنا و امن.ناهار روزهای جمعه خانه مادربزرگ ،دیدن خاله ها و دایی شاید تنها تفریح زمستانهایمان بود که لطفش به هزاران تفریح گوناگون این روزها می ارزید.
می گفتم...در خانه کیف را به گوشه ای می اندازم و...سرم را به رد عطری خوشبو به سوی میز میگردانم...نرگسها...نرگسهای سیستان...پدربزرگ از مسافرت به خانه بازگشته است...
ظهر فردایش او،بابا کاوه، پدربزرگ نازنینم دم در خانه منتظر بازگشت من است .از سر کوچه مرا میبیند که در میان هیاهوی پسران چه سخت قدم بر میدارم .میبینمش که به لفظ شیرین خودش مرا قند صدا میزند و بلند صدا میزند و بلندتر و من لبخند زنان به سویش میدوم....
و چند زمستان بعد ای وای ....
آه کجاست آن تاکهای انگور ...آن بوته های گل سرخ ....آن باغچه ای که به دستان پرمهرت جان گرفت....
عطر نرگسهای سیستان همیشه یادآورحضور پر مهر پدربزرگم است.
او بزرگ بود و از اهالی خاک . و مثل خاک پر رمق و پرکشش، متواضع و نجیب.
یاد و خاطرش گرامی.
... پيام هاي ديگران() link ۱:٥۸ ب.ظ - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
با سلام به شما دوستان نازنینم که اینقدر نگرانتون کردم ...واقعا شرمنده....
حال آیرین خدارو صدهزار مرتبه شکر خوب شده و تبش بکلی قطع شده و نتیجه همون مننژیت از نوع ویروسی و خفیف بود.ماشالا بدنش خیلی قویه و توانایی خوبی در مقابله با بیماریها داره....و اما از لحظه ای که تب قطع شد ..... شیطنتهاش از سر گرفته شده بود و دوره خونه راه افتاده بود مشغول بازی ... و طبق معمول با یک بند مشغول بستن اسباب بازیها بود .با اینکه به خاطر زخمای گلوش هیچی حتی شیر نمیتونست بخوره اما پرشور به جست و خیز ادامه میداد نمیدونم این انرژی رو از کجا میاره ....
آیرین جونم بعد از حدود 10 جلسه ای که به منظور آشنایی با آب به استخر رفت حالا 2 جلسه هست که آموزشش شروع شده و خوب داره راه میافته...زحمتش رو مامان عزیزم میکشن که من همیشه شرمنده محبتهاش هستم....
برای بار دوم قلکش پر از پول شد و شکوندش .این دفعه بهش گفتم یک قسمت از پولت رو بذار واسه آدمهای فقیر .اون هم قبول کرد.کلا یک مدت هست که سر موضوع فقیر حساس شده.چند وقت پیش با ماشین توی جاده بودیم یه جایه خوش آب و هوا نگه داشتیم که ناهار بخوریم...جاتون خالی جا انداختیم و نشستیم...آیرین با یه لبخند خاص (به مفهوم کنایه داشتن در حرفش) برگشت و گفت مثلا ما فقیریم.....یا همیشه آدمهایی رو که من نمیگم گدا (چون اینقدر این روزها آدمهای دردمند و محترم میبینی که با توجه به مشکلات 3 ماده این روزها محتاج کمک اندک مردم هستند) میگم محتاج در حال طلب کمک میبینه سوال میپرسه که چرا یا برای چی؟ و من برایش توضیح دادم بعضی ها تواناییشون کمه و ضعیفن و....گاهی هم از بعضیها که خونشون رفته و وضع زندگیشون رو دیده میپرسه که شما فقیرین؟؟؟؟فکر کنین چه حالی به من دست میده و همچنین آن بنده خدا...آن روز هم به فرهاد میگفت بابایی ما پولداریم ؟
اخلاقهای تند و بدش هم کمابیش ادامه داره...اونروز داشت تلفنی با خاله سمیرا صحبت میکرد مامانم بهش گفتن آیرین جون این رو هم بگو یک دفعه آیرین گفت دهنتو ... و بعد بلافاصله خودش گفت ترمز گرفتم....از جملات رایج این روزها هم اینه: دلیلش رو نپرس که به نظر من جمله خوبی نیست و من نمیدونم از کی یاد گرفته .شاید هم خودم گفته باشم ولی معمولا سعی میکنم دلیل هر چیزی رو تا جای که میشه براش توضیح بدم.
بازهم شرمنده محبتهاتون هستم.
در پناه حق
... پيام هاي ديگران() link ۸:٠۳ ق.ظ - سهشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
سلام خدمت همه
ممنون از احوال پرسیهاتون دوستای عزیزم ....آزمایشهای آیرین خدارو شکر هیچ مشکلی رو نشون نداد فقط دوباره باید سونو گرافیش رو تکرا کنیم و همه چی خوب بود تا دیروز صبح... که دخترک من تب شدید کرد , و از درد شدید گردن و پشت سر شکایت میکرد ....طبق معمول به شدت ترسیدم و احتمال مننژیت رو هم پدرش تایید کرد ...خدا سایه مامانم رو از سر ما کم نکنه ...اومدن خونه و پیش آیرین موندن و من به خاطر کارهای شدید این روزها رفتم اداره....ظهر دوباره تبش شدت گرفته بود و به 40 درجه رسید و کماکان درد پشت سر ادامه داشت و فرهاد شروع کرد به اقدامات لازم .میدونم که میدونید چه حالی بودیم....کماکان تا امروز صبح تب داره و تبش رو با بروفن میاریم پایین و تا حالا 4 تا آمپول زده که دوتاش جنتمایسن بوده .مصرف زیاد جنتامایسن برای کودکان خطرناکه و احتمال کری و از کار افتادن کلیه رو میده ....البته خوشبختانه آخرهای شب آیرین از درد گلو شکایت داشت که وقتی فرهاد معاینه اش کرد دیدم صورتش شاد شد و گفت هرمس یا هرپس (چند تا زخم در گلوی آیرین دیده بود و گفت تا فردا ممکنه دهنش رو پرکنه )خلاصه که فعلا مننژیت رد شده ...ایشالا که واقعا رد شده باشه.دوست ندارم خبرهای بد رو اینجا بنویسم اما اینارو مینویسم تا یادم بمونه وقتی آیرین سالمه هیچ چیز دیگه از خدا نخوام .....واقعا چیزی ازین بالاتر هست؟
... پيام هاي ديگران() link ۸:٢۳ ق.ظ - یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
سلام
یکی از افعالی که مثل نفس کشیدن بی اراده انجام میدهیم قضاوت کردن است ...همه می گویند ( من هم می گفتم) قضاوت نکنیم بهتر است یا قضاوت کردن کار ما نیست اما....این امری است بدون اختیار .....هر انسانی و یا گاهی، هر جنبنده ای که میبینیم ناخودآگاه به کالبد شکافی و تحلیل ظاهر و اعمال ظاهریش می پردازیم... اگر بشناسیمس که بیشتر و غلیظتر...فقط در یک حالت قضاوت نمی کنیم آن هم وقتی که در حال قضاوت خودمان هستیم و این....چقدر کم پیش می آید.بحث بر سر درست وغلط بودن آن نیست ....حرفم این است که این امر را پذیرا باشیم چه در خودمان و چه در دیگران....نترسیم و نگران نباشیم ، بگذاریم عقل قضاوت کنم اما .... رأی آخر را قلبمان صادر کند.
عادل باشیم و مهربان.
در پناه حق.
... پيام هاي ديگران() link ۸:٢٦ ق.ظ - چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
سلام
دختر عسلیه من این روزا حسابی بد اخلاق شده خیلی جیغ میزنه و خیلی زود از کوره در میره .گاهی مجبور میشم تنبیهش کنم .ازون مدلا که رو صندلی بشینه و اینا .گاهی هم منو میزنه یا نیشگون میگیره . تو مدرسه خوب و عالیه .مربیش میگن که خیلی مودبه و حرف شنو هست .اما تو خونه خیلی قلدر بازی درمیاره .داد میزنه و زود عصبانی میشه .... خلاصه کلی اعصابم ازین بابت خورده ....ازین جدولهای گل هم درست کردم وقتی هم کار بد میکنه باید روش مگس یا کرم بذاریم .وقتی قراره مگس بکشم به پهنای صورت اشکی میریزه که بیا و ببین ....کلا روزای خیلی سختی رو میگذرونم ....اگه کسی درمونی میدونه به من هم یاد بده خیر ببینین الهی....
این روزا دارم بهش کار با کامپیوتر رو یاد میدم .بدون اینکه من هیچ کاری باهاش در زمینه آموزش الفبا انجام داده باشم حروف رو از کتاب نورالدین زرین کلک (آ اول الفبا است) یاد گرفته و حروف رو در جملات پیدا میکنه .یه فکرایی هم واسه زبان انگلیسی کردم که امیدوارم زودتر پیگیری بشه .
ماه پیش یک هفته رفته بودیم کیش .واسه مربی آیرین جون سوغاتی گرفته بودیم.خوب آیرین یک هفته غایب بود و بالطبع شعر اون هفته رو بلد نبود .بچه ها سر کلاس شعر رو می خوندن و ستاره می گرفتن .آیرین هم رفته به خانومشون گفته به من هم ستاره بده خانومشون هم گفتن تو که نبودی آیرین جون غایب بودی هر وقت این شعر رو یاد گرفتی برات ستاره میزنم آیرین هم میگه من که برات کادو آوردم خوب به من هم ستاره بده
چند روز پیش هم خانومشون تعریف میکردن آیرین نقاشیه خیلی قشنگی کشیده بوده و خواستن براش ستاره بزنن آیرین هم گفته شه تا شتاره بدین لطفا( سه تا ستاره بدین لطفا) خیلی با زبون خوش بچم صحبت کرده .بهتره خانومشون کاری نکنه که اون روی آیرین بالا بیاد . همیشه نگران این موضوع بودم و هستم که بچه ای که من دارم اینجور تربیت میکنم عاطفی و حساس و کتاب خون چه جوری باید جور خودش رو تو این اجتماع گرگ بکشه اما دیدم نخیییییییر این بچه خودش استاد کاره .....بابا ایول مادر رشوه بده کارت راه میافته....
چند وقتی هست که دخترکم یه خورده دل درد داره و ما هم دنبال سونوگرافی و آزمایش و این حرفا ....دیروز صبح تو دستشویی بود و ضمن انجام اجابت مزاج صبحگاهی با مورچه جانش ( با بازیگری خانوم غلامی) هم مشغول گفتمان بود یه دفعه داد زد بابایی بابا ییی پوپی دارم پوپی دارم فرهاد هم بدو بدو ظرف نمونه بدست پرید تو دستشویی تا دُر و گوهر دخترمون رو جمع کنه ...در طول اون مدت من هم تو اتاق در حال حاضر شدن بودم و هی داد میزدم اوووومد ؟.....پوپی کرررررد؟.....یه دفعه آیرین که در حال زور آزمایی بود دیگه عصبانی شد و گفت ساکت باش مامانی حواسمو پرت میکنی 
بسیار شرمنده دوستان هستم از نوشتن این پست . ازینکه حالتون بد شد عذر خواهی میکنم.
دوستون دارم.در پناه حق.
... پيام هاي ديگران() link ۸:٠٢ ق.ظ - دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
سلام
دوستان و همراهان عزیزم،چنانچه مایل بودید می توانید نامه های من به دخترم را در صفحه مورد نظر دنبال کنید.
شاد باشید.
... پيام هاي ديگران() link ٩:٢٢ ق.ظ - سهشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ - یکی مثل شما
