در یاد چشم من

به نام عشق

گاهی اینقدر تلخ میشم که یادم میره اونوقتا , اونزمونا پدربزرگم "قند" صدام میزد

گاهی اینقدر سرد میشم که یادم میره یه وقتی یه زمانی انگار تو دلم قند آب میکردن

حالا وقتی تلخ میشم , وقتی سرد میشم به خاطرات گرم و شیرین فکرمیکنم در این لحظات

 چشمام به جایی توی ذهنم که وجود واقعی نداره خیره میشه ودر حالیکه لبخند محوی روی

 لبم نشسته  انگار  تو دلم دوباره قند آب میکنن

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:٤٥ ‎ب.ظ - چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ - یکی مثل شما

از این روزها + پاسخ به سوالات دوستان

سلام دوستان خوبم.......

آغاز ماه مهر رو بهتون تبریک میگم....

آیرین کوچولوی من امسال شکوفه است و به قول خودش خیلی هیجان زده شده ...خیلی با شوق و ذوق به مدرسه میره .کلاسهارو هم  تصمیم داریم ادامه بدیم تا ببینیم چی پیش میاد.البته تعداد جلسات زبان رو به دو جلسه در هفته کاهش دادیم.اول که براش معلم خصوصی گرفتم کمی مردد بودم که شاید اشتباهه اما بازدهی آیرین نسبت به بقیه که کلاس عمومی میرفتن چندین برابر بوده و هم ما و هم خودش خیلی راضی هستیم...کلا معتقد به این هستم که بچه رو هر جور بار بیارین همونجوری پیش میره برای همین هیچ وقت به خودم نمیگم براش سنگینه یا زوده یا زمستون نه باشه فقط تابستون....البته خودم همه جوره در کنارش هستم و خیلی بهش میرسم و کمکش میکنم.

حالا می خوام توضیحی در خصوص بچه دوم و اثرش روی آیرین  و روال برنامه ها و کار خودم بگم چون سوال چند نفر از شماها بود گفتم بجای اینکه دونه دونه بیام بگم یک دفعه همگی رو اینجا بنویسم

من 31 ساله بودم که خدا آیرین رو به من داد البته بعد از سه بارداری نا موفق....من به شدت به آیرین وابسته هستم و هیچ وقت این حالت فرزند مادری برای من عادی نبوده و فکر نکنم عادی هم بشه برای همین من نمیتونم بهتون بگم که فرزند دوم رو هم به همون اندازه دوستش دارم...ممکنه خیلی ها به من بگن چه ظالم اما شما چیزی از من و زندگی من نمیدونین ...آیرین نجات بخش زندگیه من و میشه گفت رو ح زندگیه منه ....میدونم همه بچه ها برای پدر مادراشون عزیز هستن ولی.....اما آمدن بردیای نازنین باعث نشد که من از آیرین غافل بشم ...اثر بردیا روی من بسیار متفاوت با آیرین بود آیرین برای من امید و ادامه زندگی بود   هم من و هم پدرش  اما هیچوقت اضطراب من رو کم نکرد اما آمدن بردیا کوچولوی مامان به من این رو داد: خوشبختی در لحظه....یاد گرفتم که از همه لحظاتم لذت ببرم...یه موقع هست که همه ما یه صبحت یا یه نصیحت رو بلدیم و سعی میکنیم اون رو انجام بدیم گاهی موفق هستیم و گاهی هم یادمون میره اما وجود بردیا این خصوصیت رو در من نهادینه کرد ...وقتی چهارتایی کنار هم هستیم ، وقتی هر کسی مشغول کارخودشه ...اون موقع ها معنی کامل خونواده رو حس میکنم....معنایی که زمان یکدونه بودن آیرین حسش نکرده بودم ...نمیدونم منظورم رو خوب رسوندم یا نه. ممکنه شما این حس رو با یک دونه بچه هم داشته باشین یا شاید هم بدون بچه ولی تولد یک انسان دیگه حتی به هر صورتی اضافه شدن یک انسان دیگه معناهای دیگه ای به زندگیتون میاره......و اما برنامه ریزی های من...تفاوت آیرین و بردیا 6 سال هست و خوب امسال آیرین کلاس اولی شده و در کنارش همه کلاسهاش رو ادامه میده (شنا موسیقی و زبان) مدرسه اش هم از 7 صبح سر کلاسن تا ساعت 12/5  و پنجشنبه ها تعطیلن. اول نمی خواستم برم سر کار.خوب من کارمند رسمی هستم با 10 سال سابقه کار .اما بعد دیدم نمیتونم .یه جوری عادت کردم و اگر تو خونه بمونم واقعا برام سخته برای همین یه خانوم هست که صبحها میاد بردیا رو نگه میداره ...این خانوم مثل پرستار آیرین نیست متاسفانه .یعنی دیپلمه نیست و کار پیش دبستانی انجام نداده ...فقط سواد معمولی داره و خیلی تمیزه و مهربون .کار خونه انجام نمیده آشپزی هم کامل با خودمه از غذای بردیا و آیرین گرفته تا ناهار و شام و خوراکیها و میان وعده .میرسیم به ساعت 12 ظهر از 12 ظهر یه خانوم دیگه میاد که ظرف 2 ساعت تا 3 ساعت هر روز نظافت انجام میده اگر اتو کشی باشه انجام میده و ازین جور کارها .پرستار بردیا ساعت 2/5- 3 میره و این خانوم هست تا 8 شب.لباسهاش رو عوض میکنه و تر و تمیز بردیا رو نگه میداره تا من که 2 میام خونه دربست در خدمت آیرین و بردیا هستم با کلاسهای مختلف و انجام تکالیف و کتاب خوندن برای آیرین و  بردیا ،دیدن سی دی های آموزشی بردیا و بازیهاش و اینجور چیزها....دوستان عزیزم من این امکانات رو میتونم توی شهرستان برای بچه هام فراهم کنم مطمئنا نمیتونستم توی شهری مثل تهران این شرایط رو داشته باشم و ضروری هم میدونم که این شرایط باشه برای داشتن دو بچه .چون در غیر اینصورت برای یکی کم گذاشته میشه و من دچار عذاب وجدان شدید میشم....شاید شما اینطور نباشید شاید من اشتباه میکنم و غیره اما نتیجه ای که ازین برنامه گرفتم این بوده که آیرین عاشقانه بردیا رو دوست داره و بطور مدام میگه من خیلی خونوادمو دوست دارم یا اینکه چه پدر و مادر خوبی دارم و همیشه از ما تشکر میکنه....همینها من رو راضی میکنه که اشتباه نکردم و بیش از حد لازم سرویس ندادم...شما هم اگر بچه دوم می خواین حتما برنامه ریزی داشته باشین در ضمن شوهرم ساعت 11 شب از مطب میاد خونه من تنها وظیفه ای که بهش محول کردم پارک بردن و رسوندن آیرین به کلاسها بوده فقط همین چون با عرض معذرت از پدران گرامی بنده هیچگونه اطمینانی در کارهای آموزشی و خورد و خوراک به آقایون ندارم...اینم از این ...امیدوارم این صحبتها شمارو راضی کرده باشه.

شاد و سلامت باشیدقلب

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ - دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ - یکی مثل شما

تابستانی پربار

سلام.....

امسال تابستون شلوغ، سخت،شاد و پرباری داشتیم.....

شلوغ بخاطر اضافه شدن عضو جدید خونواده آقای بردیا خان .....

شاد چون خیلی زیاد مسافرت رفتیم و در کنار فامیل عزیز بسیار خوش گذشت

و پربار چون آیرین عزیزم الفبای زبان انگلیسی رو کامل در خواندن و نوشتن آموخت همچنین شنای مقدماتی وکرال سینه و دوره موسیقی ارف رو به پایان رسوند با اینکه خیلی گرفتار بودم اما به امورات دختر کوچولو کاملا رسیدم  (بسیار از خودراضیییییییی)

پسرک موطلایی مامان هم بینهایت شیرین و دوست داشتنیه...هیچوقت فکر نمیکردم با وجود آیرین چیزی تو زندگیم کم داشته باشم اما بردیای نازنینم وجوه دیگری از زندگی و وجوه دیگری از شخصیتم رو بهم نشون داد.....(اگر از نظر سنی فرصت داشتم حتما یک نینی دیگه می آوردم)

دیگه اینکه  منتظر اول مهر هستیم خیلی دلم می خواست قبل از شروع سال تحصیلی از آیرین یک سری آزمایشات معمولی می گرفتم اما فرهاد طبق معمول مخالفه  و میگه وقتی بچه مشکلی نداره چرا باید آزمایش بدیم ....

دوستون دارم مواظب خودتون باشین قلب

 

 

 

پینوشت: صفحه نامه های من به دخترم و کتابخانه آیرین مطلب جدید دارهچشمک

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:٢۸ ‎ب.ظ - جمعه ٢٢ شهریور ۱۳٩٢ - یکی مثل شما

بازگشت

سلام خدمت همه دوستان عزیزم که در این مدت منو فراموش نکردین......

  از آخرین پستم خیلی وقته که میگذره......آیرین داره میره کلاس اول....یه پسرک 9 ماهه به جمع خونواده اضافه شده که با تمام سختیهاش وجود کوچکش آرامش عجیبی به من داده....

 

خیلی رفا داشتم واسه گفتن در حال حاضر همشون پریدن.....

 

امیدوارم که هر روز بیام و بنویسم

 

 

دوستتون دارم خیلی زیاد

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٤٤ ‎ق.ظ - سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢ - یکی مثل شما

سپنجه گر ماشینها (حتما بخونید خیلی بانمک هست)

سلام .....

زود زود دارم آپ میکنم نه؟؟؟؟ بخاطر اینه که تو خونه هستم و بیکااااااااااااار  ....آخه استراحت مطلق دارم و سرکار نمیرم و کلییییی وقت اضافه میارم.....حالا می خوام چند چشمه از کارای آیرین براتون بگم....

آیرین پارسال که میرفت آمادگی با پسرها همکلاس بود یعنی کلاسشون مختلط بود...یک روز ازش پرسیدم خوب آیرین تا حالا تو مدرستون دستشویی هم رفتی

گفت آیههههه امروز یفتم

گفتم آفرین خودت تنهایی؟

گفت نه با پویا رفتیم تو دستشویی قایم شدیم...آخه داشتیم بازی میکردیم

گفتم کسه دیگهای تو دستشویی نبود ؟ کسی اونجا جیش نمیکرد

گفت چیا (چرا) میکاییل داشت جیش میکرد

گفتم خوب شما نباید میرفتین کار بدی کردین

گفت آخه در رومون بسته شد

گفتم خوب شما دیدین میکاییل جیش کرد یا کارش تموم شده بود؟

گفت نه دیدیم جیش کرد

گفتم خوب چه جوری جیش کرد

آیرین در حالیکه پایین تنه رو داده بود جلو گفت اینجوری یقه شلوایشو (شلوارشو) باز کرد ایستاده جیش کرد

من: تعجبگفتم تو نازشو دیدی؟؟؟؟؟

آیرین خندید گفت آیه (آره) شکل من نبود بیرون بود....

من :خنثیعصبانیدیگه هیچوقت با کسی نری تو دستشویی ها....خیلی زشته....دستشویی یک جای خصوصی هست که هر نفر باید خودش تنها بره

آیرین: باسههههههه

چند وقت پیش هم مهمون داشتیم که یک پسر کوچولو داشتن رفت دستشویی و لخت بیرون اومد آیرین هم که انگار کریستف کلمبه و قاره امریکا رو تازه پیدا کرده فوری جلو پایه پسره نشست جلو و سرش رو گرفت بالا و بادقت و اخم خیره شده بود به دم و دستگاه ....یکم تحمل کردم و بعد گفتم آیرین مگه نگفتم این جاها خصوصیه تو بدن هر کسی و نباید نگاه کنی آیرین گفت مامانی شکل مارٍ خمیریه....و منتعجبخنثی

دیروز هم با ممشی استخر بوده و ممشی بهش گفته من برات از کانادا یک عینک شنای خوب میارم که اینقدر چشمات اذیت نشه آیرین هم پرسیده مامانی هم میاد ممشی گفته نه فقط من میرم و زود هم برمیگردم آیرین هم گفته نه ممشی تویو خدا  نیو(تورو خدا نرو) ممشی گفته چرا آیرین جون میرم زود میام برات کادوهای خوب میارم آیرین هم گفته اگه تو بری مامانی منو کتک میزنه تعجب ممشی هم گفته آیرین جون مامانت کی تو رو زده این حرفا چیه میگی آیرین هم گفته تو همه عمر و زندگی منو زده .....

یعنی فقط خوبه اینجا پلیسه کودک نداریم چون فکر کنم بخاطر این حرفای آیرین من به حبس ابد محکوم میشدم ناراحتکلا آیرین عادت داره تا یک کلمه حرف برخلاف میلش بهش میگیم فوری برمیگرده روبه مامانم در حالیکه دستش به سمت ما ها ست ودر حال اشاره میگه ممشی...دعوا...دعواش کن ....کلافه بعد شما فکر کنین همچین موجود الپری رو میشه کتکککککک زد آیا؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد ازین مکالمه با ممشی اومدن تو خونه و ممشی می خواسته ماشین رو بزنه تو پارکینگ مثل اینکه فرهاد ماشین ما رو بد پارک کرده بوده مامانم به آیرین میگن میبینی آیرین بابات چقدر بد ماشین رو پارک کرده... الان ماشینها درهاشون بهم می خورن و مالیده میشن و رنگشون خراب میشه  ... آیرین هم میگه بابایی  شپنجه گر ماشینهاست (شکنجه گر ماشینها )چشمک

دوستان گل و عزیزم قسمت تایید نظرات مشکل پیدا کرده ...امیدوارم زودتر درست بشه.

دوستتون دارم مواظب خودتون باشین.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ - پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ - یکی مثل شما

اولین جلسه موسیقی

دختر عسلیه من اولین جلسه کلاس موسیقی رو رفت. البته  به همراه مامان مهربونم چون خودم اصلا حالم خوب نبود...خدا حفظش کنه و سایه اش رو هیچوقت از سر من کوتاه نکنه....خانوم مربیش ازش راضی بوده و گفته استعداد خوبی داره ....آخه من از وقتی آیرین 3/5 بود دنبال این خانوم بودم که بیاد به آیرین درس بده اما میگفتن هنوز زوده و بالاخره روز موعد فرارسید....یه مقدار در مورد کلاس زبان نگران هستم تا حالا یک دوره کلاسهای تاینیز رو رفته ولی من خیلی راضی نبودم یعنی خیلی بیشتر از اون چیزی که از کارتونها یاد گرفته بود نصیبش نشده  ....برای همین چون تمایلی هم نداشت خودم هم دیگه ادامه اش ندادم .دوست دارم مثل سایر کلاسها خودش پیشنهاد بده .الان در حال حاضر سفال  موسیقی نقاشی و شنا میره...نقاشی و سفال اونقدر جنبه آموزشی نداره که چه بهتر .ترجیح میدم تخلیه هیجان و انرژی بشه و خلاقیت داشته باشه. شنا هم که خیلی آروم داره به کمک مامانم پیشرفت میکنه و دیگه خیلییییییی وقت هست که بدون بازو بند شنا میکنه....منتظرم سفال و نقاشی تموم بشه تا اسکیت اسمش رو بنویسم که اون هم با تمایل خودش هست و من اصلا دخالتی ندارم .ما فقط براش خریدیم و خودش دوست داشت باهاشون راه بره که گفتم باید کلاس بری و حالا ابراز تمایل میکنه....

یکی از مشکلاتی که من با آیرین دارم اینه که وقتی خونه کسی میریم که بچه همسن و سال آیرین  دارن موقع برگشتن خیلی التماس میکنه که نریم و بیشتر بمونیم و من اصلا این حالتش رو دوست ندارم یا همیشه التماس میکنه که بچه های همسایه بیان خونمون ....البته زیاد مشکلی نیست اگر بیان چون بچه های خوبی هستن و در استانداردهای من میگنجن ( من کلن آدم سخت گیری اونم نسبت به بچه ها نیستم) اما کلا این حالتش رو دوست ندارم .دوست دارم خوددار باشه ... آیرین خیلی راحت محبتش رو ابراز میکنه ولی اکثر بچه ها ( تا حالا شاید فقط یک بچه دیدم) همینطور نگاش میکنن...دوست ندارم اینقدر احساساتی باشه اینقدر مهربون و اینقدر مشتاق برای ایجاد رابطه ...من دقیقا خودم اینطور بودم و اصلا ازین موضوع راضی نیستم .چون درسته که آدمهایی که عاطفی هستن اول از همه به خودشون لذت میدن اما زود هم دلشون میشکنه نمی دونم والا ...دوست دارم برم پیش یک مشاور تا راهنماییم کنه...بهم بگه چجوری باید به آیرین یاد بدم که کمی خوددار باشه و سعی کنه احساساتش رو مهار کنه...

صفحه کتابخانه آیرین با چند عنوان کتاب بروز شد....

دوستون دارم و....مواظب خودتون باشین در پناه خدا.

...

پيام هاي ديگران()        link        ٩:٤٠ ‎ق.ظ - چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱ - یکی مثل شما

سلااااااام منو یادته

بله ....سلام....فکر کردین دیگه رفتم تموم شد رفت....نخیر برگشتم...خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟....سال نو مبارک ...صد سال به از این سالها (حقا که چه جمله پر راز و رمزیه نه؟؟؟؟)

عید خوش گذشت؟ عید بود براتون؟خوب خوش به حالتون....

بریم سر قضیه  در یاد چشم من....

 و اما دراین حوالی با وجود همه اتفاقات خوب و بد دختر کوچولویی در حال بزرگ شدنه گاهی اونقدر شاد میشه که میگه مامانی من عاشق این روزهام....

عید هم رفتیم پیش دایی الهیار و خاله نگار و خیلیییییی به آیرین جونم خوش گذشت و خیلیییییی بهشون زحمت دادیم.....اونجا آیرین جریان فوت پدر خانوم غلامی رو واسه خاله نگار تعریف کرد و گفت شادی من برای خانوم غلامی خوب بود و اون دیگه غمگین نبود و دیگه هرگز گریه نکرد. (منظورش نحوه دلداری دادنش به خانوم غلامی بوده جالبه که بدونین پدر خانوم غلامی از بیماریه قند فوت کرد و آیرین دم به دقیقه در حال یادآوری به خودش و خانوم غلامی هست که نباید شیرینی و قند بخورن چون مثل پدر خانم غلامی میمیییییییین و کلا در حال نمک رو زخم پاشیدنقهر). آیرین جون و خاله نگار مدام با هم انگلیسی مخصوص خودشون حرف میزدن و فقط هم خودشون دوتا میفهمیدن چی میگن ....کلا زبان انگلیسیشون هم دو جمله بیشتر نبود: لاک دوک و لاک داکمتفکر

کلا با خاله نگار جونی خیلی مشغول بود و مدام به خاله نگار بوس میداد و خاله نگار پس از مزه کردن بوس میگفتن که چه طعمی داره و طعمش هم خیلی بستگی داشت به چیزی که آیرین خورده بود یک بار آیرین نشسته بود روی مبل و خیار می خورد خیارش تموم شد و اومد دور و بر یه چرخی زد و خاله نگار یه ماچ آبدار کردش و بعد از ملچ و ملوچ کردن و دقت اندر مزه ماچ گفت امممم طعم خیار؟؟؟؟آیرین هم با یک قیافه افسوس گفت نعععععع .مزه مبل بودتعجب

هنوز هم گاهی حرف بد میزنه اما وقتهایی که جلوی خودش رو میگیره میگه ترمز گرفتم...امیدوارم بچه ترمز نبره...چون اونوقت باباش از تو خرابه ها هم نمیتونه واسش شوور پیدا کنه...والا...واسه آیرین معابد هندیها خیلی جالب بود و مدام از من میپرسید و من هم براش توضیح میدام که اینها خدای هندیها هستن و با خدای ما فرق داره و بچه در کمال سادگی و صداقت کودکانه گفت دنیا برای دوتا خدا جا نداره .....خودم خیلی ازین حرفش تعجب کردم و میگذارم به حساب اینکه معنای واقعیش رو نمیدونه و صرفا با لغات بازی کرده اما هرچی که بود حرفش خیلی جالب بود..... تازگیها علاقه شدید پیدا کرده به داستان گفتن البته داستانها بیشتر درباره حیوانات هستند و تمومشون رو در دفتر خاطراتش با خط و ربط خودش مینویسه و شبها موقع خواب به من میگه اگه اجازه بدی از تو دفترم براتون قصه هایی رو که نوشتم بخونم....کلاس سفال و نقاشی میره و موسیقی رو هم شروع کرده ... خیلی از جملات و کلمات رو به صورت مفهومی یاد میگیره .فرهاد به من دارو داد که بخورم آیرین پرسید به مامان گاز دادی و ما دوتا با تعجب گفتیم گااااااز؟؟؟؟؟ و بعد من گفتم منظورت کپسول هست گفت آیییییه (زبونش هنوز میگیره و من یک مقدار نگران هستم که این حالت توش بمونه )

و اما یه خبر جدید ...ما منتظر یک نی نی کوچولو هستیم که گفته میشه باید در دی ماه بدنیا بیاد اما با توجه به تولد آیرین که 5 هفته زودتر از موعد بود حدس میزنم که باید ایشون هم زودتر بدنیا بیاد...رفته بودیم سونوگرافی آیرین هم با من اومده بود تو اتاق دکتر و دست منو گرفته بود و ناز میکرد بهش گفتم آیرین ایشون همین آقای دکتر هستن که تو وقتی تو شکم من بودی سونوگرافی کردن یک دفعه رفت سمت دکتر پرده رو کنار زد و گفت سلااااااااااام منو یادته.....دکتر از خنده ریسه رفته بود ....

این هم از این روزهای ما .از همه احوال پرسیهاتون و و مهربونیهاتون متشکرم ...ممنون که به یادم بودین.....خیلی دوستون دارم مواظب خودتون باشین

 

 

 



...

پيام هاي ديگران()        link        ۳:۳٩ ‎ب.ظ - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ - یکی مثل شما

در آستانه فصل سرد زندگیم.....

........

و این منم

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

 

 

 

زمان گذشت  (و چه زود گذشت...)

زمان گذشت و سی و پنج سال گذ شت

...

من راز فصلها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

 

 

زمان گذشت

  

 

 

در کوچه باد میآمد

در کوچه باد میآمد

و من به جفت گیری گلها میاندیشم

به غنچه هایی با ساقهای لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش

بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

-سلام

- سلام

و من به جفت گیری گل ها میاندیشم

....

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

....

در کوچه باد میاید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغهای پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد.

 

 

  

آنها ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آبهای جاری خواهد رخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پالگد خواهد کرد؟

  

 

 

ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

 

 

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها

نمایان شدند

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .

در کوچه ها باد میامد

این ابتدای ویرانیست ...

 .... من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار " آن شراب مگر چند ساله بود ؟ "

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت های مرا میجوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

من سردم است و میدانم که از تمامی   اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی بجا نخواهد ماند .

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین   شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل های هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت چناه خواهم برد

من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق .

...

سلام ای شب معصوم  

میان پنجره و دیدن

 همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد  

  

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم

....

 آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد "

گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد

 

 ...

آیا تو

هرگز آن چهار لاله ی آبی را

بوییده ای ؟

 زمان گذشت

زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشیه های پنجره سر میخورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون میکشد

...

 من از کجا میآیم ؟

من از کجا میآیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

....

چه مهربان بودی ای یار ، ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را میبستی

و چلچراغها را

از ساق های سیمی میچیدی

و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

 

سکوت چیست ، چیست ، ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست بجز حرفهای ناگفته

من از گفتن میمانم

...

 ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی .

...

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

 

پینوشت:کمی از شعر فروغ را با توجه به احوالات این روزهایم  حذف کرده ام.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۸:۱٧ ‎ب.ظ - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ - یکی مثل شما